سطر هفتم

سطر هفتم

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۸۵ مطلب با موضوع «کتاب» ثبت شده است

سال‌ها قبل، قبل از این‎که بشم لیلی A شاید... (خدا می‎دونه که چقدر دلم برای این ترکیب تنگ شده و برای اون A بی‎ربط، بعد از لیلی)، در هر زمانی، حداقل در حالِ خوندنِ سه تا کتاب بودم: یک کتاب سبک‎تر (از لحاظِ وزنِ واقعیِ کتاب) برای توی کیفم، هر جا و وقتی که پیش اومد برای کتاب خوندن بیرون از خونه، یک کتاب برای توی خونه و یک کتاب، از قطورترها، برای آخر شب‎ها، کنار تخت. کتاب‎هایی با دنیاهایی کاملا متفاوت. خیلی از اطرافیانم نگرانِ این وضعیت بودند. که باعثِ و معلولِ چندپارگی ذهن و... بشه، باشه. دوره‎ی خوشی بود.

بعد، شاید نه بلافاصله بعد از اون دوره، دوره‎ای رسید که کتاب خوندن به قهقرا رفت و مدت زیادی موند توی اون وضعیت. طول کشید تا فهمیدم کتاب خوندنِ مداوم، یکی از گمشده‎های زندگیم هست. یکی از دلایلِ حالِ خوبم که از خودم دریغ کرده بودم. یواش یواش و نم‎نمک برگشتم به دنیایِ کتاب‎ها، از بهترین دوستانِ (چقدر کلیشه‎ای هست این کلمه، و چقدر واقعی و گویا) همه‎ی عمرم؛ آن‌چه که اینی که هستم رو ساخت. من خیلی آدمِ قلم و کاغذ نیستم. صادقانه بگم که اگر فقط قلم و کاغذ داشته باشم، هیچی نمی‎تونم بنویسم. هیچی! من محتاجم به کیبورد برای نوشتن. خیلی هم وابسته به بوی کاغذ و ورق‎ زدنِ کتاب نیستم برای خوندن. الان مدت‎هاست که کتابِ کاغذی نخوندم. فقط دارم پی‎دی‎اف می‎خونم. ترجیحم نیست، ولی اقتضای موقعیتم هست. ولی، همین وابسته نبودن، کمکِ زیادی کرده به برگشتنِ منی که دچار کمبودِ وقتم. امتحان نهایی و چهره‎ی مرد هنرمند در جوانی، ورق نخورده توی کتاب‎خانه‌‏ام هستند. ولی نسخه‎ی پی‎دی‌اف خوندم، می‎خونم. الان چند ماهی هست که دوباره برگشتم به آدمی که هم‎زمان چند تا کتاب می‌خوند. از دو تا هم‎زمان شروع شد تا حالا که هم‎زمان پنجتا کتابِ در حالِ خوندن دارم. شاید این کمک کنه به برگشتنِ لیلی‎ای که می‎نوشت. دارم به هر دری می‎زنم که برگردم به لیلی A شاید... و شاید قصه‎های دیگه.


پ. ن.: من هشت جلدِ جستجو رو هم پی‎دی‎اف خوندم. و تقریبا همه‎ی کتاب‎هایی رو که توی چند ماه گذشته خوندم.

 

* بهرام حمیدیان


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۶ ، ۲۱:۴۹
لیلی

شاعر شبِ خود را تلف کرده بود، در حالی‎که دیگران آن را به خوش‌گذرانی صبح کرده بودند و شاعر می‎دانست که شب برای همیشه از دست رفته است. کافی بود سرش را از کنار چراغ بلند کند تا ببیند که شب برای همیشه سپری شده است. پیشخدمت‎ها با عجله رومیزی‌ها را از روی میزها جمع می‎کردند. گربه‎هایی که در تارمی قدم می‎زدند، نگاهی اندوه‌بار داشتند. روز بی‎رحمانه بر شاعر طلوع کرد.

 

+ مرشد و مارگیتا ـ میخائیل بولگاکف

*

 

حافظه‌ی ما زیر فشار و نفوذِ تصورات و رویاهای ماست،‌ و از آن‌جا که دچارِ این وسوسه هستیم که رویاها و خیالبافی‌های خودمان را واقعی بگیریم،‌ گاهی از دروغ‌های خودمان هم حقیقت می‌سازیم. حقیقت در برابرِ‌ خیال تنها از اهمیتی نسبی برخوردار است،‌ چرا که هر دوی آن‌ها به یک اندازه زنده و شخصی هستند. 

 

+ با آخرین نفس‎هایم ـ لوئیس بونوئل

*

 

پدر، من وقتی وجوه شرعی به شما خواهم داد که از تبدیلِ خانه‌ی خدا به اتاقکِ‌ رای‌گیری دست برداشته باشید. 

 

+ چهره‎ی مرد هنرمند در جوانی ـ جیمز جویس

*

 

می‎گفت: «وقتی انسان به یادِ انگلیسی‎ها می‎افتد، بلافاصله اسمِ شکسپیر به نظرش می‎آید، ایتالیایی‎ها: دانته، اسپانی: سروانتس. ما خودمان: فورا گوته. بعد باید رفت و جستجو کرد تا نام‎های دیگری پیدا شود. اما اگر بگوییم فرانسه؟ که در نظر مجسم می‎شود؟ مولیر؟ راسین؟ هوگو؟ ولتر؟ رابله؟ یا دیگری؟ ناگهان همه هجوم می‎آورند، مثل جمعیتی که جلوی در تئاتری منتظر باشند: انسان نمی‎داند کدام یک را اول وارد کند.»

بعد برگشت و با لحنی موقر و جدی گفت: «اما در موسیقی، ما باخ، هندل، بتهوون، واگنر، مزار را داریم... کدام یک اول به یاد می‎آید؟»

سپس آهسته سری تکان داد: «و با این احوال باز ما با هم جنگیدیم.»

 

+ خاموشی دریا ـ ورکور

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۶ ، ۲۳:۳۳
لیلی

کلارا با صدایی که برای آندره طنینِ‌ روزگارِ دیگری را داشت،‌ صدایی که در حرف‌زدن با او هیچ‌وقت از آن استفاده نمی‌کرد، به نجوا گفت: «بیهوده است و برای تو فایده‌ای ندارد. ولی می‌خواهم بدانی چقدر افسوس می‌خورم.»

آندره گفت: «کلارا.»

«تو خیلی خوب می‌دانی که چقدر دوستش دارم. متاسف نیستم که کارم به عشق و ازدواج با او انجامید. در واقع آنچه آزارم میدهد این است که تو و او یک مرد نیستید یا من نمی‌توانم دو زن باشم.»

آندره گفت: «خواهش می‌کنم. همه‌چیز همین‌طور که هست خوب است. دیگر یک کلمه هم نگو.»

کلارا گفت: «نه،‌ وضع آن‌طور که هست تعریفی ندارد. اصلا خوب نیست. فقط همان‌طوری است که همیشه بوده است.»

آندره گفت: «افسوس نخور.»

«این‌جوری هم نیست. یعنی دقیقا این‌جور نیست. آنچه مرا واقعا آزار می‌دهد این است که یقین دارم کار درستی کرده‌ام؛ و درست همان‌وقت که این احساس را دارم،‌ ناگهان... دلزدگی از ’کار درست‘، در آن حال که می‌دانیم کار درستی وجود ندارد،‌ وقتی که بیش از دو نفر درگیرند.»

آندره تکرار کرد: «فقط افسوس نخور. بالاتر از هر چیز افسوس نخور.»

کلارا گفت: «خب،‌ دست‌کم بگذار برای خودم غصه بخورم.»

«من نمی‌توانم جلوی تو را بگیرم. چگونگی احساسِ تو را من نمی‌توانم تعیین کنم وقتی که...»

کلارا گفت: «حالا دست‌کم می‌دانی من چه احساسی دارم. هیچ‌وقت حرفی نزده‌ام که از این راست‌تر باشد.»

آن‌ها به کنار در رسیده بودند،‌ که در آن‌جا میانِ‌ همهمه‌ی جمعیت و تماشای لباس‌ها و جنب و جوشِ مردم غوطه‌ور شدند.

آندره گفت: «می‌خواهم ازت تشکر کنم. ولی اسیر دلسوزی و رقت قلب نشو. ببین،‌ افسوس خوردن در جایی که تو کارِ‌ بدی نکرده‌ای؛ ضعفِ وحشتناکی است ـ مثلِ‌محکوم کردنِ‌ خودت است،‌ آری... مثل از دست دادنِ‌ حق انتخابِ لباس و آهنگِ سوت‌زدنت هر روز صبح،‌ و کتابی که می‌خوانی؛

نه،‌ این جوری هرگز. چشم‌های ما در جلوی سرمان است،‌ عزیز دل. تقصیر تو نیست اگر من،‌ هر چند بسیار کم،‌ سایه‌ی پژواکِ‌ توام.

اگر کشتی نمی‌تواند بدونِ‌ شکافتنِ آب پیش رود... ببین چه قشنگ...»

کلارا گفت: «تو خوبی.» و به او لبخند زد.

***

فلوریدا،‌ که جلساتشان را در آنجا تشکیل می‌دادند،‌ تقریبا خالی بود. یک کافه‌ی دانشجویی. آندره از سر عادت آن را دوست داشت،‌ زیرا نمی‌توانست از آن دور هم جمع‌شدن‌های شبانه در آن روزگار گذشته دل بکند: گروه افرادی که هدفی نداشتند جز این‌که هدفی نداشته باشند،‌ درگیری‌های لفظی،‌ عشق‌های ناگهانی،‌ قهوه، تابلوهای نقاشی،‌ کلارا و خوآن،‌ شب‌ها. با هر روزی که می‌گذشت او از آن گذشته دورتر میشد؛

ولی بادبادک هر چه بالاتر می‌رود ـ او لبخندی بی‌رحمانه زد ـ نخِ‌ آن بیشتر سنگینی میکند،‌ گذشته و تکیه‌گاهِ‌ آن.

 

+ امتحان نهایی خولیو کورتاسار

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ آبان ۹۶ ، ۲۳:۳۰
لیلی

«روزِ قشنگی در انتظارِ ماست.»

آندره ظاهرا خواب بود، پاهایش را دراز کرده بود، و پشتِ گردنش به لبه‎ی صندلی تکیه داشت. لبخندِ مبهمی بر لب داشت و با تکانِ مختصرِ سر بی‎آن‎که بداند استلا چه می‎گوید آن را تایید کرد.

با خود اندیشید اعجازِ نزدیکی، دیدار، تماس. این جوری ما با هم پیش می‎رفتیم، و گاهی من بازویش را می‎گرفتم. گاهی هم بگومگو داشتیم ـ

و گاهی او بداخلاق و فراموشکار می‎شد،

و یک ذره درد؛

خب که چه

اگر ما تاییدی بودیم، اگر تاییدی بودیم، اگر تاییدی بود ـ برای آن لحظه‎ی تلفظ ناشدنی که تو خویشتن خودت را ترک می‎کنی و می‎گویی: تو. به خودت می‎گویی تو. آن تو خودت هستی.

همین است که هست و کاریش نمی‎شود کرد. کاملا واضح است.

پاره‎هایی از تصویر ـ اگر اجازه ندهیم که آوا و صوت عباراتی سرهم کنند که باعثِ جدایی می‎شوند. من تنها به خاطر می‎آورم، یا باز هم بهتر ـ

ادامه می‎دهم، اگر هنوز آنجا باشم، به ستایشِ آن نهایتِ آرزو و اشتیاق، بی‎کلام، نهایتِ آرزو...

پیشکشی از آن شب که اینک فقط خاطره‎ای از آن مانده است.

به خود گفت، بالاخره یک روز به پایان می‎رسد، یک روز تمام می‎شود. از همین حالا می‎دانیم که یک روز در خیابان از کنار هم یک‎وری می‎گذریم بی‎آن‌که یکدیگر را بشناسیم ـ چه رسد به گفتگو با هم یا با هم بودن در تصویری یگانه. امشب ما با هم غذا خوردیم؛

و او یک گیلاس شراب برای من ریخت و گفت: «خوآن، آندره از من عصبانی است» و ادای کلارا را در آورد، به این شکل که خود را کلارایی وانمود کند که هنوز می‎تواند به من نگاه کند و نزدیکی مرا به خود بپذیرد. و زمانی خواهد رسید...

گنجشک‎ها، توده‎های کوچکِ خاکِ جهنده، آبتنی‎کنان

شادی ساده‎ی ماده‎ی ناب

آرمیدنِ سنگِ بدل‎گشته به مرغان

یک روزی تمام می‎شود. او تنها می‎شود، یا من. ناگهان: یک تلفن، خبرِ مرگ. بله، ناگهانی بود. آه عشقِ من، عزیز دلم ـ

انتقامِ زبان، سیلابِ مجاز، ولی باز هم ترسناک است ندیدن او یک بار دیگر، و پی‎بردن به این‎که به طورِ برگشتناپذیر ـ

          شب را تا سحر در انتظارِ مانده

          آن‎گاه ناگهان فروافتاده، فروافتاده

          چنان شیرین چنان سرد، چنان برهنه

«سرِ نبش نگهدار. برویم عزیزم. اوه خدایا! تو چقدر خواب‎آلودی!»

آندره که کیفش را در می‏آورد با خود اندیشید هیچ بهایی در برابرِ این یقینِ مسلم نمی‎توان پرداخت. فقط فراموشی شادی‎آور است، و هر دوراندیشی‎ای ترس‌آور. انگشتان را به تندی بر کلاویه به پرواز درآور، نسیم و نارنج را از بند رها کن، من ضربِ بعدی را می‎شناسم، می‎شناسم ـ

         ضربی آهسته است، آندانته‎ی ترسناک

         همان است که پیش از این دروغ ناپایدار بود

                                                          زمانِ حال اخباری

وقتی به رختخواب می‎رفتند به کلارا فکر می‎کرد. (استلا شیرقهوه درست کرده بود و او حمامی طولانی گرفت، و در این حال از پنجره‎ی نیمه‎باز به درختان چنار خیابان چشم دوخته بود.)

و آرامش و صفا بود. خواب دست‎هایش را بر او می‎گشود.

دوباره کلارا را دید، تلخ و تُرُشرو (نسبت به او، فقط به او، و شاید نسبت به خوآن)، پرسشِ آرامِ او فقط تظاهر بود: «آندره، چرا این‎همه دلواپسی؟ مگر او می‎خواست ما را بخورد؟» و وقایع‎نگار پرسید: «کی؟» بعد کلارا گفت: «هیچ‎کس، آبل، یک همشاگردی.» و یک روز ـ در این موقع او داشت خوابش می‎برد، ولی با دلی پر درد فکر می‎کرد ـ یک روز شاید کلارا می‎گفت: «هیچ‎کس، آندره، یک همشاگردی.»

«هیچ‎کس» مبتدای جمله.

 

+ امتحان نهایی – خولیو کورتاسار

 

* بهرام بهرامیان



۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۹۶ ، ۰۰:۱۸
لیلی

من می‌خواستم بدانم کی هستم یا کی بودم. و همان باشم. نه این قراردادی که تو،‌ من،‌ یا هر کس دیگری پذیرفته است.  

*

افزایشِ‌ فحش و دشنام نسبت معکوس با اراده‌ی یک ملت دارد. 

*

کلارا می‌رفت و گوش به آن سکوتِ‌ مخملی درون داشت که در ژرفای گوش‌های ما می‌تپد ـ مقاومتِ شبِ تن در برابر صدای گوش‌خراش و چراغ‌های خیابان. دیگران او را احاطه کرده بودند،‌ و توی گیسوی او،‌ از راه گوش‌هایش،‌ پوستش با هم حرف می‌زدند. وی می‌اندیشید رود ژرف،‌ روحِ من در رود جوردن است. دستخوشِ امیالِ پوچ و بیهوده بود،‌ می‌خواست تنها باشد،‌ می‌خواست در آغوشِ خوآن بیارمد،‌ به آوازِ‌ مارین آندرسون گوش بدهد،‌ یکی از ماجراهای پوآرو یا مقاله‌ای از سزار بروتو را بخواند،‌ آب همراه با لیموترش را سربکشد،‌ خواب‌های زیبا ببیند،‌ خواب‌های اوایلِ‌ صبح که آدم از گوشه‌ی چشم به ساعت نگاهی می‌اندازد و می‌بیند ساعت شش است و با خوشحالی پاها را تا آنجا که بتواند کش می‌دهد،‌ و خود را به پشتی گرم و لَخت و سنگین می‌فشارد، و رها می‌کند خود را تا بار دیگر در ژرفا فرو رود.

*

کلارا خنده‌ی او را شنیده و از شگفت‌زدگی خود حیرتزده شد. اندیشید چه عجیب است! چه خوب می‌خندد!

*

چه فرقی می‌کند که تو به کدام فرهنگ تعلق داری،‌ وقتی که خودت فرهنگِ خویش را آفریده باشی،‌ همان‌طور که آندره و بسیاری دیگر آفریده‌اند؟ 

*

کلارا گفت: «خیلی جالب است. هر روز که می‌گذرد، ترسِ تو از کلمات بیشتر می‌شود.»

آندره آهسته گفت: «خوب است که کسی در این حوالی از آن‌ها بترسد. من با خوآن هم‌عقیده‌ام.»

«ولی اگر ما همیشه بترسیم از این‌که فضلفروش جلوه کنیم، خطرِ تهیدستی را پذیرفته‌ایم. ما از حیثِ بیان پی در پی پوست می‌اندازیم بی‌آنکه در قلمروِ ماهیت‌گرایی چیزی به دست آوریم.»

وقایعنگار گفت: «شاید بتوانیم از پیش بر سرِ این گزارهی ناخوشایند همداستان شویم. مثلا اینکه کلمات تمایل به بیان دارند.»

*

اگر بگذاری استعاره‌هایت کلاه سرت بگذارند،‌ دیگر خودت هم حرفِ خودت را نخواهی فهمید! 

 

+ امتحان نهایی ـ خولیا کورتاسار

 

پ. ن.: چند سال این کتاب توی کتابخانهام برای پراکندنِ این لذت در من، منتظر مانده بود؟ و این است قصهی زندگیهای سرشاری که گاهی سالها، در همین چند قدمیات، توی قفسههای کتابخانه آرمیدهاند تا کسی کشفشان کند... حیفِ آنهایی که کشف ناشده میمانند. حیف، آنهایی که کشف نکرده میروند.

 

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مهر ۹۶ ، ۰۰:۲۳
لیلی

تشخیصِ مرده‎پرستی و دوز و کلک‎های حکومتی در آرژانتین، در حدی که آدم درست به خال بزند هنری نبود و مایه‎ی خوشحالیِ من نشد. در حقیقت، خیلی هم آسان بود؛ آینده‎ی آرژانتین چنان مصرانه زمانِ حال را تکرار می‎کند که تمرینِ پیشگویی، به هیچ وجه افتخاری ندارد.

من این قصه‎ی سالیانِ گذشته را از آن رو به دستِ ناشر می‎سپارم که بی‎اختیار از زبانِ آزادِ آن، حکایتِ عاری از نصایحِ اخلاقی آن، سودازدگیِ بوئنوس‌آیرسی‎اش لذت می‎برم، و نیز از آن رو که کابوسی که از آن زاده شد هنوز بیدار است و در خیابان‎ها پرسه‎ می‎زند.

+ از مقدمه‎ی خولیو کورتاسار برای امتحان نهایی

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۶ ، ۲۳:۵۶
لیلی

وقتی خدا ساکت است می‌توان هر ادعایی را به او نسبت داد.

+ شیطان و خدا ـ سارتر

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۴۹
لیلی

بعد باید کلی بنویسم در مورد حس‎هایم... خیلی چیزها در مورد جستجوی پروست؛ پرِ حرفم در موردش. بعد باید بنویسم از سیزن هفتم گیم‎ آو ترونز که چقدر بد بود! بعد باید آن مطلبی را که قرار بود وسط‎های این سیزن در مورد جیمی لنیستر بنویسم، بنویسم یک روزی. بعد باید در مورد شهرزاد بنویسم که این فصلش چقدر ناامیدکننده است و چقدر غیرقابل‎تحمل حتا! بعدتر... باید از خیلی چیزهای دیگر بنویسم، اما، آن حرف‎های اصلی نانوشته خواهند ماند... در مورد تمامِ اتفاقاتِ این روزها و هفته‎ها و ماه‎ها... از تمامِ دردهای مشترک جمعی‎مان... از تمامِ حرف‎ها... اندوه‎ها... خیلی چیزها... خیلی چیزها...

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۴۳
لیلی

هفته‎ی پیش جستجو تمام شد. بعد از یک سال و چند روزی بیشتر. مرداد نود و پنج شروع شد و مرداد نود و شش تمام. و چه عیشِ مدامی (سلام آقای یوسا) بود خواندنش...


۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۲۲
لیلی

توی صفحاتِ آخر جستجو، به جمله‎ی مشهورش رسیدم. و جالب این‎که برداشت قبلی و طولانی‎مدتِ من از جمله‎ی جدامانده از متنش چقدر با منظورِ پروست فاصله داشت. شاید این عادتِ ماست که سعی می‎کنیم به جملات مفهومی پیچیده و خلافِ ظاهر بدهیم. در حالی‎که جمله، خیلی عادی، به تفاوت‎های ظاهری و بیرونیِ آدم‎ها اشاره داشته، نه به آن چیزی و آن‎طوری که من فکر می‎کردم!

*

آنچه ناگهان دوباره دلم هوایش را داشت آنی بود که در بلبک آرزویش را داشتم،‌ آنگاه که آلبرتین و آندره و دوستانش را که هنوز نمی‌شناختم کنارِ‌ دریا دیدم. اما افسوس،‌ دیگر نمی‌توانستم آن‌هایی را که در آن لحظه آن‌قدر آرزویشان را داشتم جستجو کنم. سال‌هایی که گذشته و همه‌ی کسانی را که آن روز می‌دیدم از جمله ژیلبرت را تغییر داده بود،‌ بدون شک همه‌ی زنان (و نیز آلبرتین را،‌ اگر زنده می‌ماند) به شکلی بیش از حد متفاوت با آنی در می‌آورد که من در خاطر داشتم. رنج می‌بردم از این که باید ایشان را در درونِ‌ خودم می‎جستم،‌ زیرا زمان آدم‌ها را دگرگون می‎کند اما تصویری را که از ایشان داریم ثابت نگه می‌دارد. هیچ چیزی دردناک‌تر از این تضادِ میان دگرگونی آدم‌ها و ثباتِ‌ خاطره‌ نیست،‌ آنگاه که می‌فهمیم آنچه در حافظه‌مان با چه طراوتی باقی مانده در زندگی دیگر بهره‌ای از آن ندارد،‌ می‌فهمیم که نمی‌توانیم در بیرون از خود به آنچه در درون‌مان بسیار زیبا می‌نماید،‌ به آنچه آرزوی بسیار هم انحصاریِ دوباره دیدنِ‌ خودش را در ما می‌انگیزد نزدیک شویم،‌ مگر این که او را در کسی به همان سن او بجوییم، یعنی کس دیگری. چه همان گونه که اغلب به ذهنم رسیده بود،‌ آنچه در آدمی که هوایش را داریم به نظر یگانه می‎‌رسد از آنِ‌ او نیست. اما زمانِ‌ گذشته این را به نحوِ کامل‌تری تایید می‌کرد چه پس از بیست سال، یکباره دلم می‌خواست به جای دخترانی که می‌شناختم آن‌هایی را بجویم که اینک جوانیِ آن زمانِ ایشان را داشتند. (گو این که این فقط خاصِ‌ هوس‌های جسمانی نیست که سربرآوردنشان به دلیلِ آن که زمانِ ازدسترفته را به حساب نمی‌آورد با هیچ واقعیتی هم‌خوانی نداشته باشد. گاهی برایم پیش می‎‌آمد که دلم بخواهد مادربزرگم،‌ یا آلبرتین،‌ بر اثر معجزه‌ای برخلافِ‌ آنچه فکر می‌کردم زنده مانده باشند و به کنارم بیایند. خیال می‌کردم که می‌بینمشان،‌ دلم به سویشان پر می‌کشید. فقط یک چیز را از یاد می‌بردم،‌ این که اگر به راستی زنده مانده بودند آلبرتین اینک همان ظاهری را می‎‌داشت که خانم کوتار در بلبک داشت،‌ و مادربزرگم با سن بیشتر از نود و پنج سال،‌ دیگر دارای آن چهره‌ی زیبای آرام و خندانی نبود که من هنوز به دلخواه خودم مجسم می‌کردم،‌ چنان که به همین گونه دلبخواهی پروردگار را به صورتِ پیرمردی با ریشِ‌ بلند ترسیم می‌کنند و در سده‌ی هفدهم قهرمانانِ هومر را بدون توجه به دورانِ باستانی‌شان با سر و وضعِ اشرافِ‌ معاصر نشان می‌دادند.)

+ زمانِ بازیافته - پروست 


۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۲۶
لیلی

تصویری که زندگی به ما ارائه کرده در واقع در آن زمان ما را دستخوشِ حس‎هایی چندگانه و متفاوت می‎کرده است. مثلا نگاه به عنوان کتابی که پیش‎تر خوانده‎ایم پرتوهای مهتابِ شبِ تابستانیِ دوردستی را چون تاروپودی با حروفِ عنوانِ کتاب آمیخته است. مزه‎ی شیرقهوه‎ی بامدادی اسید گنگ هوای خوشی را همراه می‎آورد که در گذشته اغلب، زمانی که در فنجانِ چینی سفیدی شیرقهوه می‎خوردیم که خود نیز چون شیرِ سخت‎شده چین‎دار و خامه‎گون بود، زمانی که روز هنوز دست‎نخورده و کامل بود، در روشنایی گنگِ دمِ صبح به ما لبخند می‎زد. یک ساعت فقط یک ساعتِ تنها نیست. تُنگی پر از عطر و آوا و قصد و هواست. آنچه واقعیت می‎نامیم عبارت از نوعی رابطه میانِ این حس‎ها و خاطراتی است که هم‎زمان در برمان می‎گیرند ـ رابطه‎ای که نگرشِ ساده‎ی سینمایی آن را حذف می‎کند، نگرشی که به همین دلیل هر چه بیشتر مدعیِ محدودکردنِ خود به حقیقت باشد از حقیقت بیشتر فاصله می‎گیرد ـ رابطه‎ی یگانه‎ای که نویسنده باید دوباره پیدا کند تا بتواند دو طرف آن را در جمله‌اش برای همیشه به هم بپیوندد. می‎توان در توصیفِ جایی از بی‎نهایت اشیایی یک به یک نام برد که در آن مکان یافت می‎شدند، اما حقیقت فقط در لحظه‎ای آغاز می‎شود که نویسنده دو شی متفاوت را بگیرد، رابطه‎شان را مشخص کند، و هر دوشان را در حلقه‎های ضروریِ یک سبک زیبا ببندد ـ رابطه‎ای که در جهانِ هنر همانند رابطه‎ی یگانه‎ی قانونِ علت و معلول در جهانِ دانش است. یا حتا هنگامی که (همچون زندگی)، با مرتبط کردنِ کیفیتی مشترک در دو حس، جوهره‎ی مشترکشان را استخراج کند و به هم بپیوندد تا در استعاره‎ای از قیدِ ضرورت‎های زمان آزادشان کند. مگر نه این که از این دیدگاه خودِ طبیعت مرا به راهِ هنر کشانده، مگر نه این‎که خودش نقطه‎ی آغازِ هنر بود، هم اویی که درکِ زیبایی یک چیز را، اغلب مدت‎ها بعد، فقط به یاری چیز دیگری برایم ممکن کرده بود چنان که ظهرِ کومبره را فقط به یاری آوای ناقوس‎ها و صبح‎های دونسیر را فقط به یاری سکسکه‎های شوفاژ. می‎شود که رابطه چندان جالب نباشد، اشیاء پیش‎پاافتاده باشند و سبک بد باشد، اما تا اینها نباشد هیچ چیزی در کار نیست.


* زمانِ بازیافته - پروست

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۰۲
لیلی

... از این جابه‌جایی هیچ خوشم نمی‌آمد چون در پاریس با دختری بودم که در خانه‌ی کوچکی که اجاره کرده بودم می‌خوابید. همچون کسان دیگری که به عطرِ‌ جنگل یا زمزمه‌ی یک دریاچه نیاز دارند،‌ من به خواب او در کنارم و روزها به همراهی همیشگی‌اش در اتومبیلم نیاز داشتم. چون هر چقدر هم که عشقی فراموش شود می‌تواند شکل عشق بعد از خودش را تعیین کند. حتا در درون عشق پیش هم عادت‌های هر روزه‌ای بوده که منشاءشان را به یاد نمی‌آورده‌ایم. دلشوره‌ی روز اولی آدم را واداشته که چیزهایی را از ته دل آرزو کند و سپس آن‌ها را همچون رسومی که دلیلشان دیگر فراموش شده به صورت عادت‌های ثابتی درآورد: رساندنِ‌ دلدار به خانه‌اش با اتومبیل،‌ یا سکونتش در خانه‌ی خودت،‌ یا حضور خودت یا کس دیگری که به او اعتماد داری در همه‌ی بیرون رفتن‌ها و گردش‌های او: همه‌ی عادت‌هایی که پنداری شاهراه‌های یک شکلی‌اند که عشقت هر روزه از آن‌ها می‌گذرد و در گذشته در گدازشِ آتش‌فشانیِ‌ حال و هیجانی سوزان ذوب‌ شده و شکل گرفته‌اند. اما این عادت‌ها پس از زنی که دوست می‌داری،‌ حتا پس از خاطره‌ی او،‌ همچنان باقی می‌مانند. شکلِ‌ ثابتِ‌ اگر نه همه‎ی عشق‌های آدم. دست‎کم برخی از آن‌ها می‌شوند که با هم در تناوب‌اند. بدین‌گونه خانه‌ی من،‌ به یادِ‌ آلبرتینِ‌ فراموش‌شده،‌ خواستار حضورِ‌ معشوقه‌ی کنونی‌ام شده بود که از چشم مهمانانم پنهانش نگه می‌داشتم و زندگی‌ام را چنان که آلبرتین در گذشته پر می‌کرد.

 

+ در جستجوی زمانِ ازدست‎رفته پروست

 

* نیلوفر لاری‎پور

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۶ ، ۰۰:۱۸
لیلی

چه بسیار حرف‌ها در یک کلمه‌ی تنها می‌خوانی اگر گیج و به‌ویژه منتظر باشی و این تصور را مبنا بگیری که نامه را شخص معینی فرستاده است،‌ چه بسیار واژه‌ها در یک جمله. با حدس چیزهایی را می‎خوانی،‌ از خودت چیزهایی درمی‌آوری،‌ و این همه بر اساس یک اشتباهِ‌ آغازین است؛ اشتباه‌های بعدی (که فقط به خواندنِ‌ نامه‌ها و تلگرام‌ها،‌ و یا خواندن به‌طورِ‌ عام محدود نمی‌شود) ـ اشتباه‌های بعدی بسیار طبیعی است،‌ هر چقدر هم که در نظر کسی که از آن مبنا آغاز نکرده شگرف بنماید. بخشِ‌ بزرگی از چیزهایی که صادقانه باور داریم و بر آن‌ها حتا تا مرحله‌ی نتیجه‌گیری‌های نهایی پای می‌فشاریم حاصل اشتباهی آغازین درباره‌ی مبناهاست. 

+ گریخته - پروست


* « وَأَنتَ حِلٌّ بِهَذَا الْبَلَدِ» ـ سوره‎ی بلد – آیه‎ی 2


۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۹۶ ، ۰۰:۲۶
لیلی

آدم‌ها برای ما فقط در تصوری وجود دارند که از ایشان داریم.

 

گریخته - پروست

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۶ ، ۰۰:۰۵
لیلی

... خاطراتِ‌ عشق از قانون‎های عامِ‌ حافظه (که حافظه خود پیروِ‌ قانون‎های عادت است) مستثنا نیستند. از آنجا که عادت همه چیز را ضعیف می‎کند،‌ آنچه از همه بهتر ما را به یادِ‌ کسی می‎اندازد درست آن چیزهایی است که بی‌‏اهمیت دانسته فراموش کرده‏ایم و در نتیجه همه‏‌ی نیرویشان را برایشان باقی گذاشته‌‏ایم. بدین‏‌گونه،‌ بهترین بخشِ‌ حافظه‏‌ی ما بیرون از ماست: در نسیمی که نمِ‌ باران دارد،‌ در عطرِ‌ هوای اتاقی دربسته یا نخستین شعله‏‌ی هیزم،‌ در هر کجا که چیزی از خویشتن را باز می‌‏یابیم که عقلمان ندانسته بوده،‌ واپسین گنجینه‌‏ی گذشته،‌ بهترین،‌ آنی که وقتی همه‏‌ی گنجینه‌‏های دیگر به پایان رسید هنوز می‌‏تواند به گریه‏‌مان اندازد.

بیرون از ما؟ درونِ‌ ما اگر بیشتر بپسندیم،‌ چه هر دو یکی است؛‌ اما پنهان از نگاهمان،‌ نهفته در فراموشی. فقط به یاری همین فراموشی است که می‏‌توانیم گهگاه آدمی را که زمانی بودیم بازیابیم،‌ خود را با چیزها همان‏‌گونه رویارو کنیم که او بود،‌ و دوباره از چیزی که او دوست می‌‏داشت و برای ما بی‏‌تفاوت است رنج بکشیم (چون دیگر نه خودمان که اوییم). در روشنای روز دراز حافظه‌‏ی عادت‌‏زده تصویرهای گذشته رفته‏‏‌رفته رنگ می‏‌بازد،‌ محو می‏شود،‌ دیگر از آن‏ها چیزی نمی‌‏ماند و دیگر بازشان نمی‌‏یابیم. «من»ِ کنونی‌ام دیگر آلبرتین را دوست نمی‌داشت، منی که دوستش می‌داشت مرده بود. اما واژه‌ی اکموویل در درونم محفوظ بود، بخشی از آن «من»ی بود که هنوز از چیزهایی که در زمانِ عادی بر خودِ من اثری نداشت به گریه میافتاد، همچون نسخههای محفوظ در کتابخانهی ملی که به یاریشان میتوان آثارِ نابودشده را شناخت، یا صفحههای آوازِ یک خوانندهی بزرگ که در بایگانی اپرا مدفون است و پس از مرگِ خواننده میتوانیم صدای او را که تا ابد خاموششده میپنداشتیم، از آنها بشنویم. گذشته را هم، درست چون آینده نه یکباره که ذرهذره میچشیم.

گریخته - پروست

 

* بیست و دوم خرداد...


۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۰۶
لیلی

هاروکی موراکامی جایی گفته: نویسنده باید یک شخصیت داشته باشد که بی‎قیدوشرط دوستش بدارد.

من نویسنده نیستم ولی داستان‎هایی نوشته‎ام؛ فکر کردم مثلا توی همین شاید... کدام یکی را بی‎قیدوشرط دوست دارم؟ «از جواب ماندم!»

به پیشنهاد صبوحا، کافکا در کرانه‎ی موراکامی «سر گرفته شد». فعلا فقط مقدماتش را خواندم. البته به ترجمه‎ی مهدی غبرایی، نه پیشنهاد صبوحا که ترجمه‎ی گیتا گرکانی بود. تا وقتی که جستجو تمام نشود، خواندنِ کتاب جدیدی را به طور جدی شروع نخواهم کرد. بماند که یکی دو ماهِ پیش، جلد دوم ابله را دوباره خواندم به دلایلی. و جالب این‎که بلافاصله بعد از اتمامش، توی همین جستجو، پروست به ابله اشاره کرده بود. شاید آن بخش را اینجا گذاشتم. حواسم هست که مدت‎هاست از جستجو چیزی نگذاشته‎ام، در حالی‎که خیلی چیزها بوده که دلم می‎خواسته با شما شریکش شوم. نوشته شدند، ولی آن‎قدر زیاد شدند که شدند سنگِ بزرگ! به‌خصوص اسیر که پر بود از جملات و پاراگراف‎هایی که باید یادداشتشان می‎کردم. و کردم.

و باز هم بماند که چقدر خواندنِ اسیر و حالا گریخته، درگیرِ عذابِ وجدانم کرد... می‎کند. اسیر اولین کتاب از جستجوست که بعد از مرگِ پروست منتشر شد... بعد گریخته و بالاخره زمانِ بازیافته. در واقع کتاب زنده بوده، پروست مدام در حالِ ویرایش و اضافه و کم کردن به آن بوده، که «اسیر»ِ مرگ شد. حسرت‎آلود است خواندنِ کتابی که نویسنده خیالش از بابتِ آن راحت نبوده. کتابِ زنده‎ای که هنوز در حالِ زندگی بوده... و چقدر دردناک است حجم تناقضات و اشتباهاتِ جزئی‎ای که این جلدهای هنوز زنده و رونده، درگیرشان هستند. آن هم نویسنده‎ای که کتاب‎های قبلی جستجو را با دقتی خیره‎کننده در کوچک‎ترین جزئیات، به پایان رسانده بود. اشتباهاتی که تقصیرِ پروست نیستند، چون کتاب را تمامِ نکرده بوده. معلوم است که در ویرایش اصلاح می‎شدند. ولی مرگ... «باور کنم که مرگ فقط آن‎چه را که وجود دارد حذف می‎کند و بقیه را به حالِ خود باقی می‎گذارد؟»* و از طرفی، لذتی گناه‎آلود دارد خواندنِ کتابِ در حالِ زندگیِ نویسنده‎ای که قبلش، پنج جلد (به عبارتی شش جلد) کتابِ کامل‎شده‎اش را خوانده‎ای. انگار این زنده و رونده بودنِ کتاب، تو را در جریانِ آفرینش قرار می‎دهد. وسطِ وسطِ جریان. وسطِ سعی و خطاها. مثل حضور در پشتِ صحنه‎ی یک فیلم. یا... مثلِ دیدنِ یک نمایشنامه بر روی صحنه‎ی تئاتر و حس کردنِ نفس و وجودِ بازیگرها، از فاصله‎ای نزدیک، به جای تماشایِ اجرایِ همان سناریو بر روی پرده‎ی سینما. با فاصله. بدون حسِ کردن نفس و وجودِ بازیگرها. یک چنین تفاوتی، یک چنین حس و حالی.

 

* از گریخته‎ی پروست

۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۲۲
لیلی

همچنان که به صدایِ‌ پاهای آلبرتین گوش می‎دادم و لذتی آسوده‎وار می‎بردم از فکرِ‌ این که دیگر شب به جایی نخواهد رفت،‌ کیف می‎کردم از این که برای آن دختری که در گذشته فکر می‎کردم هرگز نتوانم با او آشنا شوم،‌ هر شب به خانه برگشتن به معنی برگشتن به خانه‎ی من بود. لذتِ سراسر رمز و هوسی که ذره ذره‎ی فرارّی از آن را در شبی حس کردم که آلبرتین در اتاقی در هتل بلبک گذرانید،‌ اکنون کامل و ماندگار شده بود و خانه‎ی پیش از آن تهیِ‌ مرا از ذخیرهی دائمیِ خوشی‎ای خانگی،‌ تقریبا خانوادگی می‎انباشت،‌ در همه‎جا و حتا در راهروها پراکنده بود و همه‎ی حس‎هایم گاه به‎راستی و گاه (زمانی که تنها بودم) در تخیل و در انتظارِ‌ بازگشتِ او به‎آسودگی از آن خوراک می‎گرفت.

+ البته که جستجو

 

* یاور مهدی‎پور

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۲۷
لیلی

هر چقدر هم که درونِ حبابی از خلأ زندگی کنی، تداعی‎ها و خاطره‎ها همچنان کارِ خودشان را می‎کنند.

 

+ در جستجوی زمانِ ازدست‎رفته - اسیر

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۳۵
لیلی

اولین یادداشت‎هایی از جستجوی سطرِ هفتم در سالِ نودوشش!

* اشتباه می‎کرد. اما عذرش کاملا پذیرفتنی بود، زیرا واقعیت با آنکه ضروری است یکسره قابل پیش‎بینی نیست، و کسانی که نکته‎ی دقیقی را درباره‎ی زندگی آدمِ دیگری می‎شنوند بی‎درنگ از آن نتیجه‎هایی می‎گیرند که وجود ندارد و در آن‎چه تازه دریافته‎اند توجیه چیزهایی را می‎بینند که هیچ ربطی به آن ندارد. 

* زندگی، اگر بخواهد باز یک بارِ دیگر آدمی را از رنجی آزاد کند که ناگزیر می‎نموده است، این را در شرایطی چنان متفاوت، و گاه تا آن حد متضاد می‎کند که تصور یکسان بودنِ لطف‎هایش تقریبا کفرآمیز جلوه می‎کند! 

* آن‎قدر دوستش داشتم که در برابرِ بدسلیقگی‎اش در زمینه‎ی موسیقی فقط خوش‎دلانه لبخندی می‎زدم. 

* با این همه و حتا با چشم‎پوشی از مسأله‎ی مصلحت، فکر می‎کنم که آلبرتین مایه‎ی ستوهِ مادرم میشد که از کومبره، از عمه لئونی و از همه‎ی خویشاوندانش عادت به انواعی از نظم را به ارث برده بود که دوستِ من حتا روحش از آن‎ها خبر نداشت.

* حقیقت آن‎قدر برای خودِ آدم تغییر می‎کند که دیگران به زحمت از آن سر در می‎آورند.

 

اسیر ـ مارسل پروست


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۳۳
لیلی

تمام نیمه‎ی دومِ اسفند را دلم می‎خواست بنویسم از سالی که در حالِ تمام شدن بود... نشد. اسفندِ گذشته آن‎قدر شلوغ بود که نشد... حرفها هم مردند. داستایوفسکی می‎گوید: « همیشه چیزی هست که حاضر نیست از جمجمه‎ی شما بیرون آید و تا آخر ناگفته در ذهن‎تان باقی می‎ماند و شما می‎میرید و شاید اهمِ آنچه در ذهن دارید با خود به گور می‎برید.»* این‎جا البته، حکایتِ حرف‎هایی هستند که ناگفته می‎مانند و نه اهمیت‎شان. دل را باید برای آن‎ها که مهم هستند سوزاند یا که... اصلا چه کسی می‎تواند اهمیتِ حرف‎ها... چیزها را تعیین کند... و مگر همه‎چیز نسبی نیستند و هر چیز را نباید در ظرفِ نسبتش سنجید؟

ماند بدهیِ من به صبوحا که باارزش‎ترین عیدیها را به من داد...

و حرف‎هایی که ماند... شاید برای وقتی دیگر.

پ. ن.: حالم اصلا بد نیست ولی، چقدر حالِ این پست بد شد!

پ. ن. 2: سال نو مبارک و پر از خوبی و سلامتی و آرامش؛ نه از آن آرامش‎ها که به قولِ پروست بیشتر تسکین رنج باشد تا شادمانی... آرامشِ شادی‎آور (و پدیدآمده از شادی) و دلنشین و خواستنی... و البته التیام‎بخش در صورتِ لزوم.


بعدانوشت: اولین پست در سال جدید و اولین پست با ویندوزِ جدید! (البته که 7، که کماکان ویندوزِ محبوبِ من هست!)

بعدانوشتِ 2: مثلا قرار بود در مورد سالِ طفلکیِ نودوپنج بنویسم که با همه‎ی تلخی‎هایش سزاوارِ بد و بی‎راه گفتن‎های ما نبود. مثلا قرار بود در مورد فیلم‎هایی که این اواخر تماشا کردم بنویسم، که به سنتِ دو سه سالِ اخیرم پشت کردم و چندتایی از فیلم‎های جدید را تماشا کردم و دلم می‎خواست چیزی در موردشان بنویسم، مثلا در مورد شباهتهای شاید به نظر عجیب و غریبِ لالالند و بوی‎هود (من یک جورهایی متخصصم در پیدا کردنِ تفاوت‎ها و شباهت‎های عجیب و غریب البته!) مثلا دلم می‎خواست در موردِ اسفندِ محبوب بنویسم، در مورد هوای شهر، در موردِ... مثلا دلم می‎خواست در مورد خیلی چیزها بنویسم، لیستِ بلندبالایی که اگر به سنتِ سابق شماره می‎زدم بیش از بیست مورد می‎شدند... مثلا دلم می‎خواست از شهر کوچکی (سانسور خودخواسته هم البته می‎شود کرد مثال‎ها را) بنویسم که دلم ندیده هوایش را کرد، آخرِ اسفندی! مثلا... مثلا...

 

* ابله

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۰۷
لیلی