سطر هفتم

سطر هفتم

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲۷ شهریور ۹۶، ۰۰:۵۱ - قالب رضا
    به به

۵ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

هفته‎ی پیش جستجو تمام شد. بعد از یک سال و چند روزی بیشتر. مرداد نود و پنج شروع شد و مرداد نود و شش تمام. و چه عیشِ مدامی (سلام آقای یوسا) بود خواندنش...


۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۲۲
لیلی

هل من ناصر ینصرنی...

(باید این طور باشد؛ ...، بدون علامت سوال، بدون انتظاری برای پاسخ... بدون هیچ توقعی برای پاسخ... بدون هیچ امیدی برای حرکت...)

... در حصر هم آزاده‎ای...


* کامران رسول‎زاده


(+)



۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۴۵
لیلی

توی صفحاتِ آخر جستجو، به جمله‎ی مشهورش رسیدم. و جالب این‎که برداشت قبلی و طولانی‎مدتِ من از جمله‎ی جدامانده از متنش چقدر با منظورِ پروست فاصله داشت. شاید این عادتِ ماست که سعی می‎کنیم به جملات مفهومی پیچیده و خلافِ ظاهر بدهیم. در حالی‎که جمله، خیلی عادی، به تفاوت‎های ظاهری و بیرونیِ آدم‎ها اشاره داشته، نه به آن چیزی و آن‎طوری که من فکر می‎کردم!

*

آنچه ناگهان دوباره دلم هوایش را داشت آنی بود که در بلبک آرزویش را داشتم،‌ آنگاه که آلبرتین و آندره و دوستانش را که هنوز نمی‌شناختم کنارِ‌ دریا دیدم. اما افسوس،‌ دیگر نمی‌توانستم آن‌هایی را که در آن لحظه آن‌قدر آرزویشان را داشتم جستجو کنم. سال‌هایی که گذشته و همه‌ی کسانی را که آن روز می‌دیدم از جمله ژیلبرت را تغییر داده بود،‌ بدون شک همه‌ی زنان (و نیز آلبرتین را،‌ اگر زنده می‌ماند) به شکلی بیش از حد متفاوت با آنی در می‌آورد که من در خاطر داشتم. رنج می‌بردم از این که باید ایشان را در درونِ‌ خودم می‎جستم،‌ زیرا زمان آدم‌ها را دگرگون می‎کند اما تصویری را که از ایشان داریم ثابت نگه می‌دارد. هیچ چیزی دردناک‌تر از این تضادِ میان دگرگونی آدم‌ها و ثباتِ‌ خاطره‌ نیست،‌ آنگاه که می‌فهمیم آنچه در حافظه‌مان با چه طراوتی باقی مانده در زندگی دیگر بهره‌ای از آن ندارد،‌ می‌فهمیم که نمی‌توانیم در بیرون از خود به آنچه در درون‌مان بسیار زیبا می‌نماید،‌ به آنچه آرزوی بسیار هم انحصاریِ دوباره دیدنِ‌ خودش را در ما می‌انگیزد نزدیک شویم،‌ مگر این که او را در کسی به همان سن او بجوییم، یعنی کس دیگری. چه همان گونه که اغلب به ذهنم رسیده بود،‌ آنچه در آدمی که هوایش را داریم به نظر یگانه می‎‌رسد از آنِ‌ او نیست. اما زمانِ‌ گذشته این را به نحوِ کامل‌تری تایید می‌کرد چه پس از بیست سال، یکباره دلم می‌خواست به جای دخترانی که می‌شناختم آن‌هایی را بجویم که اینک جوانیِ آن زمانِ ایشان را داشتند. (گو این که این فقط خاصِ‌ هوس‌های جسمانی نیست که سربرآوردنشان به دلیلِ آن که زمانِ ازدسترفته را به حساب نمی‌آورد با هیچ واقعیتی هم‌خوانی نداشته باشد. گاهی برایم پیش می‎‌آمد که دلم بخواهد مادربزرگم،‌ یا آلبرتین،‌ بر اثر معجزه‌ای برخلافِ‌ آنچه فکر می‌کردم زنده مانده باشند و به کنارم بیایند. خیال می‌کردم که می‌بینمشان،‌ دلم به سویشان پر می‌کشید. فقط یک چیز را از یاد می‌بردم،‌ این که اگر به راستی زنده مانده بودند آلبرتین اینک همان ظاهری را می‎‌داشت که خانم کوتار در بلبک داشت،‌ و مادربزرگم با سن بیشتر از نود و پنج سال،‌ دیگر دارای آن چهره‌ی زیبای آرام و خندانی نبود که من هنوز به دلخواه خودم مجسم می‌کردم،‌ چنان که به همین گونه دلبخواهی پروردگار را به صورتِ پیرمردی با ریشِ‌ بلند ترسیم می‌کنند و در سده‌ی هفدهم قهرمانانِ هومر را بدون توجه به دورانِ باستانی‌شان با سر و وضعِ اشرافِ‌ معاصر نشان می‌دادند.)

+ زمانِ بازیافته - پروست 


۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۲۶
لیلی


برای من ای مهربان،

چراغ بیاور

و یک دریچه که از آن، به ازدحام کوچه‎ی خوشبخت بنگرم...

+ فروغ


۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۳۲
لیلی

تصویری که زندگی به ما ارائه کرده در واقع در آن زمان ما را دستخوشِ حس‎هایی چندگانه و متفاوت می‎کرده است. مثلا نگاه به عنوان کتابی که پیش‎تر خوانده‎ایم پرتوهای مهتابِ شبِ تابستانیِ دوردستی را چون تاروپودی با حروفِ عنوانِ کتاب آمیخته است. مزه‎ی شیرقهوه‎ی بامدادی اسید گنگ هوای خوشی را همراه می‎آورد که در گذشته اغلب، زمانی که در فنجانِ چینی سفیدی شیرقهوه می‎خوردیم که خود نیز چون شیرِ سخت‎شده چین‎دار و خامه‎گون بود، زمانی که روز هنوز دست‎نخورده و کامل بود، در روشنایی گنگِ دمِ صبح به ما لبخند می‎زد. یک ساعت فقط یک ساعتِ تنها نیست. تُنگی پر از عطر و آوا و قصد و هواست. آنچه واقعیت می‎نامیم عبارت از نوعی رابطه میانِ این حس‎ها و خاطراتی است که هم‎زمان در برمان می‎گیرند ـ رابطه‎ای که نگرشِ ساده‎ی سینمایی آن را حذف می‎کند، نگرشی که به همین دلیل هر چه بیشتر مدعیِ محدودکردنِ خود به حقیقت باشد از حقیقت بیشتر فاصله می‎گیرد ـ رابطه‎ی یگانه‎ای که نویسنده باید دوباره پیدا کند تا بتواند دو طرف آن را در جمله‌اش برای همیشه به هم بپیوندد. می‎توان در توصیفِ جایی از بی‎نهایت اشیایی یک به یک نام برد که در آن مکان یافت می‎شدند، اما حقیقت فقط در لحظه‎ای آغاز می‎شود که نویسنده دو شی متفاوت را بگیرد، رابطه‎شان را مشخص کند، و هر دوشان را در حلقه‎های ضروریِ یک سبک زیبا ببندد ـ رابطه‎ای که در جهانِ هنر همانند رابطه‎ی یگانه‎ی قانونِ علت و معلول در جهانِ دانش است. یا حتا هنگامی که (همچون زندگی)، با مرتبط کردنِ کیفیتی مشترک در دو حس، جوهره‎ی مشترکشان را استخراج کند و به هم بپیوندد تا در استعاره‎ای از قیدِ ضرورت‎های زمان آزادشان کند. مگر نه این که از این دیدگاه خودِ طبیعت مرا به راهِ هنر کشانده، مگر نه این‎که خودش نقطه‎ی آغازِ هنر بود، هم اویی که درکِ زیبایی یک چیز را، اغلب مدت‎ها بعد، فقط به یاری چیز دیگری برایم ممکن کرده بود چنان که ظهرِ کومبره را فقط به یاری آوای ناقوس‎ها و صبح‎های دونسیر را فقط به یاری سکسکه‎های شوفاژ. می‎شود که رابطه چندان جالب نباشد، اشیاء پیش‎پاافتاده باشند و سبک بد باشد، اما تا اینها نباشد هیچ چیزی در کار نیست.


* زمانِ بازیافته - پروست

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۰۲
لیلی