سطر هفتم

سطر هفتم

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۴ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

نه. باید بگریزم. باید به‌خواب بروم. من آدمم و محکوم به زندگی روز، به زندگی ظاهر. نباید به طبیعت شبانه تن در بدهم. لحاف را بر سرم می‌کشم. گوش‌هایم را با دو دست محکم می‌گیرم، سرم را به بالش می‌فشارم، و درهم‌کشیده و دندان بر دندان فشرده، ترسان و حیران، خواب نجات‌بخشی به‌سراغم می‌آید. هان! این رخوت مطبوع که در ساق‌های پا رخنه می‌کند، این گرمای آرام‌بخش که تا قفسه‌ی سینه بالا می‌آید، و این احساس رهایی و سکون، جز خواب مهربان نیست که سرانجام من لرزان را در آغوش می‌فشارد. و ناگهان صبح است. خروسان منادی سحر، پیشاهنگان آفتاب غوغا می‌کنند. گله در آغل بی‌تاب است. سرما و سوز صبحگاهی گرمی تن را هزار چندان می‌کند. و های‌وهوی آن‌ها که دیری است از خواب برخاسته‌اند، اصوات آشنا را در سراسر ده می‌پراکند. تیغ آفتاب بر بلندی ده، بر سرشاخه‌های درختان برافراشته در سایه‌روشن صبح می‌زند و ده، آرام آرام، در خون من بیدار می‌شود. صدای بم آقابزرگ که بر سر سجاده نشسته است و ورد می‌خواند، صدای پای نانا که بساط صبحانه را آماده می‌کند، و صدای غوغای ده که زنده و بیدار، کار روزانه را آغازمی کند، چنان آرامش عصبی مرا تشدید می‌کند که نشئه‌ی صبح و زندگی دوباره کاهلانه خود را به‌دست خواب می‌سپارم. وقتی که باز بیدار می‌شوم، قل‌قل سماور، گرمای زغال‌های گداخته در منقل، بوی شیر و نان تازه و پنیر و سرشیر، روشنی روز، برق پرجلال آفتاب و چهره‌ی نورانی آقابزرگ و قرص درخشان صورت نانا، همه‌ی هول شبانه را به‌ رنجی اندک تبدیل می‌کند که در راه رسیدن به این جلوه‌ی حیات باید کشید. روشنی روز را دیدن به رنج تاریکی می‌ارزد.

 

+ شب هول ـ هرمز شهدادی


* حسین پناهی

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۶ ، ۲۱:۳۶
لیلی

تا مورچه‌خورت راه از بیابان می‌گذرد. خرپشته‌های خاک، بوته‌های گون، و گاه و بی‌گاه تک درختی. طراوت و سرسبزی اصفهان، همچنان در ذهن باقی می‌ماند. شهری بزرگ. زنی باستانی که جایی در پهنه‌ی دشت، در دامنه‌ی کوهها و بر کناره‌ی زاینده‌رود، تقریباً در میانه‌ی ایران، در حد فاصل کویر و مناطق سردسیر، بر زمین ایستاده است. طبیعت در اصفهان ستمگر است. شهر را، خاصه در پاییز، به‌زندانی مبدل می‌گرداند که زندانی باستانی است. این‌جا طبیعت و آدمی و تاریخ، درهم می‌آمیزند و نشان‌ خویش را برجای می‌‌گذارند. هر پاره‌ی تن این ایران کوچک، تبلور ایران مادر است. شهری صنعتی که گرداگردش را روستا فراگرفته است. آب و درخت فراوان دارد. اما خصیصه‌ی کویری هم در شهر هست. خاک یا غبار، یا گردباد، یا نسیمی همیشگی که بوی نا و مرداب را می‌پراکند، جاودانه در فضایش جاری است. تابستان گرما پوست را می‌سوزاند و زمستان سرما پوست را می‌ترکاند. آب شیرین اما گچ‌دار، میوه و سبزی فراوان اما بیماری‌زا. بانوی صنعتی ایران. که همیشه با شیپور کارخانه‌ها از خواب بیدار می‌شود و با اذان مغرب گلدسته‌های مساجد به خواب می‌رود. بانوی مذهبی ایران. که دو فرزند یهودی و ارمنی‌اش را هنوز در خانه نگه می‌دارد. جوباره و جلفا. فرزندان ناخواسته‌ای که به هر حال پیوند خونی با مادر خویش دارند. وقتی که در اصفهان عصر آغاز می‌شود، آفتاب شنگرفی بر دیوار کوچه‌ی بن‌بست ما فرو می‌افتد. و دخترک سیاه‌چشم بر آستانه‌ی در، فرشته‌وار، ظاهر می‌شود. وقتی که مضطربم. دلم پرپر می‌زند که او دهانش را بگشاید، لب از لب بردارد، و مرا صدا کند. هر روز صبح زود از خانه بیرون می‌آیم تا راه مدرسه را با او طی کنم. روپوش ارمک مشکی می‌پوشد. مویش را می‌بافد. دو رشته‌ی پیچ‌درپیچ تا کمرگاهش فرو می‌افتد. آن‌گاه که شرمنده و شادمان مرا می‌بیند که در سرمای صبح منتظر بیرون‌آمدنش از خانه‌ام می‌خندد. می‌خندد و من می‌لرزم. نخستین عشق دردناک‌ترین عشق‌هاست. جوان‌ترین عشق پر التهاب‌ترین عشق‌هاست. اینک نطفه‌ی آدمیت ما بسته می‌شود. اینک لحظه‌ی بشری بودن، تعالی ما، آغاز می‌شود. و من که پرواز نمی‌دانم، مثل جوجه‌ی کبوتری بال‌های سنگین خود را با همه‌ی توانایی‌ام برهم می‌کوبم. می‌خواهم پرواز کنم. هر کلمه‌ای که او می‌گوید مقدس است. من حرف‌هایش را می‌نوشم. آکنده از غم می‌شوم. آغشته‌ی اندوهم و نمی‌دانم چاره چیست. راه مدرسه کوتاه است. لحظه‌ای دیگر باید سر کلاس درس بنشینم و بفهمم که چهارده‌ساله‌ام. که هیچ امکانی فرا رویم نیست. که او، دست‌نیافتنی و ناملموس باقی خواهد ماند. چقدر این راه عاشقانه را طی کردن زود تمام شد! چطور شد که ناگهان دخترک یک روز از خانه بیرون نیامد؟ آیا جهان همیشه چنین آسان دگرگون می‌شود؟ همسایه‌ی ما که دو دختر یازده‌ساله و چهارده‌ساله دارد ناگهان می‌میرد. مادر شیرین و شهین تصمیم می‌گیرد که خانه را بفروشد و از محله‌ی ما برود. چه شد؟ چرا رنگ از روی من پرید؟ چرا فوج کبوتران خانگی پرواز کردند و پلک‌های من جاودانه می‌پرند! چرا خیابان خم می‌شود، در درخت و سیاهی روپوش او می‌آمیزد، و او را، و جوانی مرا در گرداب فراموشی فرو می‌کشد؟ اکنون عصر اصفهان ستمگر است. من همه‌ی کوچه‌ها را می‌گردم. همه‌ی خیابان‌ها را طی می‌کنم. به‌دنبال آن دخترک سیاه‌چشمی می‌گردم که وقتی صبح از خانه بیرون می‌آید نوک دماغش قرمز است. ابروهایش به دیدن من بالا می‌روند. لب‌هایش جمع می‌شوند. دست‌هایش، کوچک و سفید، کتاب‌هایش را می‌فشارند. سرش بی‌اراده بر یقه‌ی روپوشش خم می‌شود. لحظه‌ای اضطراب و قرنی رهایی. دمی خنده و سال‌ها شادمانی. نگاهی از سر بی‌خیالی و هزار شب رؤیا. کلمه‌ای مهربانانه و کتابی عشق. پرسشی که روز و شب مرا پر می‌کند. بوی او، بوی شکوفه‌ی سیب و گلابی. اکنون صبح و راه مدرسه شکنجه‌ای مداوم است. من همه‌ی کوچه‌ها را می‌گردم. همه‌ی خیابان‌ها را طی می‌کنم. به دنبال آن دخترک سیاه‌چشمی می‌گردم که عصرها، آفتاب‌غروب، در آستانه‌ی در خانه می‌ایستد و به من، به همه‌ی آفرینش می‌نگرد. نگاهی را می‌جویم که خوابی گرمازاست. لبانی را می‌جویم که کودکی مرا باز می‌گویند. وقتی که عصر در اصفهان آغاز می‌شود، من تنها می‌مانم. سرگردان. و تو را می‌جویم. تو را در درخت‌های سپیدار، نارون، تبریزی، و چنار خیابان‌ها، در آب‌های نهرها و زاینده‌رود، در غبار می‌جویم. تو، ای دخترک سیاه‌چشم، نخستین جلوه‌ی اصفهان، با شهر می‌‌آمیزی و باستانی می‌شوی. بانوی ما می‌شوی. ای اصفهان. بانوی خاطرات ما.


+ شب هول هرمز شهدادی

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۶ ، ۰۱:۰۲
لیلی

خانه اوایل این‌جا بود. جایی در این کوچه. سابقاً محله‌ی سینه‌پایینی. پشت باغ سنبلستان. حالا حتماً اسمش عوض شده است. «ببینم آقای راننده، این کوچه‌ای که جلوی باغ همایون بود اسمش چیست؟». والله نمی‌دانم. سابقاً به ‌این‌جا، یعنی به محله‌ی اطراف باغ همایون می‌گفتند بیدآباد و سینه‌پایینی. این خیابان این طرف را می‌بینید؟ این را ده پانزده‌سالی است کشیده‌اند. می‌رسد به میدان کهنه و آخر بازار. حالا توریست‌ها راحت می‌توانند بروند به مسجد جمعه. «بله، می‌دانم.». می‌دانم که این خیابان به کجا می‌رود. می‌دانم که چند سال است آن را کشیده‌اند. خانه‌ی خانم منور. این خیابان سراسر خانه بود. وقتی که ما اسباب‌کشی کردیم هنوز خراب نکرده بودند. مجبور بودم از زیر بازارچه به مدرسه بروم. یک روز عمله‌ها را دیدم. و کلنگ‌ها را. آینه‌کاریهایی که به ضرب تیشه خرد می‌شد. گچ‌بریهایی که تکه پاره‌هایش هنوز گل و بته داشت. درهای چوبی و شیشه‌های رنگی. خانم منور می‌گفت خانه‌اش در قیاس با خانه‌هایی که خراب می‌شد مفت نمی‌ارزد. راست می‌گفت. خانه‌ی خانم منور خیلی قدیمی نبود. تازه اتاق آیینه‌کاری نداشت. از هشتی بزرگ که وارد می‌شدم صدای در چوبی در دالان می‌پیچید. حیاط دو سه پله پایین‌تر از دالان بود. باغچه‌ای داشت پر از گل یاس و لاله‌عباسی. حوضی عمیق داشت انباشته از آب سبز و علف. تیرگی آب پناه ماهی‌هایی می‌شد که کلاغ‌ها در کمین شکارشان بودند. آب را با تلمبه و چرخ از چاه به حوض و باغچه می‌رساندیم. اتاق پنج‌دری را بر ایوانی بلند ساخته بودند. پنج‌دری دو گوشواره داشت، جای رخت‌کنی و کفش‌کنی. اطاق کبوترخانه‌ای با طاقچه و رف‌های ریز و درشت. خانم منور و همسر حالا در اطاقی کوچک در سوی دیگر حیاط زندگی می‌کردند. و زندگی‌اشان در انباری کوچکی نزدیک پشت بام، لابه‌لای مبل‌ها و ترمه‌ها و آویزها، زیر غبار، مرموز و نامفهوم، محفوظ می‌ماند. میان این خرت و پرت‌ها تار بزرگی هم بود. خانم منور، شاید، در جوانی تار هم می‌زده است. چه می‌دانم؟ چه می‌دانستم که چرا گربه‌ی مشتی‌حسین مرد؟ پیرمرد در طویله‌ای، درکنار درخت توتی، رو به‌روی خانه‌ی خانم منور، می‌نشست و تریاک می‌کشید. روزها، گویا، تریاک می‌کشیده است و بر گربه می‌دمیده است. وقتی که می‌میرد، گربه تاب خماری را نمی‌آورد. گربه هم می‌میرد.

 

+ شب هول ـ هرمز شهدادی

 

* از شعر استانیسلاو بالینسکی


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۶ ، ۰۰:۰۹
لیلی

نگاهم به روی درخت‌های باران‌زده‌ی پارک بود که از آن پایین خودشان را تا بالاتر از سطح خیابان رسانده بودند و ذهنم پیش دختر نوجوانی که کنار پسرعمه‌ی محبوبش بچگی می‌کرد؛ همه‌ی بچگیِ نکرده‌اش را. همان پسرعمه‌ای که گفته بود چرا مثل یویو می‌مانی! این حرف چند سال توی دلش مانده تا سرانجام آن‌جا، توی آن شبِ سرد، توی آن مرکزِ خرید گرم، به زبانش آمده بود؟

این پارک محبوب‌ترین پارکِ دنیا بود، از من اگر می‌پرسیدند. از منِ دوسال و اندی پیش.

حالا چطور؟ از محبوب‌ترین بودن عزلش کرده بودم؟ یا هنوز هم خیابان‌های پر از سراشیبی و پله‌های آن که چندین متر از سطح خیابان پایین‌تر بودند، برای من محبوب‌ترین بودند؟ پله‌ها و خیابان‌هایی که هیچ‌وقت تنها از آن‌ها نگذشته بودم. همیشه کسی بود. کسی که همیشه بود. همانی که حالا هم قرار بود برگردد و روی این صندلیِ مقابلم با کم‌تر از یک متر فاصله، کنار این پنجره‌ی رو به طولانی‌ترین خیابان این شهر و این پارک بنشیند. پارکی که از این‌جا فقط قسمت بالای درخت‌هایش دیده می‌شدند. درخت‌هایی که روی همه‌ی خاطرات ما و پارک، حصار کشیده بودند. من را این‌جا، مقابل پرده‌ی محافظ خاطرات‌مان کاشته و کجا رفته بود؟!

پسرجوان، جایی پشت حصار، به پشتیِ نیمکت تکیه داده و به دخترک که عقده‌ی همه‌ی نداشته‌ها و نکرده‌هایش را با او باز می‌کرد، خیره شده بود، با لبخند مهربانی روی لبش. لبخندی که همیشه برای او، آن‌جا بود. حتا در اوج غرغرها و سرزنش‌هایش. مخصوص او بود انگار. جز این اواخر. این اواخر، برای این دخترِ رو به پنجره. نه آن دختر روی نیمکت که به شر تمام کردنِ بستنیِ مگنوم و سالارِ شاه‌توتش مانده بود ولی همچنان اصرار داشت که می‌خواهد ادامه دهد و ادامه داده بود و بالاخره تمام‌شان کرده بود. با شیرینی‌ای که همه‌ی وجودش را گرفته و از هرچه بستنی، از هر نوعی، دل‌زده‌اش کرده بود. پسر چوب‌های بستنی را از دستش گرفته و توی پاکت برگردانده و با دستمال صورتش را پاک کرده و گفته بود: بالاخره فهمیدی کدوم‌شون رو بیشتر دوست داری؟

ـ بالاخره مگنوم انتخاب شد یا سالار؟ هیچ‌وقت نگفتی!

 

+ شاید... لیلی A

 

۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۶ ، ۰۳:۴۱
لیلی