سطر هفتم

سطر هفتم

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲۷ شهریور ۹۶، ۰۰:۵۱ - قالب رضا
    به به

۱۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

این‎جا، هیچ‎وقت، برای من هیچ اتفاقی نمی‎افتد...

*

گرگور گفت: آهان، پس این‎طور! فهمید که دختر درباره‎ی او چه گمان می‎کند. اما حوصله نداشت توضیح بدهد. برای این‎که خیال او را راحت کند گفت: فرقی هم نمی‎کند. در دل گفت یعنی باید به او بگویم که من مسیحی نیستم و کمونیستم؟ ولی خب، کمونیست هم که نیستم! از زیر عَلمِ کونیسم فرار کرده‎ام. ولی خب، نمی‎شود هم گفت که فراری هستم. کسی هستم که گهگاه در عرصه‎های محدود، گوشه و کنار، کاری می‎کنم، آن هم برای خودم. آن وقت کم کم برایش روشن شد که رابطه‎اش با این دختر طوری است که کلماتی چون مسیحی، کمونیست، فراری یا مبارز پیش آن رنگ می‎بازند. او در قبال این دختر فقط جوانی بود در برابر دختری. با طعنه دید که نقشی سنتی اجرا می‎کند. برای همین بود که اندکی پیش در کوچه ایستاده بود و ضمن اینکه دختر ماجرای عکس مادرش را نقل می‎کرد گیسوان سیاه و در باد پریشان و اندامِ او را که در تاریکی، در پرتو چراغ گاز دور از دسترس می‎نمود تماشا می‎کرد.

 

*

متوجه شد که یودیت سرش را اندکی به جانب او گردانده است و به او نگاه می‎کند. داشت اغوا می‎شد که نگاهش را فرو اندازد، اما در همان لحظه بر احساس خود که میدانست ترس است چیره شد و نگاهشان درهم افتاد. بازتاب نیزه‎ی نور همچنان در چشمان دختر می‎درخشید. چشمانش برق می‎زد و خاموش می‎شد. یودیت با خود می‎‏گفت رنگ چشمانش را نمی‎توانم تشخیص دهم. خیال می‎کنم خاکستری باشند. شاید روشن‎تر از رنگ لباسش. دلم می‎خواست روز چشمانش را ببینم. حتا اسمش را نمی‎دانست. گرگور پرسید: اصلا اسم‎تان چیست؟

یودیت گفت: لوین. یودیت لوین. شما؟

گرگور خندید که گریگوری.

دختر پرسید: گریگوری؟! این اسم که روسی‎ست!

گرگور گفت: من هم از روسیه آمدم.

ـ شما روسید؟!

ـ نه. من هیچ‎چیز نیستم. از روسیه آمده‎ام و می‎روم ناکجاآباد.

یودیت گفت: هیچ منظورتان را نمی‎‏فهمم!

ـ خودم هم نمی‎فهمم. یک گذرنامه‎ی جعلی دارم. نه کارت هویتی، نه اسمی. یک مبارز انقلابی هستم که به هیچ چیز اعتقاد ندارم. به شما اهانت کردم و پشیمانم که نبوسیدمتان.

ـ بله، حیف شد.

گرگور گفت: کارهایم همه اشتباه بودند.

یودیت گفت: نه! شما من را نجات می‎دهید.

گرگور در دل گفت کافی نیست. آدم ممکن است همه‎ی کارها را درست بکند اما از کار اصلی غافل بماند.

 

+ زنگبار یا دلیل آخر ـ آلفرد آندرش


پ. ن.: اگر اسم مترجم به وضوح ذکر نشده بود، به هیچ‎وجه نمی‎توانستم حدس بزنم «چنین» ترجمه‎ای، کار سروش حبیبی باشد!


۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۲۱
لیلی

والت: من کل قضیه رو بهشون توضیح می‎دم.

گریچن: پس حالا که بحث توضیح دادن شد، به منم توضیح بده.

والت: من توضیحی به تو بدهکار نیستم. من به تو یک عذرخواهی بدهکار بودم که ازت عذرخواهی هم کردم. من خیلی متاسفم گریچن. پس تا الان دو بار ازت عذرخواهی کردم. من واقعا متاسفم. اینم سومین عذرخواهی.

 

برکینگ بد سیزن دو اپیزود شش

*

خیلی عجیبه که یکی در پایان سیزن سوم برکینگ بد، هنوز دوستش نداشته باشه؟

با برکینگ بد، در وضعیت So So به سر می‎برم. مدارا می‎کنیم با هم! اگر در دو سیزن آینده تغییری در این وضعیت ایجاد شد، اعلام خواهم کرد!


* این‎قدر ورد زبانم شده در این جور مواقع که یادم نبود اشاره کنم؛ سیاووش قمیشی :)


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۵ ، ۱۴:۵۶
لیلی

1

نوشتن این پست، از شب ولادت امام رضا شروع شد و به این‎جا کشید! وقتی روی دورِ ننوشتنم، انگار چیزی کم دارم. نوشتن، نوشتنِ هر چیزی، برایم مثل یک مسکن هست، نه برای رفع دردها، برای رسیدن به آرامش.

2

اگر همه‎چیز خوب پیش برود، همین روزها، سفر کوتاهی به مشهد خواهم داشت. فقط برای زیارت. گفته بودم که زمانی که خیلی دور نیست، شوقِ زیارت برایم شوقی درک نکردنی بود؟ اصلا نمی‎فهمیدم این شوق و آرزو را. این جور خواستنِ بودن در جایی را که... چند سالی‎ست که آن حرم برای من چنین کششی دارد. شاید از آن روزی که دور حرم می‎چرخیدم و اجازه‎ی ورود به آن را نداشتم. این چرخیدن، سرگشته‎ام کرده بود. آدم‎هایی که حقیقتا هیچ حقی در مورد این حرم ندارند، اجازه‎ی ورود نمی‎دادند با قانون‎های من درآوردی‎شان. ولی، وقتیکه قرار باشد جایی باشی، زمین و زمان هم نمی‎توانند مانع ورودت شوند. همان‎طور که آن روز، شد. آن حرم، مال هر کسی‎ست که شوق رفتن به آن را داشته باشد. نه برای هیچ‎کسِ دیگری! تمامِ مالکانِ مدعی، تمام‎شان، تمامِ حکم‎صادرکنندگان، خود مهمانانی هستند که از مهربانی صاحبخانه، احساس میزبانی می‎کنند! همین. آن حرم، و شهری که به خاطر وجودش، «مشهد» شده است، ملک کسی نیست. مال همه‎ی ماست. بیحصارِ بیحصار!

3

بعد فکر کردم چیزی نوشته باشم تا مجبور نشوم اسم وبلاگ را عوض کنم و بگذارم جستجو! برای حفظ ظاهر هم که شده... شاید هم اسمش را گذاشتم «دفتر خاطراتِ در جستجوی زمانِ ازدست‎رفته!»! (:دی)

دارم خاطره‎بازی می‎کنم با این کتاب! شاید هم، خاطره‎سازی!

البته تقصیر من نیست. حقیقتا تقصیر پروست است که دقیقا جوری در جستجوی زمان‎ِ ازدست‎رفته (فقط به اسم کتاب توجه کنید! چه حسرتِ عمیقی! چه اندوهِ بی‎انتهایی! چه... چه چیزی! اسمِ کتاب خودش یک کتابِ تمام‎نشدنی‎ست، یک تلخیِ بی‎پایان) را نوشته که من دوست دارم! اگر جملاتِ طولانی شاید... را یادتان باشد، می‎توانید تصور کنید که چه عیشی دارم با کتابی که سرشار است از جملاتِ بسیار بسیار طولانی (جملاتِ طولانیِ شاید... (قیاسِ مع‎الفارق (گفته بودم که بعضی‎ها هم هستند که با این کلمه خاطره‎ی عاشقانه دارند و برای همین هی به کارش می‎برند؟))، شبیه جوک است در برابرشان). که مشهور است به خاطر جملات طولانی‎اش. که مالِ ساده و سرسری خواندن نیست. و آن تداوم و به هم‎پیوستگی خاطره‎ها و یادها در ذهنِ راوی، که به هر جایی سرک می‎کشد، به هر جایی، به هر گوشه‎ای، به هر حسی... چقدر دوستش دارم! چقدر خوشحالم که شروع کردهام به خواندنش. چقدر بد که «چنین» چیزی وجود داشته و من تابه‎حال نخوانده بودمش. چقدر خوب که بیشتر از چهارهزار صفحه از «چنین» چیزی، نخوانده، پیش رویم هست، برای خواندن. قرارم آهسته و پیوسته خواندن است، در کنار چیزهای دیگر، کارهای دیگر. آهسته و پیوسته و با مکث و تامل. عاشق این هستم که ذهنم را متمرکز کنم روی جملات. یک‌سره، از اول تا آخر جمله را بروم. مثل یک بازی ذهنی. بازیای که من برنده‎اش هستم، چون عاشق این به‎هم‎پیوستگی هستم. مکث می‎کنم. کیف می‎کنم. لذت می‎برم. روزی حدود ده صفحه خواندنِ چیزی که دوستش داری خیلی خوب است. تا حدود دو سالِ آینده هم، برای روزی ده صفحه خواندن ذخیره دارم! عیشِ مدام یعنی این آقای یوسا!

4

 بعد خواندنِ چیزی که این‎قدر خوب است، از یک طرف، جلوی نوشتنِ تو را میگیرد، از طرفی تو را سرشار از نوشتن می‎کند. این که این پارادوکس با من چه می‎کند، شاید با مرور زمان مشخص‎تر شود. فعلا که زورِ ورِ ننوشتن بیشتر است.  

5

خیلی حرف داشتم! همه‎شان محو شدند از ذهنم!


۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۵ ، ۱۴:۴۳
لیلی

بوهای فصلی،‌ اما خانگی و اندرونی،‌ که تندی ژله‎ی سفید را با شیرینی نان گرم نرم می‏‎کنند، بوهای تنبل و سروقت چون ساعتی روستایی،‌ پرسه‎زن و سربه‎راه، ولنگار و دوراندیش،‌ بوی رخت‎های شسته،‌ بوهای بامدادی، پارسایانه،‌ شاد از صفایی که تنها به نگرانی دامن می‎زند و خوش از سادگی پیش‎پاافتاده‎ای که مخزن عظیمی از شعر برای کسی است که از میان این همه بگذرد بی‎آن که با آن‎ها زندگی کند.

***

از آن کسانی بود که در بیرون از چهارچوب تخصص علمی‎شان،‌ که خیلی هم در آن موفق‎اند،‌ از فرهنگ ادبی و هنری کاملا متفاوتی برخوردارند که در حرفه‎شان به کار نمی‎آید اما زبان بحث و گفتگویشان را غنی می‎کند. اینگونه کسان،‌ که از بسیاری ادیبان فرهیخته‎ترند،‌ و از بسیاری نقاشان بهتر «کار» می‎کنند،‌ چنین می‎پندارند که زندگی‎ای که می‎کنند آنی نیست که باید می‎کردند و فعالیت حرفه‎ای‎شان را یا با ولنگاری آمیخته با بازیگوشی،‌ یا با پشتکاری سرسختانه و خودستایانه،‌ تحقیرآمیز،‌ تلخکامانه و جدی همراه می‎کنند.

 

+ در جستجوی زمان ازدسته‎رفته - پروست


۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۵ ، ۱۶:۵۷
لیلی

* گذشته‎ی ما هم، چنین است. بیهوده است اگر بکوشیم آن را به یاد بیاوریم،‌ همه‎ی کوشش هوشِ ما عبث است. گذشته در جایی در بیرون از قلمرو و دسترسِ‌ او،‌ در چیزی مادی (در حسی که ممکن است این چیزِ مادی به ما القا کند) که از آن خبر نداریم،‌ نهفته است. بسته به تصادف است که،‌ پیش از مردن،‌ به این چیز بربخوریم یا نه.


* و ناگهان خاطره سر رسید. آن مزه از آنِ کلوچه‏‎ای بود که صبح یکشنبه در کومبره،‌ هنگامی که به اتاق عمه لئونی می‌‎رفتم تا به او صبح به‎خیر بگویم،‌ در چای یا زیزفون می‎خیساند و به من می‎داد (در آن روز پیش از ساعت نیایش کلیسا از خانه بیرون نمی‎رفتم). تا آن را نچشیده بودم،‌ از دیدنش هیچ یادی در من زنده نشده بود؛ شاید از آن رو که بارها پس از آن،‌ چنین کلوچه‎هایی را،‌ بی‎آن که بخورم،‌ در شیرینی‎فروشی‎ها دیده بودم و تصویرشان از روزهای کومبره جدا شده و با خاطره‎ی روزهای اخیرتری پیوند یافته بود؛ یا شاید از آنِ خاطره‎هایی که زمانی آن چنان دراز در بیرون از حافظه رها شده بودند هیچ چیز باقی نمانده بود،‌ همه از هم پاشیده بودند؛ شکل‎ها ـ و از جمله شیرینی‎های صدفی، که در زیر چین‎های جدی پارسایانه‎شان چه چربی هوسناکی داشتند‎ـ فرو مرده بودند، یا در رخوت،‌ نیروی گسترشی را که می‎توانست آن‎ها را تا به آگاهی برساند، از دست داده بودند. اما، هنگامی‎که از گذشته‎ی کهنی هیچ‎چیز به جا نمی‎ماند،‌ پس از مرگ آدم‎ها،‌ پس از تباهی چیزها،‌ تنها بو و مزه باقی می‎مانند که نازک‎تر اما چابک‎ترند، کم‎تر مادی‎اند، پایداری و وفایشان بیشتر است، دیرزمانی،‌ چون روح،‌ می‎مانند و به یاد می‎آورند،‌ منتظر،‌ امیدوار،‌ روی آوار همه‎ی چیزهای دیگر،‌ می‎مانند و بنای عظیم خاطره را،‌ بی‎خستگی،‌ روی ذره‎های کم و بیش لمس‎نکردنی‎شان،‌ حمل می‎کنند.

و همین که مزه‎ی کلوچه‎ی خیسیده در زیزفونی را که عمه‎ام به من می‎داد بازشناختم (گرچه هنوز نمی‎دانستم و باید دیرزمانی می‎گذشت تا کشف کنم چرا تا آن اندازه از آن شاد می‎شدم)،‌ یک‎باره خانه‎ی کهنه‎ی خاکستری کنار کوچه هم،‌ که اتاق عمه در آن بود،‌ چون دکور تئاتری بر خانه‎ی کوچک رو به باغ افزوده شد که برای پدر و مادرم در پشت آن ساخته بودند (یعنی همان تکهی جداافتاده‎ای که تا آن زمان فقط آن را به یاد می‎آوردم)؛ و همراه با خانه‎ی خاکستری شهر،‌ از بامداد تا شب و در هر زمان و هوایی،‌ و میدانی که پیش از ناهار مرا آن‎جا می‎فرستادند،‌ و خیابان‎هایی که برای خرید می‎رفتم،‌ و راه‎هایی که اگر هوا خوب بود در آن‎ها می‎گشتیم. و همانند آن بازی ژاپنی که تکه کاغذهایی به ظاهر یک شکل را در کاسه‎ی چینی پر از آبی می‎اندازند، و کاغذها همین که به آب رسیدند شکل‎ها و رنگ‎های گوناگون به خود می‎گیرند،‌ به صورت گل،‌ خانه،‌ آدم‎هایی آشنا،‌ در می‎آیند،‌ دیگر برای من گل‎های باغ خودمان و پارک و آقای سوان،‌ نیلوفرهای کناره‎ی ویوون،‌ و مردمان روستا و خانه‎های کوچکشان و همه‎ی کومبره و کلیسا و پیرامونش،‌ همه شکل و بعد گرفتند و شهر و باغ‎ها از فنجان چایم سربرآوردند.

جستجو - پروست


پ. ن.: چقدر خوب هست پروست...



۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۵ ، ۱۴:۱۳
لیلی

دلم برای نوشتن تنگ شده...


۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۲۸
لیلی

او دلشوره‎ی زمانی را که حس می‎کنی آنی که دوست می‎داری دور از تو در جایی خوش است،‌ و دستت به او نمی‎رسد از عشق آموخته بود،‌ عشق که به نوعی همزاد دلشوره است،‌ که آن را یکسره از آنِ خود و فقط برای خود می‎خواهد؛ اما هنگامی که،‌ مانند آن‎چه بر من می‎گذشت،‌ دلشوره پیش از آن که عشق در زندگی‎مان پدیدار شده باشد در ما رخنه می‎کند،‌ در انتظار آن زمان،‌ آزاد و ناشناس در درون ما،‌ بی‎کارکرد معینی،‌ هر روز در خدمت هر احساسی که پیش آید، زمانی مهر فرزندانه و زمانی دوستی پسربچگانه،‌ جریان دارد.

 

در جستجوی زمان ازدست‎رفته - پروست


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۵ ، ۱۴:۰۹
لیلی

ایرادی که من به روزنامه‎ها می‎گیرم این است که هر روز توجه ما را به یک مشت چیزهای بی‎اهمیت جلب می‎کنند،‌ در حالی‎که کتاب‎هایی را که چیزهای اساسی در آن‎ها نوشته شده بیشتر از سه چهار بار در زندگی نمی‎خوانیم.

جستجو - پروست

 

+ می‎شود جای آن گذاشت شبکه‎های مجازی،‌ آن هم گاهی بی‎ارزش‎ترین و مبتذلترین (به معنی واقعی کلمه و نه رایج آن) چیزها.

و باید جای آن گذاشت: کتاب‎ها را اصلا نمی‎خوانیم.

 

* از در جستجوی زمان از دست رفته، نقل از مرگ پمپه اثر کورنی


۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۰۰
لیلی

اما، حتی از دیدگاه پیش‎پاافتاده‎ترین چیزهای زندگی، هر آدمی یک ذات منسجم ساخته پرداخته نیست که برای همه یکسان باشد و او را به همان سادگی بتوان شناخت که قرارداد یا وصیت‎نامه‎ای را می‎شود خواند؛ شخصیت اجتماعی ما ساخته‎ی فکر دیگران است. حتی کار بسیار ساده‎ای که آن را «دیدن شخصی که می‎شناسیم» می‎نامیم تا اندازه‎ای یک کار فکری است. قالب ظاهر فیزیکی آدمی را که می‎بینیم از همه‎ی برداشت‎هایی که از او داریم پر می‎کنیم، و بدون شک این برداشت‎ها در پدید آوردن شکل کلی‎ای که در نظر می‎آوریم بیشترین نقش را دارند. برداشت‎های ما رفتهرفته آنچنان کامل در قالب گونه‎های شخص جا می‎گیرند، آنچنان دقیق با خط بینی او هم‎خوان می‎شوند، آنچنان خوب به زیروبم‎های صدای او که پنداری پوشش شفافی باشد شکل می‎دهند که هر بار که چهره‎ی او را می‎بینیم و صدایش را می‎شنویم، آن‎چه چشم وگوش‎مان از او می‎بیند و می‎شنود همان برداشت‎هاست. بدون شک، سوانی که خانواده‎ی من پیشِ خود ساخته بودند، به دلیل بی‎خبری‎شان انبوهی از جزئیات زندگی محفل‎نشینی او را کم داشت که موجب می‎شد کسان دیگری، با دیدن او، چهره‎اش را قلمروی برازندگی‎هایی ببینند که در بینی خمیده‎اش، آن‎گونه که در مرزی طبیعی، پایان می‎گرفت؛ ولی از طرف دیگر، خانواده‎ی من توانسته بودند در قالب آن چهره‎ی عاری از حیثیتی که باید می‎داشت، خالی و جادار، و در ژرفای آن چشمان کم‎بهاداده‎شده، ته‎مانده‎ی گنگ و خوشاید ـ ‎نیمی خاطره و نیمی فراموشی ـ ساعت‎هایی از بیکاری را انباشته کنند که با هم، در دوره‎ی همسایگی روستایی‎مان، پس از شام هر هفته گرد میزِ بازی باغچه، می‎گذارندیم. این یادها، و همچنین برخی خاطره‎ها از خانواده‎اش، قالب فیزیکی او را چنان خوب می‎انباشت که سوانی که ما می‎شناختیم برای خود موجودی کامل و زنده شده بود؛ تا آن‎جا که به نظرم می‎رسد آدمی را رها می‎کنم و به سراغ آدم دیگری می‎روم هر بار که، در خاطره‎ام، از سوانی که بعدها به دقت شناختم به دیگری می‎پردازم ـ به آن سوان نخستین که خطاهای جذاب جوانی‎ام را در او باز می‎شناسم و بیشتر از آن‎که شبیه آن یکی باشد به آدم‎های دیگری می‎ماند که در همان زمان‎ها شناختم، انگار که زندگی ما همانند موزه‎ای باشد که در آن همه‎ی تک‎چهره‎های مربوط به یک دوره به نظر خویشاوند می‎رسند و آب و رنگ یکسانی دارند ـ به آن سوان نخستین آکنده از آسودگی، عطرآگین از بوی شاه‎بلوط بزرگ باغچه، و سبدهای تمشک، و چند پر ترخون.

 

در جستجوی زمان ازدست‎رفته ـ طرف خانه‎ی سوان ـ مارسل پروست


۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۱۹
لیلی

فکر کردم شاید تصویر امیلیا کلارک در من پیش از تو کمک کند که احساسم نسبت به دنریس تاگریان کمی، فقط کمی، بهتر شود... از آنی هم که بود بدتر شد! انگار واقعا اشکال از هنرپیشه هست نه دنریس تاگریان!



۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۵ ، ۱۶:۵۴
لیلی

.

انگار خستگی هزار سال بر تن و ذهنم سنگینی می‎کند...


۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۳۶
لیلی

می‎گویند فراوشی دفاعِ طبیعیِ بدن است در برابر رنج. می‎گویند دردی که نوزاد،‌ هنگامِ عبور از آن دریچه‎ی تنگ،‌ متحمل می‎شود چنان شدید است که کودک ترجیح می‎دهد رنجِ زاده‎شدن را برای همیشه از یاد ببرد. و من که آمده بودم تا سرانجام خود را از شرِ‌ رنجی خلاص کنم که با ورودِ‌ پروفت به من تحمیل شده بود حالا که باید همه‎ی حواسم را جمع می‎کردم تا وقتی اریک فرانسوا اشمیت می‎آید مبادا چشمم به بینیِ عجیبش بیفتد و فراموش کنم برای چه آمده‎ام،‌ داشتم به روزی فکر می‎کردم که بدنِ ماتیلد تصمیم گرفته بود هر چه را به قسمتِ‌ خاکستری مغزش می‎رسد فورا فراموش کند. نه آینده وهم شود،‌ نه گذشته خاطره شود. فقط اقتدارِ‌ لحظه بماند و بس. چه خوش و چه ناخوش. فرق نکند این سگ گابیک است یا بوبی. فرق نکند من اجاره‎ام را داده‎ام یا بارِ دوم است می‎دهم. اینقدر میانِ اتفاقات دور از هم رابطه‎ی نزدیک پیدا نکنم. این‎قدر میانِ‌روابطِ نزدیک مقاصد دور کشف نکنم. فراموش کنم بندیکت دیروز هم اره میکرد. فراموش کنم حتا همین یک دقیقه پیش هم اره می‎کرد. فکر کنم همین حالا اره را برداشته. همین حالا. و لحظه‎ای دیگر باز همین حالاست.

هیچ شکنجه‎ای برای یک لحظه تحمل‎ناپذیر نیست. اگر فقط اقتدارِ لحظه می‎بود و بس،‌ اگر «همین حالا» بود،‌ اگر فقط «همین حالا» چه رازها که در دل خاک مدفون نمی‎شد. اگر فقط «همین حالا» بود و نه بعد،‌ هیچ‎کس جلادِ دیگری نبود. اگر فقط «همین حالا» بود و نه بعد، بندیکت،‌ که حالا تمام روز یکسره اره می‎کشید،‌ دیگر بندیکت نبود. حتا اگر خودش می‎گفت من بندیکتم، لحظه‎ای دیگر بندیکت نبود.

این «گذشته» است که شب می‎خزد زیرِ‌ شمدت. پشت می‎کنی می‎بینی روبه‎روی توست. سر در بالش فرو می‎کنی می‎بینی میانِ ‌بالشِ ‌توست. مثل سایه است و از آن بدتر. سایه،‌ نور که نباشد،‌ دیگر نیست. اما «گذشته» در خموشی و ظلمت با توست. و من که نمی‎توانم نبودنِ خودم را رقم بزنم‌،‌ و من که چهار میخِ اقتدارِ‌ سوزانِ‌گذشته‎ام حق ندارم برای ماتیلد دل بسوزانم. و من که ریشه‎هایم در باد می‎لرزد به این زن حق می‎دهم به یاد نیاورد که در آن روزِ‌ مه‎گرفته و بارانیِ‌ آوریلِ‌ هزار و نهصد و چهل‎وسه،‌ وقتی شوهرِ‌ اولش را همراه عده‎ی دیگری جدا می‎کرده‎اند ببرند،‌ شوهر برگشته باشد بگوید: «ماتیلد،‌ باد که می‎آید پنجره را ببند. من سردم خواهد شد.» و زن که صورت خیسش را با دست پوشانده،‌ همین که سر بالا کند،‌ ببیند تکه‎ای گوشت زنده روی برف بالا و پایین می‎پرد. بعد که حیرت‎زده به شوهرش نگاه کند ببیند افسر تپانچه را روی شقیقه‎اش نهاده است: تکرار کن! و مرد دهانش را باز کند و مثل نهنگ زوزه بکشد و خون از دهانش کمانه کند و تا پیشِ‌ پای ماتیلد فواره بزند. من حق می‎دهم. من حق می‎دهم.


همنوایی شبانه‎ی ارکستر چوب‎ها رضا قاسمی



۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۵ ، ۱۶:۳۸
لیلی

ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می‌پنداشتیم
شیوه‎ی چشمت فریبِ جنگ داشت
ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم
گفت خود دادی به ما دل، حافظا
ما محصل بر کسی نگماشتیم

 

پ. ن.: از خستگی بی‎هوشِ بی‎هوش بودم. با شنیدنِ این مصرعِ حافظ، از ترانه‎ی تیتراژ دورهمی با صدای مهران مدیری، برای اولین بار (من کلا خیلی بی‎دقتم)، بیدار شدم: گفت خود دادی به ما دل، حافظا!



۵ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۰۱
لیلی