سطر هفتم

سطر هفتم

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۲۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شاید...» ثبت شده است

سال‌ها قبل، قبل از این‎که بشم لیلی A شاید... (خدا می‎دونه که چقدر دلم برای این ترکیب تنگ شده و برای اون A بی‎ربط، بعد از لیلی)، در هر زمانی، حداقل در حالِ خوندنِ سه تا کتاب بودم: یک کتاب سبک‎تر (از لحاظِ وزنِ واقعیِ کتاب) برای توی کیفم، هر جا و وقتی که پیش اومد برای کتاب خوندن بیرون از خونه، یک کتاب برای توی خونه و یک کتاب، از قطورترها، برای آخر شب‎ها، کنار تخت. کتاب‎هایی با دنیاهایی کاملا متفاوت. خیلی از اطرافیانم نگرانِ این وضعیت بودند. که باعثِ و معلولِ چندپارگی ذهن و... بشه، باشه. دوره‎ی خوشی بود.

بعد، شاید نه بلافاصله بعد از اون دوره، دوره‎ای رسید که کتاب خوندن به قهقرا رفت و مدت زیادی موند توی اون وضعیت. طول کشید تا فهمیدم کتاب خوندنِ مداوم، یکی از گمشده‎های زندگیم هست. یکی از دلایلِ حالِ خوبم که از خودم دریغ کرده بودم. یواش یواش و نم‎نمک برگشتم به دنیایِ کتاب‎ها، از بهترین دوستانِ (چقدر کلیشه‎ای هست این کلمه، و چقدر واقعی و گویا) همه‎ی عمرم؛ آن‌چه که اینی که هستم رو ساخت. من خیلی آدمِ قلم و کاغذ نیستم. صادقانه بگم که اگر فقط قلم و کاغذ داشته باشم، هیچی نمی‎تونم بنویسم. هیچی! من محتاجم به کیبورد برای نوشتن. خیلی هم وابسته به بوی کاغذ و ورق‎ زدنِ کتاب نیستم برای خوندن. الان مدت‎هاست که کتابِ کاغذی نخوندم. فقط دارم پی‎دی‎اف می‎خونم. ترجیحم نیست، ولی اقتضای موقعیتم هست. ولی، همین وابسته نبودن، کمکِ زیادی کرده به برگشتنِ منی که دچار کمبودِ وقتم. امتحان نهایی و چهره‎ی مرد هنرمند در جوانی، ورق نخورده توی کتاب‎خانه‌‏ام هستند. ولی نسخه‎ی پی‎دی‌اف خوندم، می‎خونم. الان چند ماهی هست که دوباره برگشتم به آدمی که هم‎زمان چند تا کتاب می‌خوند. از دو تا هم‎زمان شروع شد تا حالا که هم‎زمان پنجتا کتابِ در حالِ خوندن دارم. شاید این کمک کنه به برگشتنِ لیلی‎ای که می‎نوشت. دارم به هر دری می‎زنم که برگردم به لیلی A شاید... و شاید قصه‎های دیگه.


پ. ن.: من هشت جلدِ جستجو رو هم پی‎دی‎اف خوندم. و تقریبا همه‎ی کتاب‎هایی رو که توی چند ماه گذشته خوندم.

 

* بهرام حمیدیان


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۶ ، ۲۱:۴۹
لیلی

سرشب، هنوز توی کوچه بودم که Nora این ترانه‎ی تهرانِ شادی امینی رو برام فرستاد و گفت یاد من و شاید...

افتاده با شنیدنش. البته، شاید... مثل این ترانه غم و حسرت نداره و کسی قرار نیست کسی رو توی تهران جا بذاره ولی، ترانه رو دوست داشتم. احتمالا، کلی خاطره و حسرت برای خیلیها داره نه از تهران، که از هر شهر دیگهای که دورهی کارشناسی ـ اون دیوانهترین و پررنگترین سالهای جوانی ـ رو توی اون، دور از خانواده، گذرونده باشه.

این شهرِ «سکتهکردهی از هر دو پا فلج» و «وصله پینه شده با خطوطِ کج»، این «شهر خسته»، شهریست که من دوستش دارم. خیلی دوستش دارم.

تهرانِ شاید... غمگین بود؟

دلم میخواست تهرانِ شاید... رو سرخوش تصویر کرده باشم، مثلِ هجده‌سالگی...

تهرانِ این ترانه شاید شبیهِ تهرانِ شیواست... شاید شبیهِ بخشی از تهرانِ من باشه.

 

* تهران ـ شادی امینی

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۶ ، ۲۰:۴۲
لیلی

دستش آرام دستم را لمس کرد تا به حرکت واداردم و بعد رها شد. نه که ملاحظه کند. ملاحظهای در کارش نبود، در تماسهای دستش با دستم، با صورتم، با موهایم، با شانهام، با کمرم. لمس میکرد، بیمنظور... ظاهرا بیمنظور. و من و دست و صورت و موها و شانه و کمرم با این تماسها کنار آمده بودیم. با بیمنظوریِ این تماسها. من و دست و صورت و موها و شانه و کمرم خودمان را به خریت زده بودیم. ساده بود. فکر نکردن، خود را به خریت زدن، زودباور و خوشباور بودن، زندگی را سادهتر میکرد. خیلی سادهتر. حتا... حتا دوستداشتنیتر هم. طرفِ دیوار بودم و این طرفِ دیوار بودن، روی سراشیبیِ عرضی تندِ کوچه بودن، اختلافِ قدممان را کمتر میکرد و نزدیکتر. صبح اولِ عید بود. پر از هوای سایهوار و پر از نشاطِ شفافترِ پررنگترِ صبح اول عید. و پر از بوی دید و بازدید و لباس نو و عیدی و همهی آنچه که یک عمر اشتیاقی برایشان نداشتم و حالا، معلوم نبود از کجایِ خاطرههای نداشتهام، از کجایِ حال و هوای مال من نبودهام، سر برآورده بودند و خودشان را پررنگ توی ذهن و دلم جا کرده بودند و به در و دیوارِ وجودم میکوبیدند. مثل همان از شادی در پوستِ خود نگنجیدن... این حال و هوا از من بیرون میزد... در من نمیگنجید، اما... شادی نبود. یک جور شعفِ ناخوانده و غافلگیرکننده بود که بهطورِ ناگهانی دچارش شده بودم. از آنها که انگار روحم میخواهد جلوتر از بدنم برود، بپرد بیرون از وجودم...


+ از شاید...های گذشته

 

+ گاهی هم میشود که آدم را یادش می‎اندازید که بیاید سرک بکشد به این تِکه‎های شاید... شده به هوایِ تکه‎ای نزدیکِ این تکه...

 

* سعدی

۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۰۹
لیلی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۳:۰۷
لیلی

اگر شاید... مینوشتم طبق روالِ سابق، دیشب یا امشب، حتما پست گذاشته بودم برایش؛ طبقِ قرارِ نانوشتهی همهی عیدها. هر چند اگر همهچیز به همان روالِ سابق پیش رفته و آن اتفاقات نیفتاده بودند، شاید... تا به حال تمام شده بود. ولی اتفاقِ یک سال و اندی پیش باعث شد نوشتنِ شاید... هم، مثل آن خانه، به محاق برود. و قرارِ نانوشتهی عیدها هم...

انگار آن وقتها به خاطرِ همین قرار، حواسم بیشتر به عیدها بود...

*

ترانه را خیلی قبلترش شنیده بودم و توی انبوهِ ترانهها و آهنگها، فراموش شده بود. تا که بعد از مدتها، دو سه سالِ پیش، پیدایش شد، و به محضِ این که شنیدمش با شگفتی فکر کردم چقدر، چقدر، چقدر به آخرین صحنهی شاید... نزدیک است. چقدر، چقدر، چقدر خودش است. از همان وقت برای من شد ترانهی آخرِ شاید...

نه که قرار باشد آخرِ شاید... ترانهای داشته باشد، همانطور که هیچ جای شاید... ترانهای نداشت. هر چند که ترانههای بسیاری بودند و هستند که هر بار شنیدنشان برای من یادآورِ شاید... است و وقتِ نوشتنِ شاید...

این یکی اما، نه ترانهی خاصی هست، نه ترانهی شیک و باکلاسی، نه خیلی مشهور هست، نه هیچی...

ترانهای است که خیلی خیلی خیلی دوستش دارم، بس که توی این دو سه ساله هر بار که شنیدهامش فقط به شاید... فکر کردهام و شده است جایزهی من توی سلکشنهایم... شده است دلنشینترین ترانه بین تمامِ انتخابهایم...

شدهاست شاید...یترین ترانهی شاید...

اگر دوست دارید، این پایین لینکش هست، میتوانید دانلود کنید و بشنویدش. میتوانید هم، اگر کماکان دلتان میخواهد مقاومت کنید، این لینک و این پست را ایگنور کنید. برای احترام به انتخابِ شما، هیچ اسمی از ترانه و خواننده و شاعر آن در پست نیست.

+ لینک

پ. ن.: میخوام که جادوت بکنم... (مریمِ حیدرزاده... بیربط یا شاید هم با ربط، به یادِ نوجوانیها)

 

* وحیدرضا سیاوشان

۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۱:۴۹
لیلی

قطاری که تو را برد  
چه چیزی را با خود برمیگرداند؟

تعادل دنیا 
گاهی فقط به مویی بند است  
لوکوموتیورانِ تو 
کاش این را میدانست!

 

+ حافظ موسوی

 

یک

روبهروی تلویزیون، زیر پتویِ با ملحفهی زمینهی صورتیاش، خوابش برده بود. یکی از دلچسبترین خوابهای ممکن. چند وقت بود که جلوی تلویزیون خوابم نبرده بود؟ اینطور رها و خالی از مسئولیت؟ یکی از لذتبخشترینهایش، شب بعد از امتحان کنکورم بود... بعد از آن همه اضطراب و سعی و تلاش، امتحانی که نتیجهاش شده بود زندگیِ حالایم. به ساعت نگاه کردم. هنوز خیلی وقت داشتیم. ظرفهای دوقلو را از توی بوفه برداشتم و در حالِ زمزمهی ترانهی در حالِ پخش، بیخیالِ بیدار کردنِ سینا، به آشپزخانه برگشتم.

آنقدر عزیز این سال را که همزمان با ربیعالاول شروع میشد به فال نیک گرفته بود که ناخودآگاه یک عالم احساس و انرژی مثبت، بعد از گذراندنِ دو سالتحویلِ متوالی پر از غم و جای خالی، به دلِ همهمان سرازیر شده بود. مطمئن بودم که سال خوبی در پیش خواهیم داشت و به این احساسِ اطمینان، اطمینان داشتم. دلم هم پر از شوق بود. شوق به خاطر آدمِ جدیدی که شده بودم، با احساسات و درگیریهای کاملا متفاوت و به خاطرِ زندگیِ جدیدی که زندگیِ من شده بودم. زندگیای که بعد از هجدهسال صاحبخانه بودن، در این روزها، من را در خانهام تبدیل به مهمانِ عزیزی کرده بود. زندگیای که بعد از پایان تعطیلات به آن برمیگشتم.

 

دو

سارای غریبهی تونیک سبزِ کاهویی پوشیدهی توی آینه لرزید. سارای آشنای اینطرف آینه، سارای تونیکِ سبزِ کاهویی پوشیدهی این طرف، یخ کرد. هر دو سارا، هم آنکه آن طرف آینه بود، هم این یکی سارا، حالا دیگر فهمیده بودند که چه اتفاقی افتاده. بعد از همهی آن انکارها و نفهمیدنها، انگار لازم بود که سالی دگرگون شود و یکی بیاید و برود تا پرده کنار برود... پردهای که حتا نمیدانستم از کجا، از کی، جلوی چشمهایم را گرفته بود... که حتا نمیدانستم کی، دقیقا کی... فاجعه اتفاق افتاده بود. هر چه که بود، «اتفاق» افتاده بود... فاجعهای که حتا از فکر کردن به آن فرار میکردم و آنقدر میخواستم که شود... که باشد... که تمام ذهنم را اشغال کند، که چشم ببندم و یک گوشه بنشینم و فقط به روی دل‌‌فریبِ فاجعه فکر کنم... فاجعهی دلفریبِ خوشظاهرِ... که حتا نفهمیده بودم کی... بر سرم هوار شده بود و حالا، با سالی که با ربیعالاول آغاز شده، عیان شده بود... نسیمی که با وجود ظاهرِ آرامَش، طوفانهای مهلک و گردبادهای ویرانگر در پی داشت. خوب میدانستم و من... شکنندهتر و ضعیفتر و نامطمئنتر از آن بودم که بتوانم در مقابل این طوفانها و گردبادها بایستم. که بتوانم...

 

سه

هنوز بدنم، بعد از آن رعشه، خودش را باز نیافته بود. راستی با خودم چه فکری کرده بودم؟! یک نفر باید خیالاتِ من را جراحی می‎کرد. این غده از سرطان هم بدتر بود. واقعا چه فکری کرده بودم وقتی که مچم را گرفته بود؟! این شکل دیگری از آن خیال‎بافی‎های بچگانه نبود که کلِ سالِ من را، تباه کرده بود؟ همان سالی را که هم‎زمانی شروعش با ربیعالاول را به فالِ نیک گرفته بودم...

 

+ شاید...

 

*

پ. ن.: مادربزرگ می‎گفت هر روزش را صدقه کنار بگذارید تا بیاید و برود. آخر ماه، تبریک می‎گفت به همه‎مان. صفرِ پر از حادثه‎ی امسال به پایان رسید. باشد که با شروعِ «اولین بهار»، تلخی این حوادث که غمی همگانی را بر همه‎ی ایران تحمیل کرد، کمی فقط، التیام بیابد.

 

۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۹۵ ، ۲۰:۲۰
لیلی

وقتی در مورد این‎که شخصیت اصلی شاید... کدام یک از دخترها هستند می‎پرسند، می‎گویم ساراست، فقط برای این‎که جوابی داده باشم. گاهی هم، از روی شیطنت می‎پرم وسط و می‎گویم البته که ساراست! گاهی، به ندرت، وقتی که حس می‎کنم لیلی مظلوم واقع شده، می‎گویم قصهی لیلی خیلی خیلی زودتر از قصه‎ی سارا شکل گرفته بود توی ذهنم، واقعا هم همین‎طور هست. اما، حرف اصلی را نمی‎گویم. حالا، نمی‎توانم بگویم. که سارا و لیلی و همه‎شان بهانه‎اند. شاید...، قصه‎ی یکی دیگر هست، و همه‎ی این دخترها، جمع شده‎اند تا قصه‎ی کسی شکل بگیرد و تعریف شود که حضور فیزیکی خیلی کم‎تری توی قصه دارد. لازم به ذکر است که، این یک نفر، شیوا نیست. شیوا قصه‎ی خودش را دارد که این «قصه» نیست. شیوا هم این‎جا یکی از همان بهانه‎هاست. یک وسیله‎ی دیگر برای تعریف قصه‎ی آدمِ اصلی شاید...

+ از یادداشت‎های قدیمی منتشرنشده، توی همان فایل Word شاید... (بیش‎تر از سیصد صفحه، در انتهای این فایل، یادداشت و شعر و چیزهای دیگر وجود دارد... یادگار روزهای 98یا... یادگارِ...)

پ. ن.: ... فرصتی دست نمی‎دهد.

پ. ن. 2: دونالد ترامپ...



۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۵ ، ۰۰:۰۵
لیلی

انگار یکی اومده دلیل و دورِ باطلِ شاید... ننوشتنِ من رو شرح داده! این‎قدر دقیق! این‎قدر خوب! حالا با یک کمی هم تخفیف.

*

شاید اگر عزمم کم‎تر جزم بود که دیگر دست به کار شوم، کوششی می‎کردم تا کار را بی‎درنگ آغاز کنم. اما چون تصمیمم قطعی بود، و می‎توانستم در کم‎تر از بیست و چهار ساعت (در چارچوبِ خالیِ روزِ آینده که همه‎چیز در آن به خوبی جا می‎گرفت چون من هنوز در آن نبودم) نیتم را به‎راحتی به اجرا بگذارم، بهتر می‎دانستم شبی را که حالم خیلی خوش نبود برای شروع کار انتخاب نکنم، که متاسفانه، روزهای بعدش هم از آن مساعدتر نبودند. اما این فکرم منطقی بود. کودکانه است که کسی سال‎ها صبر کرده باشد و تاخیری سه‎روزه را نپذیرد. از آن‎جا که مطمئن بودم که تا پس‌فردا چند صفحه‎ای خواهم نوشت، دیگر درباره‎ی تصمیمم حتا یکی کلمه هم به پدر ومادرم نمی‎گفتم؛ دوست‎تر می‎داشتم چند ساعتی صبر کنم و آن‎گاه چند صفحه‎ای از کارِ آغازشده را برای مادربزرگم ببرم تا خیالش راحت و دلگرم شود. بدبختانه، فردا آن روزِ بیرونی و پهناوری نبود که تب‎زده انتظارش را کشیده بودم. در پایانش، نتیجه فقط این بود که تنبلی من و نبرد ستوه‎آورم با برخی مانع‎های درونی بیست و چهار ساعتِ دیگر کش یافته بود. و پس از چند روزی، چون طرح‎هایم به اجرا درنیامده بود، دیگر آن امید را که بی‎درنگ و یک‎باره اجرا شود نداشتم، و همتی را هم که همه‎چیز را وقف آن کنم از دست داده بودم؛ دوباره شب‎ها تا دیرگاه بیدار می‎ماندم، چون دیگر این تصور قطعی را که فردا شروع کارم را خواهم دید نداشتم تا به خاطر آن ناگزیر زود به بستر بروم. برای آن‎که دوباره خیز بردارم به چند روز آرامش نیاز داشتم، و در تنها باری که مادربزرگم جرأت کرد با لحنی مهربان و امیدباخته از من خرده بگیرد که: «پس این کارِت چه شد، دیگر حرفش را هم نمی‎زنی؟» از او دلگیر شدم، می‎دیدم که نتوانسته است ببیند که تصمیمم قطعی است، و با بی‎تابی‎ای که حرف نابحقش در من می‎انگیزد و میل به آغازِ کار را از من می‎گیرد، دوباره و شاید برای زمانی طولانی اجرای آن را عقب می‎اندازد. خودش هم حس کرد که بدبینی‎اش ناآگاهانه با اراده‎ای رویارو شده‎است. پوزش خواست، دستپاچه به من گفت: «معذرت می‎خواهم، دیگر چیزی نمی‎گویم.» و برای این‎که دلسرد نشوم به من اطمینان داد که همین که حالم خوب شود شوقِ کار هم خودبه‎خود به سراغم می‌آید.

+ در سایه‎ی دوشیزگان شکوفا


پ. ن.: آدمای مثلِ من، تنبل توی نوشتن و سایر چیزها، شبیه شرحِ حالِ شماها نبود؟

پ. ن. 2: نه. بی‎انصافیه آوردنش توی پی‎نوشت. این باید اصل خودِ یک پست باشه و به زودی خواهد بود.


۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۵ ، ۰۱:۵۴
لیلی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۳۰ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۵۵
لیلی

نگاهم تا وقتی که در را پشت سرش بست تعقیبش کرد. دلم هم خالی شده بود. حجمی با یک خلاء عمیق. کاش اتفاقی می‎افتاد. زلزله؟ امشب یک بار دیگر هم فکرش از ذهنم گذشته بود. زلزله‎ای ملو، وسطِ دلخوشی‎هایم. زلزله‎ای که کابوسم بود، حالا چقدر مطلوب به نظر می‎رسید. زمین‎لرزه‎ای فقط برای من. بدون آواری برای دیگران.

چشمم آن‎قدر روی در ماند تا دوباره باز شد. ذهنم نمی‎توانست مسافت زمانیِ رفت و برگشتش را برآورد کند. پنج دقیقه؟ ده دقیقه؟ بیست دقیقه؟ نیم ساعت؟ توی این فاصلهی بی‎پایان هیچ اتفاقی هم نیفتاد. نه کسی آمد، نه زلزله‎ای، نه طوفانی، نه انفجاری... هیچ چیزی. او رفت. او آمد. و در این فاصله؛ هیچ.

او رفت. او آمد... مهم‎تر از این مگر چیزی هم بود؟

+ شاید...

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۳۲
لیلی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۵ تیر ۹۵ ، ۲۲:۵۲
لیلی

فرانک مجیدی، در وب‌سایت «یک پزشک» نوشته:

اما پدیده‌ی سریال شهرزاد، دوست‌داشتنی‌ترین سوپراستار سینمای ایران است، جناب آقای «سید شهاب‌الدین حسینی».

می‌توانم ساعت‌ها درباره‌ی بازیِ بی‌نظیر آقای حسینی در این سریال حرف بزنم، بی‌ آن‌که باز توانسته باشم حق مطلب را ادا کنم. شهاب حسینی را که از «قباد» بگیریم، هیچ چیز دوست‌داشتنی‌ای در او نمی‌ماند و خیلی وقت‌ها حتی عصبی‌ات می‌کند. اما وقتی شهاب حسینی قباد می‌شود، انگار آرمان و آرزوهای دور و دراز عشق شهرزاد و فرهاد، مسئله‌ای پیش‌وپاافتاده است. قبل از نمایش قسمت ۶ به برادرم گفتم حدس می‌زنم در صحنه‌ی عروسی، به محض اینکه قباد، شهرزاد را ببیند، عاشقش می‌شود. اگر قرار باشد این‌قدر کلیشه‌ای و هندی شود، دیگر بقیه سریال را تماشا نمی‌کنم. همین اتفاق افتاد. ولی در آن صحنه، آن قدر بازی صورت شهاب حسینی بی‌نظیر بود که فکر می کنم حدود ۲۰ بار پشت سرِ هم آن صحنه را عقب بردم و از نو تماشا کردم. می‌دانستم ایشان بازیگر فوق‌العاده‌ای هستند، اما فکرش را هم نمی‌کردم که این‌قدر! و از آن به بعد، عادلانه بود که نام سریال به «قباد» تغییر یابد، چرا که اغلب مخاطبان، همه تن چشم می‌شدند و خیره به دنبال سکانس شروع بازیِ آقای حسینی بودند و هستند. این شهاب حسینی را با شهاب حسینیِ «پس از باران» و «پلیس جوان» مقایسه می‌کنم و تنها شباهت نام بین‌شان می‌یابم. این شهاب حسینی را باید با «سوپر استار» و «حوض نقاشی» مقایسه کرد و برای ستاره بودن‌ش و تعریف ظریف‌ش از نقش قباد و همه‌ی نقش‌های زیبایی که فقط اوست که می‌تواند آن‌جور بازی‌ش کند، کلاه از سر برداشت!

 

*

به میترا گفتم: نمی‎دانی چقدر سخته برگشتن به قصهای که حتا از فکر کردن به آدم‎هایش دست برداشته‎ای. چقدر سخته ادامه دادنِ قصه‎ای که ذهنت هم رهایش کرده...

البته که بعد چیزهایی به من گفت که متاثرم کرد و فکر کردم فردا، فردا به به‎زودی ادامه دادنش فکر می‎کنم! (شیوه‎ی اسکارلت اوهارای درون‎مان که هی فکر کردن به همه‎چیز را به آینده‎ی نزدیک حواله می‎کند و بارش را از اکنون برمی‎دارد). اما واقعیت این است که از شاید... و آدم‎هایش فاصله گرفته‎ام و برگشتن به این قصه، در شرایط فعلی برایم سخت است. نه که ناممکن باشد، ولی سخت است. هر وقت قصه را ادامه دادم، حتما همین‎جا اطلاع‎رسانی خواهم کرد.

تنها کاری که در حال حاضر می‎توانم انجام دهم، این است که اگر دوست داشته باشید، اسمِ ترانه‎ای را که سال گذشته (یا سال قبل‎ترش) گفته بودم انگار کاملا متعلق به صحنه‎ی پایانِ شاید... هست ولی نامش را نبرده بودم، بگویم. و فکر می‎کنم شنیدن این ترانه (که به احتمال زیاد همه‎تان آن را شنیده‎اید) نشان بدهد که آخرِ قراردادیِ این قصه چه خواهد شد (قبلا گفته بودم که به نظر من، هیچ کدام از پایان‎های قراردادی، پایان واقعی نیستند. به خاطر تمام اتفاقاتی که بعد از نقطه‎ی پایان ممکن است بیفتند... تنها مرگ است که شاید...). انتخاب با شماست. اگر که دوست دارید پایان قصه را بخوانید، باید کمی بیشتر صبر کنید. یک روز برای این قصه نقطه‎ی پایان خواهم گذاشت. ولی فکر نمی‎کنم این روز خیلی نزدیک باشد.

 

*

 

شهرزاد: گاهی آدم توی جنگ با خودش باید اونقدر پیش بره که یه ویرونه بسازه از وجودش، اونوقت از دل اون ویرونه یه نوری... یه امیدی... یه جراتی جرقه میزنه...

 

*


آنانی که در عالم بیداری خیالپردازی میکنند از هزاران چیزی آگاهند که دور از دسترس کسانیست که تنها در دنیای خواب رویا میبینند.

 
ادگار آلنپو


* بیژن نجدی


 

۱۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۲۲
لیلی


پسورد پست قبل، همان کلمه‎ی قبلی‎ست؛ اسم یکی از هم‎اتاقی‎ها.


۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۴۷
لیلی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۴۵
لیلی

پارسال یکی از همین روزهای اردیبهشت بود. از زیر درخت توت رد شدم. گفتم: سلام. چقدر خوشگل شدی! سال بعد دوباره زیبا میشی. چه من باشم. چه نباشم.

دیروز دوباره دیدمش. توتهایش گل انداخته بودند. من بودم، اما نخواستم دوباره همان جملهی تکراری را بگویم. به خودم گفتم: ریحان برو. راه برو. در اردیبهشتی که تو هستی. در اردیبهشتی که الهام نیست. که رضا نیست. که عباس نیست. که عمو نیست. که هما نیست. به جای همهی آنها راه برو. بعد از کوچه پس کوچههای مرزداران تا آریاشهر و ستارخان و دوباره تا خانه، همینطور راه رفتم. سال بعد درخت توت دوباره زیبا میشود  اگر من به اندازهی کافی راه بروم. مردههای زیادی در من هستند که باید سهمشان را از اردیبهشت بگیرند. موبایلم را خاموش کنم، وبلاگم را به حال خودش بگذارم. این یک ماه را فقط، این یک ماه را طوری زندگی کنم که وقتی تمام شد نتوانم بگویم هوای باغ نکردیم و دور باغ گذشت.

 

یادداشتی از «ریحان ریحانی»

 

+  اردیبهشتهایتان را هدر ندهید.


پ. ن.: این یادداشت را پارسال، پایان اردیبهشت توی سطر هفتم بلاگ‎اسکای گذاشته بودم. همان موقعی که درهای بلاگفا بسته شده بود و...

پارسال چقدر سرشار بودم از اردیبهشت... و چقدر جایی برای نوشتن نبود. امسال که هست، اگر باز سرشار شدم از این زیباترین ماه‎ِ سال، شاید... شد که بنویسم از همه‎ی حس‎های خوبِ این ماه.

خدا را شکر که این اردیبهشت، همراه است با باران و طراوت و هوایی معرکه و با عیدی آغاز شده که این‎قدر برای من عزیز هست.


پ. ن. 2: معرکه همیشه توی دایره‎ی لغاتم بوده. جزو کلماتی که جایگزینی برای‎شان نداشته‎ام برای توصیفِ همه‎ی «معرکه‎»ها. این معرکه، از دایره‎ی لغات خودم بود که به زبانِ مهران شایگان هم آمد. اما، از همان وقتی‎‏که مهرانِ شایگان با معرکه خطاب کردنِ سارا او را بیشتر به سرزمین افسانه‎های پریان و رویاهای عاشقانه هل داد، معرکه‎هایم من را یادِ او می‎اندازند و حالِ خوبِ آن شبِ انقلاب و به یادِ سارا...

راستی... اردیبهشت بود آن شب هم.


پ. ن. 3: تکرار می‎کنم: این یک ماه را فقط، این یک ماه را طوری زندگی کنیم که وقتی تمام شد نتوانیم بگوییم هوای باغ نکردیم و دور باغ گذشت.


پ.ن. 4: دیدید چطور این «تکرار می‎کنم»ها، اضافه شد به فرهنگ اصطلاحاتِ پر از بار معنایی‎مان و به فرهنگِ اصطلاحاتِ نویدبخش و پیروزی‎بخش‎مان؟ دیدید چطور یک‎هویی آمد و شد بخشی از خاطره‎ی خوشِ جمعی‎مان؟ دیدید که چه‎کار کرد؟ دیدید که همین دو کلمه‎ی ساده، چه قدرتی پیدا کردند؟ تبدیل به چه موجی شدند و... چه...


پ. ن. 5: مانع اگر نشوم، همین‎طور این پی‎نوشت‎ها زیاد خواهند شد. گفته بودم که بیشتر از خودِ مطلب، پی‎نوشت‎ها را دوست دارم؟ انگار همیشه این‎ها اصل هستند و متنِ مثلا اصلی، فقط بهانه‎ای بوده برای نوشته شدنِ این‎ها.


پ. ن. 6: شب به‎خیر و عید و روز پدر مبارک... و اردیبهشت هم.


*  منصور اوجی

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۲:۲۲
لیلی

خاطره‎بازی با بچه‎های شاید...

۱۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۴ ، ۱۶:۰۷
لیلی

به نظر می‎آید که باید به بعضی از خواننده‎های این‎جا، نه آن‎هایی که دقیقا به خاطر پستِ «ماجرای همان شبِ برفی زمستان هشتاد و شش» به این‎جا سرزده‎اند، یادآوری کنم که پست اشاره‎شده شخصی و خصوصی نیست. اگر خواننده‎ی شاید... بودید، کشفِ رمز کنید و بخوانیدش.

یک چنین دوستانِ نازنینی دارم من؛ بدون هیچ کنجکاوی‎ای از پست‎های پسورددار عبور می‎کنند.

پس من هم خاطرنشان می‎کنم که من اینجا، به احترامِ همه‎ی دوستانم که ممکن است از این‎جا عبور کنند، پست پسورددارِ خصوصی نخواهم داشت. یا عمومی خواهد بود، مثلِ همین پست که برای خواننده‎های شاید... هست و پسوردش را در پست بعدی گفته‎ام، یا دقیقاِ برای استفاده‎ی خودم خواهد بود، مثل پستی که با عنوانِ وبلاگ به مثابه‎ی فلش در بلاگِ قبلی داشتم و دقیقا کارکردِ فلش را برای من داشت وقتی که پورت‎های یواس‎بی محل کارم بسته بودند. البته برای آن هم راه‎حلی مناسبت پیدا کرده‎ام و دیگر چنان پستی هم در کار نخواهد بود.

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۴ ، ۰۲:۰۴
لیلی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۸ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۵۱
لیلی

شاید هنوز هم چیزهایی از قبل باقی‎مانده باشند. انقلاب گاهی زیادی دلگیر است. آن هم وقتیکه کاملا از بیخ و بن باشد. گاهی بودنِ چیزهایی از گذشته، دلگرم‎کننده است. همین هست که نوستالژی، با وجودِ تمامِ رنج‎های همراهش،‎ حسی محبوب و خواستنیست.


۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۵۸
لیلی

به محض بسته شدنِ در، تاریکی مطلقِ پیش رویم، با روشن شدنِ لوستر و بلافاصله دو چراغ دیگر نابود شد.

ـ سارا! لیمویی یعنی چه رنگی؟

لیمویی رنگ همان دامن کلوشِ کوتاهی بود که مامان برای سیما دوخته بود. همان که وقتی مامان و بابا خانه نبودند، با آن تیشرتِ یشمیِ تنگ میپوشید و در اتاق را به روی من میبست و همراه با آهنگهای نوارِ کاستِ شادی که توی استریو آیوای دوبانده میگذاشت، روبهروی آینهی قدی میرقصید. و من، که عادتِ یواشکیِ دید زدن را از فریده گرفته بودم، از پشتِ پنجرهی توی ایوان، او و رقصیدنش و همهی قشنگیهایش را با لذت تماشا میکردم. همهی قشنگیهایی که سه سال بعد، بابا بر سرش هوار کرد که همین خوشگلیهایش باعث دردسر همهمان شده است! که اصلا دخترِ خوشگل نمیخواهد!

ـ شکلِ زرده.

فریده چشمهایش را گرد کرده و گفته بود: خب چرا سیما دوست داره خونهش زرد باشه؟!

دستم را رویِ بینیام گذاشته و وادار به سکوتش کرده بودم. سیما نباید میفهمید من و فریده یواشکی به حرف‎‎ها و نقشهها و رازهای دخترانهی او و فریبا گوش دادهایم. من عجیب از خواهر بزرگترِ چهاردهسالهام حساب میبردم.

ـ سیماتون خیلی خوشگله.

میدانستم. کی بود که نداند؟!

منتظر ماندم. میدانستم که این اطلاعرسانیِ بدهیات، فقط مقدمه است.

ـ اون روز بابام به مامانم میگفت بابات باید زود شوهرش بده.

برآشفتم. چرا عمو گفته بود بابا باید سیما را شوهر بدهد؟! سیمای خودمان بود. حاضر نبودم...

حاضر نبودم؟ توی دلم زود کوتاه آمده بودم. شوهر کردنِ سیما بد هم نبود. مثل فریده که خواهرش عروسی کرده بود و مدام به خانهی «خواهرش» میرفت. میرفتند. تازه اگر سیما عروسی میکرد، دیگر نمیتوانست سر هر موضوعی دعوایم کند. فکر بدی هم نبود. خوشگل بودن مزایایی هم داشت!

ـ تو دوست داری وسایل خونهت چه رنگی باشه؟

ـ همینی که هست رو دوست دارم. همهی رنگای خونهمون رو دوست دارم.

ـ بعد از اینکه عروسی کردی! اون موقع دوست داری چه رنگی باشه؟

با اطمینان گفتم: من دوست ندارم عروسی کنم.

خندید و گفت: مگه میشه! باید عروسی کنی. خیلی هم خوبه! من تازه دومادمم انتخاب کردم.

البته دامادی که فریده در سنِ هشتسالگی برای خودش انتخاب کرده بود، دو سال بعد ازدواج کرد و وقتیکه من و فریده دوازدهسالمان شد، پدر هم شده بود!

اما در همان هشتسالگی و پشتِ همان در، تکلیفِ دکوراسیونِ خانهاش را به سرعت مشخص کرد: مامان و فریبا میگن سیما خوشسلیقهست. منم وسایل خونهم رو زرد میکنم. توحق نداری زرد رو بگیریا! خودم زودتر گرفتمش.

پس سیما بالاخره رویای چهاردهسالگیاش را عملی کرده بود. این حضورِ دلنشینِ رنگِ لیمویی، در جاهایی از مبلمان و دکوراسیونِ خانهاش، دلم را، جورِ خاصی آرام کرد. بالاخره خانهی دلخواهش را صاحب شده بود. هر چند کوتاه، اما بالاخره احساس تعلق کرده بود. چه خوب بود که این خاطرهی فراموششده دقیقا حالا، از پس سالها سر برآورده بود. چقدر خوب بود که این رنگهای لیمویی، اینقدر به چشم میآمدند. چقدر خوب بود که اینجا خانهی سیما بود، آنقدر واضح و آشکار که خانهی هیچکسِ دیگری نمیتوانست باشد. هیچکسِ دیگری. انگار که سیما، پایِ دکوراسیون و وسایل و چینشِ پذیرایی و نشیمنش را امضا کرده باشد. تک و فقط مالِ او بود. و آن رنگهای سبزِ دلنشین، اینجا و آنجا، و آن آرامش و گرمایی که از خانهی سرد سیما به طرفم جاری شده بود. آنقدر مالِ سیما بود که انگارنهانگار، سیما بیشتر از دوسال است که دیگر نیست و اینجا، قلمرو و خانهی مهران شده است. انگار که همین عصر، حتا همین دو ساعت پیش، اصلا همین چند دقیقهی پیش، قبل از آمدنِ ما اینجا را ترک کرده باشد. حتا بوم نقاشیاش هم هنوز جلوی پنجره‌‌های سرتاسریِ با پردههای لیموییِ ملایم قرار داشت. و چقدر خوب بود که این خانه، با همهی بزرگیاش، از دو خانهی قبلیشان آنقدر کوچکتر بود. چقدر حضورِ مسلم و پررنگ و نشانهی سیما، همهی ترسهای دقایقِ قبل را از قلب و وجودم زدوده بود. مهران من را آورده بود که خوشبختیِ سیما را نشانم دهد. به من اثبات کند. چیزی که بالاخره به آن رسیده بود. اینجا، شاهد و مدرکِ مسلمش بود. و خوب میدانستم که هیچکس نمیتواند این نشانه را پیش من و مامان انکار کند. کاش مامان هم اینجا را میدید. کاش ببیند. چرا در تمام این دو سال، دیدنِ اینجا را از ما دریغ کرده بود؟! از ما که نزدیکترین آدمها به سیما بودیم. خانوادهاش. چیزی که او، انگار، جز در این اواخر، با توجه به آنچه که این خانه ثابت میکرد، واقعا نبود.

از کنارم عبور کرد و ریموت و کلیدها و موبایلش را روی ناهارخوریِ شش نفرهی نزدیکِ آشپزخانهی اپن گذاشت و بعد انگشتش را روی میز کشید و به بیتفاوتترین لحنِ ممکن گفت: انگار سرش به خاطر عید خیلی شلوغ بوده که این ماه نیومده اینجا رو تمیز کنه. چه گرد و غباری نشسته.

بعد نگاهی بیتفاوت به سمتم انداخت و به همان بیتفاوتی و بیاحساسی گفت: خوب نگاه کن. خونهی خواهرته. چهار ماه آخر اینجا زندگی کرد. تنها.

بیتوجه به قیافهی شوکهی من ادامه داد: اگه سه روزِ دیگه طول میکشید، دیگه همسر من نبود. بی عزاداری و سوگواری.


+ شاید... - لیلی م.

۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۳۸
لیلی