سطر هفتم

سطر هفتم

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲۷ شهریور ۹۶، ۰۰:۵۱ - قالب رضا
    به به

۱۸ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

دلم برای نامه‎نگاری تنگ شده. از آن نامه‎نگاری‎هایی که در جریانش در مورد همه‎چیز حرف می‎زدیم. در دوره‎های مختلفی از زندگی‎ام از این جور نامه‎نگاری‎های متوالی داشته‎ام با معدود کسانی. از این نامه‎های ایمیلیِ طولانیِ سرخوشِ پر از همه‎چیز؛ چطور فکر می‎کنیم، در مورد جزئی‎ترین یا کلی‎ترین احساسات و مسائل... در مورد همه‎چیز، بدون محدودیت...

حالا چقدر زندگی‎ام خالی‎ست از کسی که بتوان با او، آن‎طور نامه‎نگاری کرد. کسی که نه آن‎قدر نزدیک باشد که نتوان برای او نوشت، نه آن‎قدر دور که نتوان با او از همه‎چیز حرف زد.

۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۵ ، ۱۲:۰۲
لیلی

باران پاییزی... و اولین برف سال نود و پنج در تهران.

جهت ثبت در تاریخ؛ فردای شبی که...

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۵ ، ۱۱:۴۹
لیلی

مثلا لمس و ورق زدنِ کتاب‎هایی که تازه خریدی... مثلا، عطرِ سرگیجه‎‏آورِ کتاب‎های نوی دست‎نخورده‎...


۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۵ ، ۰۰:۵۶
لیلی

فرانسواز یکی از جذاب‎ترین شخصیت‎های جستجوست. حتا شاید بتوانم بگویم تا این‎جای جستجو (طرفِ گرمانت)، جذاب‎ترین شخصیت کتاب بوده.

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۵ ، ۰۲:۱۶
لیلی

به زودی هجوم به توئیتر شروع خواهد شد! و ملتی «باپشتکار» توئیتر را هم درخواهند نوردید!


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۵ ، ۰۱:۲۸
لیلی

گاهی هیچ حرفی نمی‎توان گفت. هیچ‎چیزی گویا نیست؛ «چه حیف!» گویاترین و تنها حرف است.


۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۵ ، ۱۹:۲۹
لیلی

وقتی در مورد این‎که شخصیت اصلی شاید... کدام یک از دخترها هستند می‎پرسند، می‎گویم ساراست، فقط برای این‎که جوابی داده باشم. گاهی هم، از روی شیطنت می‎پرم وسط و می‎گویم البته که ساراست! گاهی، به ندرت، وقتی که حس می‎کنم لیلی مظلوم واقع شده، می‎گویم قصهی لیلی خیلی خیلی زودتر از قصه‎ی سارا شکل گرفته بود توی ذهنم، واقعا هم همین‎طور هست. اما، حرف اصلی را نمی‎گویم. حالا، نمی‎توانم بگویم. که سارا و لیلی و همه‎شان بهانه‎اند. شاید...، قصه‎ی یکی دیگر هست، و همه‎ی این دخترها، جمع شده‎اند تا قصه‎ی کسی شکل بگیرد و تعریف شود که حضور فیزیکی خیلی کم‎تری توی قصه دارد. لازم به ذکر است که، این یک نفر، شیوا نیست. شیوا قصه‎ی خودش را دارد که این «قصه» نیست. شیوا هم این‎جا یکی از همان بهانه‎هاست. یک وسیله‎ی دیگر برای تعریف قصه‎ی آدمِ اصلی شاید...

+ از یادداشت‎های قدیمی منتشرنشده، توی همان فایل Word شاید... (بیش‎تر از سیصد صفحه، در انتهای این فایل، یادداشت و شعر و چیزهای دیگر وجود دارد... یادگار روزهای 98یا... یادگارِ...)

پ. ن.: ... فرصتی دست نمی‎دهد.

پ. ن. 2: دونالد ترامپ...



۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۵ ، ۰۰:۰۵
لیلی

هفده آبانِ هزار و سیصد و نود و پنج


پ. ن.: حواس‌تان هست که پنج سالِ دیگر، که احتمالا متوجه شده‎اید که این پنج سال، با چه سرعتی می‎آیند و می‎گذرند، دیگر نمی‎توانیم بگویم سال هزار و سیصد و فلان؟

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۵ ، ۲۲:۴۵
لیلی

معلوم نیست این «من» از کجا سر و کله‎اش پیدا شد! غریبه هست و هیچ ربطی به قبلی‎ها ندارد. یک‎جورِ عجیبی غریبه هست. باید با شجاعت، با صراحت از او اعلامِ برائت کنم، در عین حال که توی دلم اعتراف می‎کنم چقدر خوب بود اگر این، «من» بود.

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ آبان ۹۵ ، ۲۱:۴۸
لیلی

گنگیِ دل‎انگیز و آکنده از رخدادهای نامنتظرِ انتظارکشیده‎ی یک ماجرای شاعرانه...

جستجو...

 

*

 

چیزی که از خیلی وقت پیش قرار بود بنویسم این‎که، چقدر ترجمه‎ی مهدی سحابی برای جستجو، قابلِ احترام هست. چه تلاشی، چه سعیِ مطمئنا طولانی‎مدتی. کافی‎ست یک صفحه از جستجو را بخوانی تا بفهمی ترجمه‎ی این بنای عظیم، با این توصیفات و جملات پیچیده و پشتِ سر هم، با این همه اشاره و کنایه‎ و استعاره، به این خوبی، چه کار دشواری بوده. غیر از آن، تمامِ مطالعات جانبی سحابی که از ترجمه و از حاشیه‎های کتاب مشخص است تا ترجمه هر چه بهتر از کار درآید و تا که گنگی‎های مطرح‎شده برای خواننده‎ی ایرانی هر چه کم‎تر شود. البته، به نظرِ من، لذتی که هر کدام از ما از هر چیزی می‎بریم، بستگی به محتوای ظرفِ معلومات و اطلاعاتمان دارد. هر چه بیشتر بدانیم بیشتر لذت می‎بریم و هر چه کم‎تر، لذت‎مان هم کم‎تر خواهد شد، و به همین خاطر، جزو موافقان پانویس گذاشتن در کتاب‎ها نیستم ولی، انصافا پانویس‎های جستجو، از آن پانویس‎های معمول نیستند. کشفِ آن همه استعاره و کنایه چیزی نیست که ندانستنش از کم‎دانستنِ خواننده بربیاید. باید یک پروست‎شناس بزرگ باشی و سال‎ها در موردش تحقیق کرده باشی و در ضمن، شرایطِ آن زمانِ فرانسه و اجتماع و هنر و ادبیات و سیاست و حتا نوع آداب و رسوم و لباسپوشیدنِ مردمش را بدانی تا بتوانی تمامِ کنایات را، خودت کشف کنی. کاری که البته، ترجمه‎ی فارسی سحابی، با پانویس‎های فراوانش، برای ما شدنی‎اش کرده است.

پ. ن.: بعد، چه ترجمه‎هایی می‎خوانیم، در تمامِ این سال‎های اخیر، که گاهی باعث می‎شوند عطای لقای خواندنِ یک کتاب ساده را به بقایش ببخشی و حتا از نوشتنِ یک جمله‎ی ساده‎ی فارسی و ربطِ درست بین اجزای جمله، عاجزند! دیگر تطابقِ ترجمه با اصل اثر، که از محدوده‎ی اظهارنظر کردنِ من خارج است، پیش‎کش.


*

و خانم بونتان هنگامی‎که پیشانی خواهرزاده‎اش را می‎بوسید نمی‎دانست که من میان آن دو حضور دارم، در آن شیوه‎ی آرایش گیسو که هدفِ ازهمه‎پنهانش این بود که مرا خوش بیاید، من، منی که تا آن زمان آن‎همه غبطه‎ی خانم بونتان را خورده بودم که با همان کسانی خویشاوند بود که خواهرزاده‎اش، و همان دیدو بازدیدها و همان سوگواری‎هایی را می‎کرد که او باید می‎کرد؛ و حال، من از او بیشتر برای آلبرتین اهمیت داشتم. در کنار خاله‎اش که بود، به من فکر می‎کرد.


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۵ ، ۱۲:۲۸
لیلی

چقدر حرف هست که دوست داشتم این‎جا بنویسم، اگر شلوغی این روزها اجازه می‎دادند. ولی کلا، نوشته‎ها برای میلِ به متولد شدن، منتظرِ روزهای شلوغ و بدونِ ذره‎ای فراغتاند. این یک قانونِ عجیب و غریب ولی تقریبا برای اکثر اوقات، صادق هست. احتمالا یکی از بند و تبصره‎های قانونِ مورفی.

ولی دلم نیامد، در شبِ اولین بارانِ چشم‎گیرِ پاییزی، ابرازِ وجود نکنم این‎جا! چه هوای معرکه‎ای بود امروز، امشب.


بعدانوشت: تا پست را نوشتم و ارسال کردم، طوفان شد! هوای بی‎جنبه یعنی این!

بعدانوشت 2: بعد یادم افتاد که دعا کنم، باران هیچ جایی آسیب و رنج با خود نبرد. و این‎که آرزو کنیم بارانِ خوب و برکت را برای همه.


۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۵ ، ۰۰:۴۷
لیلی

ورود ویلیام فیتز دارسی، باشکوه بود، با ارفاق. یعنی مثلا در مقامِ مقایسه، با ورودِ هجوآمیزِ رت باتلر با چشیدنِ ضربِ دستِ اسکارلت، با اصابتِ ضربه‎ی مجسمه‎‎ای که او به سمتِ شومینه پرتاب کرده بود، مسلما ورودِ با اعلام رسمی در مهمانی رقصِ ناحیه، آن‎طور که همه‎ی توجه‎ها را جلب کرد و پچ‎پچ‎ها را برانگیخت، چشم‎گیر و باشکوه محسوب می‎شود. ولی آن هم، خیلی ناگهانی بود، بدون هیچ اعلامِ قبلی. نحوه‎ی ورودِ دزدمونا چطور بود؟ اصلا یادم نیست. ولی افلیا، احتمالا ورودِ پرطمطراق‎تری داشته نسبت به او. ورودِ ربه‎کا... ورود که نمی‎شود گفت، ربه‎کا قبل از شروع داستان مرده بود، ولی، حضور سایه‎اش در سراسرِ داستان... نه، همین‎جا باید حذفش کرد از بازی. ورودی در کار نبود. اگنسِ پتر اشتام توی یک کافه سروکله‎اش پیدا شد، نه؟ یکی پیدا کردم! فکر می‎کنم زمینه‎چینی برای ورودِ استلا به آرزوهای بزرگ بیشتر از این بالایی‎ها بود. آناکارنینا هم، با کمی مقدمه‎چینی وارد داستانِ خودش شد. ورودِ آئورا به قصه‎ی کارلوس فوئنتس... جرویس پندلتون! این یکی را هم می‎شود خوب محسوب کرد. اولین ورودش به عنوان جرویس پندلتون البته، نه حضورِ سایه‎وارش از همان ابتدای قصه و ددی‎لانگ‎لگز شدنش. هیت‎کلیف چه ورودِ بی‎نوایانه‎ای داشت!

ورود که نمی‎شود گفت، ولی زمینه‎چینی در سکوتِ دوگار برای «پیش آمدن»ِ دوباره و جدیِ «اتفاق»ِ عشق بین ژاک و ژنی خانواده‎ی تیبو، جزوِ دلپذیرترین‎ها بوده برای من. این رها کردنِ هر کدام‎شان و سکوتِ احساسی‎شان و بعد شعله‎ور شدنِ همه‎چیز به محضِ دیدارِ دوباره، خب البته این را هم نمی‎شود توی بازی وارد کرد. بازی، بازیِ ورود هست. عشقِ ممنوعِ خدای چیزهای کوچک؛ یک استثناء. کل قصه اصلا، پیچید و دور زد تا در مرکزش به این عشق ممنوعی که به فاجعه انجامید برسد. سرخ و سیاهِ استاندال و عشقِ دیرآمده‎اش. پیش آمدنِ عشقِ جذابِ جلدِ آخر یا یکی به آخرِ شمال و جنوب؛ حتا اسمِ آدم‎هایش را هم فراموش کرده‎ام! ولی شکل گرفتنِ آن عشق، جذاب‎ترین بخش رمانِ هفت‎جلدیِ جذاب بود برای من، هجده‎سالگی، دقیقا قبل از ورود به دانشگاه. ماریِ عقایدِ یک دلقک که از همان اول، اصلا همواره، بود. دخترکِ خداحافظ گریکوپر هم، با یک مقدمه‎ی کوتاه، برخورد کرد با لنی. گتسبی بزرگ؟

 

پ. ن.: دو تا پست قبل، در مورد زمینه‎سازی و ورودِ باشکوه آلبرتین به جستجو نوشتم، بعد فکر کردم بقیه چطور؟ این پست، حاصلِ در حال فکر کردن نوشتنِ چند دقیقه‎ی گذشته‎ی من هست. همین‎طور درهم و برهم! توی این ساعتِ صفرِ شب، چیز زیادی به ذهنم نرسید. تازه از خیلی از آن‎هایی که به ذهنم رسید، چیز زیادی از «ورود» یادم نمانده؛ یک سری تصویرِ محو. بعد تازه، چقدر توی ادبیات، عشق کم داریم! شما هم اگر چیزی به ذهن‎تان آمد، بنویسید.

 

* بهرام حمیدیان

۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آبان ۹۵ ، ۰۰:۵۴
لیلی

این را هم بگویم که پس از این نخستین دگردیسی، بعدها نیز آلبرتین بارها برای من دگرگون شد. خوبی‎ها و عیب‎هایی که یک آدم در پلان اولِ چهره‎ی خود به نمایش میگذارد در ترتیب کاملا متفاوتی قرار می‎گیرد اگر از طرف دیگری به او نزدیک شویم، به همانگونه که در یک شهر، بناهای تاریخی که کوتاه و بلند روی یک خطِ تنها دیده می‎شود، از نقطه‎ی دید دیگری به ترتیب بلندی به چشم می‎آید و نسبت اندازه‎هایشان تغییر می‎کند.

 

بدینگونه، تنها پس از بازشناختنِ خطاهای دیداریِ آغازین‎مان ـ که با کورمال رفتن‎ها همراه است ـ می‎توانیم به شناختِ دقیقی از یک انسان برسیم، اگر چنین شناختی شدنی باشد. اما نیست؛ زیرا در حالیکه تصورِ ما از او دگرگون میشود، خود او هم، هدفِ ساکنی نیست، در خود تغییر می‎کند، گمان می‎کنیم به او دست یافته‎ایم، اما جابه‎جا می‎شود، و هنگامی که سرانجام می‎پنداریم او را بهتر می‎‏بینیم، همه‎ی آن‎چه از او داریم تصویرهایی قدیمی است که تازه موفق شده‎ایم مشخص کنیم، اما دیگر نماینده‎ی او نیستند.

اما، این پیشروی به سویِ آن‎چه پیش‎تر فقط به نگاهی آن را دیده‎ایم، و خود را به تجسمِ آن سرگرم کردهایم، این پیش‎روی، با همه‎ی سرخوردگی‎هایی که به ناچار همراه دارد، تنها فعالیتی است که برای حواس سودمند است، و اشتهای آن‎ها را حفظ می‎کند. چه ملالِ غم‎انگیزی دارد زندگیِ کسانی که از تنبلی یا کم‎رویی، سوار کالسکه یک‎راست به خانه‎ی دوستانی می‎روند که بی‎هیچ خیال‎بافی درباره‎شان با آنان آشنا شده‎اند و در سر راهِ خود هرگز جرات نمی‎کنند کنار آن‎چه دلشان برایش لک می‎زند بایستند!

+ جستجو ـ پروست

 

* نیلوفر لاریپور

۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۵ ، ۲۰:۱۵
لیلی

تدارکی که پروست برای ورودِ آلبرتین می‎بیند، با دادنِ وعده‎ی ورودش از خیلی قبل‎تر، با اشاره‎هایی که یکی دو جا به آلبرتین و عشقِ بزرگِ زندگی‎اش شدنِ او می‎کند، بعد، آن ورودِ یک‎باره، با آن توصیفاتِ شگفت‎انگیزِ گروه دخترانِ شکوفا به پلاژ... و توصیف تمام و کمالِ تماشایی که از راوی و احتمالا دیگران می‎خرند، آن‎جور که برای خواننده‎های تمامِ صد سالِ گذشته تا حال، چاره‎ای جز تصور کردن دقیق و مو به موی آن ورود با شکوه به اطرافِ موج‎‎شکن، باقی نگذاشته، دگرگونی و دگردیسی چهره‎ها... گم و پیدا شدنِ دخترها، سرگشتگی راوی در جستجوی دخترها... کم‎کم مشخص‌تر شدن و چهره‏‎شدنِ آلبرتین... تا اولین دیدار... و اولین گفتگو و...

به یاد ندارم ورودی اینچنین مفصل و مبسوط و باشکوه را در تمامِ آن چیزهایی که تا به حال خوانده‎ام. به یاد ندارم، نویسنده‎ای را که برای ورودِ عشقِ بزرگِ قهرمانِ اثرش، این‎طور سنگِ تمام گذاشته باشد.

 

* رویا شاه‎‏حسین‎زاده


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۵ ، ۲۰:۰۵
لیلی

بعدازظهرهای پنج‎شنبه با تمامِ بعدازظهرهای دیگر فرق دارد؛ روشن و نقره‎ای است و بوی اتفاق‎های خوب و دقیقه‎های خوشبخت را می‎دهد؛ نرم و گرم و خواب‎آور است؛ مثلِ نشستن زیرِ کرسی مادربزرگ یا لم‎دادن به سینه‎های مهربانِ مادر.

روزهای هفته هر کدام شکل و رنگ و بوی خودشان را دارند؛ شنبه بدترکیب و تلخ و موذی است و شبیه به دخترِ ترشیده‎ی توباخانم: دراز، لاغر، با چشم‎های ریزِ بدجنس. یکشنبه ساده و خر است و برای خودش، الکی، آن وسط می‎چرخد. دوشنبه شکلِ آقای حشمت‎الممالک است: متین، موقر، با کت و شلوارِ خاکستری و عصا. سه‎شنبه خجالتی و آرام است و رنگش سبزِ روشن یا زرد لیمویی است. چهارشنبه خُل است. چاق و چله و بگو بخند است. بوی عدس‎پلویِ خوشمزه‎ی حسن‎آقا را می‎دهد. پنج‎شنبه بهشت است و جمعه دو قسمت دارد: صبح تا ظهرش زنده و پرجنب‎وجوش است؛ مثل پدر، پر از کار و ورزش و پول و سلامتی. رو به غروب، سنگین و دلگیر می‎شود، پر از دلهره‎های پراکنده و غصه‎های بی‎دلیل و یک‎جور احساسِ گناه و دل‎درد از پرخوری ظهر (چلوکباب تا خِرخِره) و نوشتنِ مشق‎های لعنتی و گوش‎ دادن به دِلی‎دِلیِ غم‎انگیزِ آوازی که از رادیو پخش می‎شود، و دقیقه‎شماری برای برگشتنِ مادر از مهمانی و همه جا قهوه‎ای تیره، حتا آسمان و درخت‎ها و هوا.


+ خاطره‎های پراکنده ـ گلی ترقی

 

پ. ن.: این اصلِ متنی هست که خلاصه و تحریف‎شده، و اغلب بدون اسم و آدرس، توی وبلاگ‎ها و شبکه‎های اجتماعی «پراکنده» شده. چقدر بده این جور مثله‎شدن و تحریف و بدون نام و عنوان شدنِ همه‎چیز توی این فضای نامتناهیِ گاهی به شدت ترسناک.  


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۵ ، ۱۶:۴۶
لیلی

.

آلبرتین خانم وارد شدند.


۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۵ ، ۰۱:۰۷
لیلی

یک لحظه فکر کردم چقدر دلم برای شب‎های سرد زمستان و هات‎چاکلت و «گفتگو» تنگ شده. سرما که آمده... هات‎چاکلت و گفتگو هم که مهیاست... جای زمستان خالی‎ست...

و هنوز تابستان، خودش را جمع نکرده‎است. و منِ سرمایی، چقدر خائن‎ام و چقدر دلم برای همه‎چیزهای ناهمگون، تنگ میشود. برای تابستان تنگ می‎شود، برای زمستان تنگ می‎شود، برای عید، اردیبهشت، اسفند، یلدا... چقدر دلم برای آنِ همه‎ی فصل‎ها، تنگ می‎شود.


* شمس لنگرودی

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آبان ۹۵ ، ۰۰:۳۴
لیلی

چه دلچسب بود تماشای دیوارِ چهارم. میترا مرسی از توصیه‎ت؛ در تمامِ مدتِ تماشای این تئاتر روی ال ای دیِ چهل و دو اینچ، حرفی که خیلی وقت پیش در مورد رامبد جوان و نگار جواهریان و این تئاتر زده بودی توی دهلیزِ ذهنم جا گرفته بود. و فکر کردم چقدر خوب بوده «شرکت» در تماشای این تئاتر، از نزدیک.

وقتی حرف از کاری از امیررضا کوهستانی‎ست، مطمئنم که وعده‎ی لذتی‎ست تازه.  

* از دیالوگ‏های تئاتر دیوار چهارم، نوشته و کارگردانی امیررضا کوهستانی، برداشتِ آزادی از نمایش انگلستان اثر تیم کراوچ


۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آبان ۹۵ ، ۰۰:۰۳
لیلی