سطر هفتم

سطر هفتم

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲۷ شهریور ۹۶، ۰۰:۵۱ - قالب رضا
    به به

۲۸ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

در آن هنگام پشیمان می‎شدم که چرا به حرفه‎ی دیپلماتی نپرداخته و زندگی ساکنی در پیش گرفته بودم تا مبادا از دختری دور شوم که دیگر او را نمی‎دیدم و حتا کمابیش فراموشش کرده بودم. زندگی‎مان را چون خانه‎ای برای کسی می‎سازیم، و هنگامی‎که می‎توانیم او را سرانجام در آن جای دهیم نمی‎آید، سپس برای‎مان می‎میرد و خود زندانی جایی می‎شویم که تنها برای او بود.

+ در جستجوی زمانِ ازدست‎رفته

 

* که خلاص بی تو بند است، و حیات بی تو زندان... سعدی

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۵ ، ۲۱:۴۴
لیلی

یک نفر، که حتا احساس میکنم توی ساختمان ما هم نباشد، چون انگار صدا از خیابان رد می‎شود، در فضایی بیرون از ساختمان سکوتِ نیمه‎شب را که گاهی با صدای عبور اتومبیلی شکسته می‎شود، می‎شکند، سوغاتی هایده را گذاشته این وقت! دقیقا این وقت! همین زمانِ زیرِ پست. چقدر خوبه این ترانه و اجرا... چقدر همه‎چیز جفت و جور شدند تا ماندگارترین ترانه‎ی هایده شکل بگیرد... و چه لذتی دارد شنیدنِ نامنتظر و غریبش این‎جوری و این وقت شب. انگار یکی صدایش را بلند کرده برای شب بیدارهای این حوالی. و نه آن‎قدر بلند که خوابِ خفته‎ها را بشکند.

+ این ترانه چهل ساله شده.


۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۵ ، ۰۲:۰۰
لیلی

انگار یکی اومده دلیل و دورِ باطلِ شاید... ننوشتنِ من رو شرح داده! این‎قدر دقیق! این‎قدر خوب! حالا با یک کمی هم تخفیف.

*

شاید اگر عزمم کم‎تر جزم بود که دیگر دست به کار شوم، کوششی می‎کردم تا کار را بی‎درنگ آغاز کنم. اما چون تصمیمم قطعی بود، و می‎توانستم در کم‎تر از بیست و چهار ساعت (در چارچوبِ خالیِ روزِ آینده که همه‎چیز در آن به خوبی جا می‎گرفت چون من هنوز در آن نبودم) نیتم را به‎راحتی به اجرا بگذارم، بهتر می‎دانستم شبی را که حالم خیلی خوش نبود برای شروع کار انتخاب نکنم، که متاسفانه، روزهای بعدش هم از آن مساعدتر نبودند. اما این فکرم منطقی بود. کودکانه است که کسی سال‎ها صبر کرده باشد و تاخیری سه‎روزه را نپذیرد. از آن‎جا که مطمئن بودم که تا پس‌فردا چند صفحه‎ای خواهم نوشت، دیگر درباره‎ی تصمیمم حتا یکی کلمه هم به پدر ومادرم نمی‎گفتم؛ دوست‎تر می‎داشتم چند ساعتی صبر کنم و آن‎گاه چند صفحه‎ای از کارِ آغازشده را برای مادربزرگم ببرم تا خیالش راحت و دلگرم شود. بدبختانه، فردا آن روزِ بیرونی و پهناوری نبود که تب‎زده انتظارش را کشیده بودم. در پایانش، نتیجه فقط این بود که تنبلی من و نبرد ستوه‎آورم با برخی مانع‎های درونی بیست و چهار ساعتِ دیگر کش یافته بود. و پس از چند روزی، چون طرح‎هایم به اجرا درنیامده بود، دیگر آن امید را که بی‎درنگ و یک‎باره اجرا شود نداشتم، و همتی را هم که همه‎چیز را وقف آن کنم از دست داده بودم؛ دوباره شب‎ها تا دیرگاه بیدار می‎ماندم، چون دیگر این تصور قطعی را که فردا شروع کارم را خواهم دید نداشتم تا به خاطر آن ناگزیر زود به بستر بروم. برای آن‎که دوباره خیز بردارم به چند روز آرامش نیاز داشتم، و در تنها باری که مادربزرگم جرأت کرد با لحنی مهربان و امیدباخته از من خرده بگیرد که: «پس این کارِت چه شد، دیگر حرفش را هم نمی‎زنی؟» از او دلگیر شدم، می‎دیدم که نتوانسته است ببیند که تصمیمم قطعی است، و با بی‎تابی‎ای که حرف نابحقش در من می‎انگیزد و میل به آغازِ کار را از من می‎گیرد، دوباره و شاید برای زمانی طولانی اجرای آن را عقب می‎اندازد. خودش هم حس کرد که بدبینی‎اش ناآگاهانه با اراده‎ای رویارو شده‎است. پوزش خواست، دستپاچه به من گفت: «معذرت می‎خواهم، دیگر چیزی نمی‎گویم.» و برای این‎که دلسرد نشوم به من اطمینان داد که همین که حالم خوب شود شوقِ کار هم خودبه‎خود به سراغم می‌آید.

+ در سایه‎ی دوشیزگان شکوفا


پ. ن.: آدمای مثلِ من، تنبل توی نوشتن و سایر چیزها، شبیه شرحِ حالِ شماها نبود؟

پ. ن. 2: نه. بی‎انصافیه آوردنش توی پی‎نوشت. این باید اصل خودِ یک پست باشه و به زودی خواهد بود.


۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۵ ، ۰۱:۵۴
لیلی

... لذتی که از تماشایش برده بودم به ویژه از آن رو نیاز به کامل شدن داشت که به پای آن ‎که نویدش را به خود داده بودم نمی‎رسید؛ از این رو، بی‎درنگ با همهی آن‎چه می‎توانست به آن دامن بزند یکی می‎شد...

... حس کردم که این دوستی تازه همانی است که بود، به همان‎گونه که میان سال‎های دیگر و سال‎های تازه‎ای که خواست ما، بی‎توانایی دستیابی به آن‎ها و عوض کردن‎شان،  به آن‎ها خودسرانه نام‎های دگرگونه می‎دهد، هیچ ورطه‎ای نیست.

... حس می‎کردم که این روز نمی‎داند که آن را روزِ عید می‎نامیم، و در شامگاه به گونه‎ای پایان می‎گیرد که برایم تازگی ندارد...

... به خانه برگشتم. اول ژانویه‎ی پیرمردانی را سپری کرده بودم که تفاوت این روزشان با جوانان نه از آن است که دیگر عیدی نمی‎گیرند، بل از این‎که دیگر سال نو را باور ندارند. من، عیدی‎ها گرفته بودم، اما نه آنی را که تنها همان می‎توانست مایه‎ی شادمانی‎ام باشد و آن نامه‎ای از ژیلبرت بود. با این همه من هنوز جوان بودم، چون توانسته بودم برایش نامه‎ای بنویسم و با سخت گفتن از رویاهای مهربانی یک‌سره‎ام امیدوار باشم که در او نیز مهری بیانگیزم. اندوهِ مردانِ پیرشده از این است که حتا به نوشتن چنین نامه‎هایی نمی‎اندیشند، چه به بیهودگی‎شان پی بردهاند.

... آرزوهای ما درهم می‎دوند و، در آشوب زندگی، کم‎تر خوشی‎ای است که درست با همان آرزویی که می‎طلبیدش جفت شود.

... زندگی پر از معجزه‎هایی است که دلدادگان همواره می‎توانند به آن امید ببندند.

... اصولا، درباره‎ی همه‎ی رویدادهایی که در زندگی و نشیب و فرازهایش به عشق مربوط می‎شوند، بهتر آن است که دربند فهمیدن نباشیم، چون حالت وصف‎ناپذیر و نامنتظرشان چنان است که پنداری از قانون‎هایی نه منطقی که جادویی پیروی میکنند.

 

+ در جستجوی زمانِ ازدست‎رفته - پروست


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۵ ، ۰۰:۱۱
لیلی

.



ما دسته جمعی کارهایی میکنیم که اگر انفرادی انجامشان داده بودیم، واقعا از بابتشان شرمسار بودیم.


Young Mr. Lincoln 1939 +


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۵ ، ۲۱:۲۷
لیلی

کارِ اتفاق، که کمابیش همه‎ی چیزهای شدنی، و در نتیجه آن‎هایی را هم که از همه کم‎احتمال‎تر می‎دانستیم، عملی می‎کند، گاهی کارِ کُندی است، و کُندیاش را آرزوی ما ـ که در کوشش برای شتاب دادن به آن راهش را می بندد ـ و حتا خودِ وجودِ ما، باز هم بیشتر می‎کند، و تنها زمانی انجام می‎یابد که دیگر آرزو را، و گاهی زندگی را، ترک گفته باشیم.

+ در جستجوی زمانِ ازدست‎رفته - پروست


۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۵ ، ۱۱:۴۲
لیلی

در تمام سال‎هایی که گذشت و عاشورا از قلبِ زمستان عبور کرد تا به مهر رسید، روزهای قبل و بعدش هر چه که بود، صلات ظهرش آفتابی بود...


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۵ ، ۲۳:۰۳
لیلی

مثلا تهدیگِ پلوی نذری...

۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ مهر ۹۵ ، ۱۲:۳۱
لیلی

باز این چه شورش است که در خلق عالم است...


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۵ ، ۱۴:۱۶
لیلی

در این حال می‌خواهم دنیا را خراب کنم، این دنیایی که ما را این‌قدر متفاوت آفریده، ساخته و پرداخته و با این‌همه مرا این‌طور گرفتار او کرده.

+ در حال و هوای جوانی ـ شاهرخ مسکوب

 

پ. ن.: آقای دکتر جواب دادند!

 

* نام مجموعه داستان میراندا جولای

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۵ ، ۰۱:۰۳
لیلی

آفتاب بی‎خیالِ بعدازظهر وسطِ مهری، پهن شده روی میز. سمتِ راستِ میز را کاملا فراگرفته؛ ماگِ خالی و تلفن و تقویمِ رومیزی و دستِ راستِ من روی موس و خودش را کشانده روی بخشِ کوچکی از سمتِ راست کیبورد. بعدازظهری پر از رخوت.

شاهرخِ مسکوب بعد از خواندنِ جلد اول جستجو، در کتابِ روزها در راهاش نوشته: امروز مطالعه‎ی Du cote de chez Swann را تمام کردم و چه حظی کردم از خواندنِ آن؛ حظ و تحسین و شگفتی. از آن کتاب‌هاست که حیف است آدم نخوانده بمیرد. البته تازه اول عشق است. جلد اول از یک اثر هشتجلدی. شاهنامه‌ای است، شاهنامهی عصر جدید.

یادم آمد که چند روز پیش، وقتی جلدِ اول تمام شد، آن‎قدر مشتاق شروعِ جلدِ بعدی بودم، که جز همان جملاتِ آخرِ جلدِ اول، چیز اضافه‎ای ننوشتم. واقعیت این است که، آدم حرفی نمی‎تواند بزند در برابر این اثر، جز همان حرف‎ها و تحسین‎های تکراری. هر چقدر بیایم بنویسم وه! چه اثری! چه عظمتی! چقدر معرکه! چقدر عالی! چقدر لعنتی خوب نوشته! انگار هیچ‎چیزی نگفته‎ام. چقدر حیف که قبلا جستجو را نخوانده بودم. چقدر وقت هدر داده‎ام برای کتاب‎هایی که در مقابل این اثر، هیچ‎اند. کم‎تر از هیچ حتا. و چقدر خوب که قبلا نخوانده بودمش و چنین عیشِ عظیمی پیشِ رویم هست هنوز. هی باید جلوی خودم را بگیرم که آهسته‎تر پیش بروم تا مدتِ طولانی‎تری از این خوان، حظ ببرم. باید جلوی خودم را بگیرم که کم‎تر بخوانم که نگه‎ش دارم برای روزهای مبادای نیامده... باید حداقل خواندنش را یکی دو سالی کش بدهم. این‎طور، مطمئن خواهم بود که برای دو سالِ آینده، چنین همنشینی خواهم داشت. این‎که هی وسطِ خواندنش متوقف می‎شوم و ذوق‎زده میشوم و می‎نویسم و می‎‎فرستم برای کسی که قبل از من این لذت را تجربه کرده و می‎خواند و می‎گوید این خاصیت پروست‎خوانی‎ست، هی دلت می‎خواهد مکث کنی و با یکی که دوستش داری، یکی که می‎دانی می‎شناسد این لذت را و درکش می‎کند، سهیمش کنی، برای همین هست که هی نمی‎توانم در مقابل وسوسه‎هایم مقاومت کنم و هی پشتِ سر هم، این‎جا هم پست می‎گذارم از جستجو و به روی خودم نمی‎آورم که یکی ممکن است باز کند و غر بزند که «ای بابا! باز هم جستجو! چقدر جوگیر است این آدم!». جوگیر که شده‎ام البته، ولی دلم می‎خواهد، شمایِ خواننده‎ی این وبلاگ را هم، در لذتم سهیم کنم. خیلی مقاومت می‎کنم. یک بیستم آن‎چه را که می‎نویسم هم این‎جا نمی‎گذارم تازه. ولی باز هم، گاهی نمی‎توانم مقاومت کنم. حیف نیست که شما نخوانید آخر؟ اصلا هر کاری دارید انجام می‎دهید، رها کنید و جستجو را شروع کنید شما را به ‎خدا! حیف نیست؟

قبل از شروعِ جستجو، چهره‎ی مردِ هنرمند در جوانیِ جویس را گذاشته بودم کنار تختم که شب‎ها قبل از خواب بخوانمش (این کتاب چند سال منتظر مانده بود توی قفسه‎ی کتاب‎خانه‎ام برای خوانده شدن؟). همان‎طور در همان صفحاتِ اول متوقف مانده‎ام. شاید باید جویس هم منتظر بماند برای زمانیِ دیگر. بعد از پروست.

زندگی ادامه خواهد داشت. مثل قبل. زندگی خواهم کرد. عشق خواهم ورزید. کار خواهم کرد. فیلم خواهم دید. کتاب خواهم خواند. پروست اما، چیزی را حتما تغییر خواهد داد. دیگر مثل قبل عشق نخواهم ورزید، کتاب نخواهم خواند، فیلم نخواهم دید... زندگی نخواهم کرد.

آفتابِ کم‎رنگ‎شدهی عصر، دارد دست و پای خودش را جمع می‎کند از روی میز، از روی زمین، از روی روز، کم کم.


* سعدی

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۹۵ ، ۱۵:۴۵
لیلی

مثلا؟

مثلا سابینای بار هستـ... نه! سبکی تحمل‎‎ناپذیرِ هستی.

مثلا آن صحنه‎‎ی اوجِ تنهایی مایکل کورلئونه در دومین پدرخوانده‎‎ی. همانجا که نشسته روی صندلی و خیره شده به... به ناکجا، در حالیکه دنیایش زیرورو شده، امپراطوریاش در حال اضمحلال است، همسرش ترکش کرده، برادرش روی یک قایق، به دستور او کشته می‎شود... دقیقا همانجا که احتمالا یک چرای بزرگ توی ذهنش به در و دیوار میزند... که چه شد که...

مثلا، شنیدنِ آهنگِ دلریختهی شهریار قنبری (یادم هست، یادت نیست)، توی ماشین، در حالیکه تنهایی، توی ماشین و توی اتوبان، شب است و شیشهها پاییناند و باد پیچیده...

مثلا، هاتچاکلت خوردن توی آن کافهی باغ فردوس، تنهایی...

مثلا، از تجریش، ولیعصر را پیاده پایین آمدن، تنهایی... یا دونفری...

مثلا توی یک شبِ سرد زمستانی، توی گرمای امنِ خانه، یک رمانِ کلاسیکِ طولانی خواندن... مثلا میدلمارچ... مثلا جانِ شیفته... مثلا... مثلا یکی از آن رمانهای جلد زرکوبِ دورهی کودکی که انگار هزار سال گذشته از خواندنشان... مثلا حتا چارلز دیکنز خواندن... هر چیزی که بوی کهنگی بدهد... که ادا و اطوار نداشته باشد... مدرن و نو و... نباشد... که «رمان» باشد... داستان باشد... ماجرا باشد... تو را به دنبالِ خودش بکشاند...

مثلا پنجشنبه و جمعه را تا صبح بیدار بودن و زندگی کردن، بدون دغدغهی کار و درس و...

مثلا توی یک صبح سرد توی رختخواب ماندن و پتو را به دور خود پیچیدن... بیدغدغه... و با خیالِ راحت خوابیدن...

مثلا یک دورهمی با آنهایی که دوستشان داری...

مثلا بازیِ دستهجمعی کردن و هی جرزدن...

مثلا خیابانگردی کردنِ بیهدف...

مثلا کوچهها و خیابانهای ناشناخته را کشف کردن...

مثلا دوباره کشف کردنِ خیابانهای همیشگی...

مثلا دورهمیِ شب یلدا... و مسابقهی کی دیرتر کم میآورد و باز جر زدن و تظاهر به کم نیاوردن کردن...

مثلا، دور هم نشستن و در مورد فیلم و کتاب حرف زدن...

مثلا کشِ دادنِ دورهمیهای دلپذیر شبانه و دنبالِ بهانههای کوچک گشتن برای تمام نشدنشان...

مثلا دستهجمعی برنامهی سفر و تفریح ریختن و در موردش ساعتها حرف زدن و هیچگاه اجرایش نکردن...

مثلا چند شب پشت سر هم نخوابیدن و رمان خواندن...

مثلا فیلم دیدن... با خیالِ راحت...

مثلا فرندز دیدن... بیوقفه...

مثلا نوشتن...

مثلا کنسرت رضا یزدانی...

مثلا یک خواب با فراغِ بال...

مثلا بیوقفه نوشتن...

مثلا ربنای شجریان، و تکاپوی همه برای چیدنِ سفرهی افطارِ مادربزرگ... که سالهاست رفته...

مثلا ناهارِ دستهجمعی جمعه...

مثلا دوچرخهسواریِ شبانه توی تابستانِ کیش...

مثلا پشت سر هم و بیوقفه گوش کردنِ یک ترانه...

مثلا نیمهشب، ماشینها را جاگذاشتن و دستهجمعی پیاده برگشتن به خانه...

مثلا نشستن روی نیمکتِ آن طرفِ اتوبان و خیره شدن به...

مثلا بوی نانِ بربریِ داغ و چای تازه و...

مثلا خواندنِ یک شعرِ دلنشین... از...

مثلا... 

 

* از حذفشدههای وبلاگ قبلی... خرداد 93... انگار حالا بیشتر... انگار حالا مثلاتر!

پ. ن.: به سفارش نگین.


۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۵ ، ۰۱:۴۴
لیلی

چهار شب توی رشت به سر بردم و باز هم، فرصت نشد این شهر را، تماشا کنم. دلم یک دلِ سیر کوچه‎گردی می‎خواهد. دلم این‎جور سفری می‌خواهد. هر چند، گشتنِ شرق تا شمالِ غربِ گیلان هم، خوب چسبید.

۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۵ ، ۰۱:۲۷
لیلی

...چه تناقضی دارد جستجوی چشم‎اندازهای خاطره در واقعیت، که همواره افسونی را که خود خاطره و نیز حس ناشوندگی‎شان به آنها می‎دهد، کم خواهند داشت. واقعیتی که شناخته بودم دیگر نبود... مکان‎هایی که شناخته‎ایم فقط از آنِ جهان فضایی نیستند که برای راحت بیشتر در آن جایشان می‎دهیم. تنها لایه‎ی نازکی در میان ادراک‎های به هم پیوسته‎ای بوده‎اند که زندگی آن زمانِ ما را می‎ساختند؛ یادِ یک تصویر چیزی جز حسرتِ یک لحظه نیست؛ و افسوس که خانه‎ها، راه‎ها، خیابان‎ها هم، چون سال‎ها، گریزانند.

جستجو - پروست


۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۵ ، ۱۷:۰۹
لیلی

بعد، پروست، گاهی در میان تلخ‎کامی‎ها، امید هم می‎دهد، جوری که آدم مکث می‎کند و با خودش می‎گوید یعنی می‎شود برای من هم این‎طور باشد، شود، بوده باشد؟

«دلبستگی‎های زندگی آن‎چنان بسیارند که کم پیش نمی‎آید که در شرایط یگانه‎ای، آغاز شادکامی‎ای هنوز فرانرسیده با اوج‎گیری غصه‎ای که رنج‎مان می‎دهد، هم‎زمان باشد.»

*

«چون تصادف‎های گوناگونی که ما را با برخی آدم‎ها رویارو می‎کنند با دوره‎ای که دوستشان می‎داریم هم‎زمان نیستند، بلکه ناهماهنگ با آن، ممکن است پیش از آغازش رخ دهند و پس از پایان گرفتنش تکرار شوند، در یادآوری گذشته نخستین بارهایی که کسی که بعدها دوستش می‎ داریم در زندگی‎مان پدیدار شد در نظرمان مفهومی هشدارآمیز، پیشگویانه به خود می‎گیرند.»

 

* نامِ جلد هفتم جستجو هم هست.


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۵ ، ۰۱:۲۷
لیلی

بهش گفتم...

بهم گفت...


۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۵ ، ۱۸:۲۳
لیلی

با تشکر از نازلی که یادم انداخت «اون که رفته دیگه هیچ‎وقت نمی‎یاد»!


۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۵ ، ۲۰:۵۳
لیلی

چند وقت پیش میترا پرسید نوشتن برای من فصلی هست یا نه؟ حالا شاید دقیقا این‎ نبود سوالش، ولی منظورش این بود که فصل خاصی هست که توی آن فصل بیشتر حس نوشتن داشته باشم یا نه؟

خب، من چون توی عمرم بارها! با این سوال مواجه شده بودم و جوابش را می‎دانستم!، قاطع و کامل و گویا جواب دادم: هان!؟

بعد، توی یک ماهِ گذشته، از تعداد پست‎هایی که اینجا آپ شده معلوم هست که چه به دورِ نوشتن افتاده‎ام! البته بگذریم که نصف پست‎ها بازنویسی تکه‎های رمان‎ها یا دیالوگ‎های فیلم‎هاست ولی، موضوع این هست که قبل از آن، برای مدت‎ها، همین قدر هم همت نداشتم! تازه دارم به شدت مقاومت می‎کنم در مورد نوشتن و بازنویسی کردن! یعنی اگر مقاومتم را کنار بگذارم، همین‎طور پشت سر هم پست آپ می‎کنم! مثل این کانال‎های تلگرام!

نه که حالا قرار باشد به این نتیجه برسم که شهریور (البته که می‎دانم شهریور ماه هست و نه فصل!) باعثش بوده یا نزدیکی و شروع پاییز یا... نخیر! اولا که من کماکان عاشق همه‎ی فصل‎ها هستم و به نظرم هر فصلی برای خودش خصوصیات دوست‎داشتنی و زیبا و خواستنی دارد، کم یا زیاد، و اهلِ تبعیض قائل‎شدن بینِ فصل‎ها نیستم! (هر چند علاوه بر خرداد عزیزم که اگر بخواهم تعصبات ماهِ تولدی را کنار بگذارم، از این ماه بدتر وجود ندارد برای دوست داشتن ولی از بین پیامبران جرجیس را انتخاب کردن برای متولد شدن هم هنری می‎خواهد که شواهد و قرائن نشان می‎دهد که من جزو آن‎هایی هستم که دارم!)، بین ماه‎ها می‎توانم بگویم اسفند و اردیبهشت چیز دیگری هستند ولی، تابستان کلا چیز دیگری‎ست! یعنی اگر گرمای مخصوصا توی سال‎های اخیر سوزانِ تابستان را از این فصل می‎گرفتند، دیگر فصلی به کاملیاش پیدا نمی‎شد!

نتیجه‎ای که می‎خواستم به آن برسم این بود، از تو به یک اشارت، از ما به سر دویدن!

ربطی داشت؟

۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۵ ، ۰۱:۲۸
لیلی

اما هنگامی‎که اودت به درو یا پیرفون می‎رفت ـ بی‎آن که، متاسفانه، به او اجازه دهد به‎طور ظاهرا اتفاقی به آن طرف‎ها برود، چون می‎گفت که «حالت خوشایندی نخواهد داشت» ـ سوان به سراغ سکرآورترین رمان عشقی، یعنی دفتر راهنمای راه‎آهن می‎رفت که به او نشان می‎داد در چه ساعتی در بعدازظهر، یا شب، یا حتا همان روز صبح! می‎توانست خودش را به او برساند. نشان می‎داد؟ بلکه بیشتر: اجازه می‎داد. چون هر چه باشد قطار و دفتر راهنمایش را که برای سگ‎ها نساخته بودند. اگر به وسیله‎ی چاپ به اطلاع همگان می‎رسانند که قطاری به مقصد پیرفون ساعت هشت صبح حرکت می‎کند و ساعت ده می‎رسد، یعنی که رفتن به پیرفون قانونا مجاز است و نیازی به اجازه‎ی اودت ندارد؛ و همچنین، این کار می‎تواند با هر انگیزه‎ی دیگری جز دیدار اودت انجام شود، همچنان که آدم‎هایی هم که او را نمی‎شناختند هر روزه این کار را می‎کردند و تعدادشان هم آن‎قدر بود که صرف می‎کرد قطارهایشان را به راه بیندازند.

اصلا، اگر او دلش می‎خواست به پیرفون برود، به اودت چه که جلویش را بگیرد! به راستی هم، حس می‎کرد که دلش می‎خواست، و حتا اگر هم اودت را نمی‎شناخت بدون شک به آن‎جا می‎رفت. مدت‎ها بود که می‎خواست با چگونگی کارهای نوسازی ویوله لودوک آشنا بشود. و در آن هوای به آن خوبی عجیب دلش می‎خواست در جنگل کومپینی گردشی بکند.

واقعا جای تاسف داشت که اودت تنها جایی را که او درست در همان روز دلش می‎خواست ببیند، ممنوع کرده بود. در همان روز!

+ جستجو - پروست

 

پ. ن.: اگر بدانید چقدر جلوی خودم را می‎گیرم که هی تکه‎های جستجویی را که تایپ می‎کنم (از میان آن همه‎ای که تایپ نمی‎کنم)، این‎جا نگذارم برای جلوگیری از لوث و «لوس» شدنِ قضیه! ولی گاهی واقعا حیفم می‎آید که شما را سهیم نکنم در لذتی که از خواندنش می‎برم. مثلا این‎جا، این‎طور که بلایی را که عشق و شیفتگی به سر آدم می‎آورد شرح می‎دهد؛ این‎طور مبسوط و کامل و ملموس. و این‎طور که پروست نشسته این طرف و از جایی به بعد قهرمانش را (سوان قهرمان اصلی کتاب نیست، ولی در این قسمت‎های کتاب شخصیت اصلی رمان است)، دست می‎اندازد، حتا نه چندان دلسوزانه مسخرهاش می‎کند، واقعا خواندنی‎ست. طنز پروست، این‎جور جاها، واقعا جذاب است. بس که ملموس و شیرین و خنده‎‎دار شرح داده است این موقعیتِ گریه‎داری را که سوان اسیرش شده‎است و نمی‎تواند و نمی‎خواهد که از آن خلاص شود. عشق و شیفتگی، این‎طور که پروست شرح داده، جدا که ناگوار است. خدا نصیب آدمِ نکند! اضطرابهای عاشقانه، آشفتگی‎ها، حسادت‎ها، بی‎قراری‎ها، حماقت‎ها، تصویرسازی‎ها، مونولوگ‎ها، افکار مسموم، کابوس‎ها، توهمات... معلول‎های عشقهای این‎چنینی‎اند.


۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۵ ، ۰۰:۰۰
لیلی


میدونی چقدر خوش‎شانسن مردمی که میفهمن چی براشون خوبه؟ این نعمت بزرگیه. می‎فهمی؟

 A Room with a View - 1985


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۵ ، ۲۰:۰۴
لیلی