سطر هفتم

سطر هفتم

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
  • ۹۵/۱۰/۲۶
    ...
  • ۹۵/۱۰/۲۱
    ...
  • ۹۵/۱۰/۱۵
    ...
آخرین نظرات

You know it. You just don’t know you know it.

 

+ Friends


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۵۷
لیلی

+ نوشته‌ای دلپذیر از صبوحای عزیزم

پسرکمان هوس شله‌زرد کرده بود. سر ظهری گفت. قرارمان شد محتویات بشقاب ناهارش را کامل بخورد و خورد. دلم نیامد خیلی منتظر بماند. دل کوچکست و کم تحمل. وقت شستن ظرفهای ناهار اول نیم پیمانه برنج را با گلاب خیس کردم. همین طور که داشتم سینک ظرفشویی را برای خدا میداند چندمین بار در روز خشک میکردم، یادم آمد که با خویشتن خویشم، قرار گذاشتهام که بعد از ظهرهای این هفته را نه خمیر ورز بدهم نه بخوابم نه اینستا چک کنم. فقط کتاب بخوانم از آن کاغذی واقعیها. بعد از ظهرهای زمستانی هم چشم میزنی میشود تنگ غروب. دل دل میزدم. حس مادرانهم رفت به جدال حس فرهیخته انگاریم. کلی زدند توی سر هم و قبل از اینکه جدالشان مرا بیخیال هردوانه بکند و بکشانتم به خواب تنبلانهی زمستانی، ناگهان مثل این زن و شوهرهای تازه بهم رسیده وسط دعوا، عشقشان گل کرد و افتادند به تعارف. آخر هم به توافق رسیدند که موازی هم باشند و... این شد که کتاب آمد نشست روی کابینت کنار گاز یک دستم به قاشق بود و‌هم زدن تا برنجها بشکفند و ته نگیرند یک چشمم هم به سطرهای کتابی که توی دست چپم سفت و ‌سخت نگه داشته بودم. حس مادرانه‌م دست راستم بود و حس عاشقانه‌م به کتاب توی دست چپم. 

وقت ریختن زعفران و هل و ‌گلاب بود و البته کره، من از کنار نویسنده دست چپم که رفته بود توی کافه و زل زده بود به دختر قشنگی که صورتش به تازگی سکه تازه ضرب شده بود، برخواستم و زعفران آب‌زده و هل و ‌گلاب و کره ریختم روی برنج‌هایی که انگار زیادی شکر خورده بودند. ناگهان انگار شیشه عطری بشکند، آشپزخانه‌ی کوچکم پر شد از بوی شیرین هل و ‌گلاب و صد البته زعفران. نویسنده کتاب دست چپم داشت توی خیابان‌های پاریس راه می‌رفت. من مانده بودم وسط فرانسوی‌ترین شب پاریسی کتاب و بوی هل گلاب و زعفران.

بلند خندیدم.

روحت شاد ارنست عزیز.

جشن بی‌کرانت برای بار سوم خوانده شد شله‌زرد طور.

 

+ صبوحا؛ به قولِ خودش داستانِ آشپزخانه‎ای


۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۵۶
لیلی

از این هم بیشتر دنائت خانمی بود که به من سلام کرد و نامم را هم به زبان آورد. همچنان که با او حرف می‎زدم کوشیدم نامش را به خاطر بیاورم؛ خوب به یاد می‎آوردم که در کنارش شام خورده بودم، حتا گفته‏‎هایش به یادم می‎آمد. اما توجهم، با همه‎ی تمرکزش بر ناحیه‎ای درونی که این یادها در آن بود، نمی‎توانست نامِ زن را پیدا کند. حال آن‎که همان جا بود. اندیشه‎ام نوعی بازی را با آن نام آغاز کرده بود تا به شکلش پی ببرد، حرفی را که با آن آغاز می‎شد پیدا کند و سرانجام به همه‎اش برسد. تلاشی بیهوده بود، پیکره‎اش، وزنش را کمابیش حس می‎کردم، اما شکلش را با شکلی زندانی در سیاهچال درونی مقایسه می‎کردم و با خود می‎گفتم: «نه، این نیست.» شکی نیست که ذهنم می‎توانست نامهایی هر چه دشوارتر بسازد. اما بدبختانه آن‎چه لازم بود بازسازی بود نه ساختن. کارِ ذهن تا زمانی که مطیع واقعیت نیست آسان است. اما من ناگزیر به اطاعت از واقعیت بودم. سرانجام آن نام یک‎باره به یادم آمد: «مادام دارپاژون». این که می‎گویم آمد خطاست، چون به گمانم نام با حرکتی که از خودش بوده باشد بر من ظاهر نشد. گمان هم نمی‎کنم که چندین و چند خاطره‎ی سبکی که با آن خانم ربطی داشتند و پیاپی (با جمله‎هایی از این نوع: «خب بعله، این همان خانمی است که دوستِ مادام دوسووره است و نسبت به ویکتور هوگو ستایشی ساده‎لوحانه و توام با ترس و انزجار نشان می‎دهد») از آن‎ها کمک می‎خواستم، خاطره‎هایی که میانِ من و آن نام پر می‎زدند، کمکی به یادآوری‎اش کرده باشد. در بازیِ «قایمباشک»ِ بزرگی که هنگامِ کوشش برای یادآوری یک نام در حافظه جریان دارد، مجموعه‎ای از تقریب‎های تدریجی در کار نیست. چیزی نمی‎بینیم و نمی‎بینیم تا این که ناگهان نام، دقیق و بسیار متفاوت با آنی که گمان می‎کردیم پدیدار می‎شود. نه این که او به سوی ما آمده باشد. نه، من بیشتر معتقدم که هر چه در زندگی پیش می‎رویم، وقتمان را صرفِ دور شدن از ناحیه‎ای می‎کنیم که نام در آن مشخص است، و من به یاری اراده و توجهم، که نگاهِ درونی‎ام را تیز می‎کرد، ناگهان در تاریکی رخنه کردم و نام را به روشنی دیدم. در هر حال، اگر هم میانِ یاد و فراموشی مراحلی انتقالی باشد، این مراحل ناخودآگاه است. چون نام‎هایی که یکایک پشتِ سر هم می‎گذاریم تا به نامِ درست برسیم همه نادرست‎اند و ما را به آن نزدیک نمی‎کنند. به عبارتِ درست‎تر حتا نام هم نیستند، بلکه حروفِ ساده‎ی بی‌صدایی‎اند که نامی که سرانجام مییابیم آن‎ها را ندارد. وانگهی، این‎ کارِ ذهن که از عدم به واقعیت می‎رسد چنان اسرارآمیز است که در نهایت بعید نیست که این حروفِ بی‎صدای نادرست از چوب‎هایی باشند که در آغاز، ناشیانه به طرفمان دراز می‎شود تا به کمکشان دستمان به نامِ درست برسد. در این‎جا خواننده ممکن است بگوید: «از این همه هیچ چیزی درباره‎ی عدمِ مساعدتِ آن خانم دستگیرِ ما نمی‎شود، اما آقای نویسنده، حال که این همه این‎جا تامل کرده‎اید اجازه بدهید یک دقیقه‎ی دیگر از وقتِ شما را بگیرم و بگویم که چندان زیبنده نیست آدمی به جوانی شما (یا اگر شما نیستید قهرمانِ کتابتان) این‎قدر کم‎حافظه باشد و نتواند اسمِ خانمی را که به آن خوبی می‎شناخته به خاطر بیاورد.» به‎راستی هم هیچ زیبنده نیست آقای خواننده. و غم‎انگیزتر از آن‎چه شما تصور می‎کنید حسِ فرارسیدنِ زمانی است که نام‎ها و واژه‎ها از فضای روشنِ اندیشه محو می‎شوند، و تا ابد باید از یادآوریِ نامِ کسانی از همه آشناتر چشم پوشید. به‎راستی حیف است که از آغازِ جوانی این همه کوشش برای بازیافتنِ نام‎هایی که خوب می‎شناسیم ضروری باشد. اما اگر این ناتوانی تنها درباره‎ی نام‎هایی پیش می‎آمد که خیلی کم شناخته و طبیعتا فراموش‎شان کرده بودیم، و نمی‎خواستیم برای یادآوری‎شان بیهوده خود را خسته کنیم، شاید فایده‎هایی هم می‎داشت. «ممکن است بفرمایید چه فایده‎هایی؟». ببینید قربان، فقط عیب و نقص مایه‎ی توجه و شناخت می‎شود و اجازه‎ی از هم شکافتنِ سازوکارهایی را می‎دهد که در غیر این صورت برای آدم ناشناخته می‎مانند. جوانی که هر شب مثلِ مرده می‎افتد و تا لحظه‎ی بیداری و بلند شدن هیچ چیزی حس نمی‎کند آیا هرگز به این فکر می‎افتد که درباره‎ی پدیده‎ی خواب اگر نه به کشف‎های بزرگ، دستکم به ملاحظاتی جزئی برسد؟ او حتا نمی‎فهمد کی خوابش می‎برد. کمی بی‎خوابی برای شناختِ ارزش و مفهومِ خواب، برای تابانیدنِ اندک روشنایی به این تاریکی، بی‎فایده نیست. حافظه‎ی بی‎خلل انگیزه‎ی چندان نیرومندی برای بررسی پدیده‎های حافظه نیست. «بالاخره خانم دارپاژون به پرنس معرفی‎تان کرد یا نه؟» نه، اما ساکت باشید و بگذارید داستانم را تعریف کنم.


+ از سدوم و عموره (عجیب هست که این همه سال عنوانِ این جلدِ جستجو را می‎شنیدم و می‎خواندم و ذهنم ربط‎ش را به سدوم و عموره‎ی معروف (شهرهای گناه) حس نمی‎کرد!)


پ. ن. 1: امروز وقتِ خواندنِ این بخش، وقتی شرحِ دقیق نحوه‎ی جستجوی اسامی توی ذهنم را از زبانِ پروست خواندم، مخصوصا در سال‎های اخیر که مشغله یا...، این دفعاتِ فراموشی و جستجوی نام‎ها را در ذهنم بیشتر و بیشتر کرده، و آن بخشِ هولناکِ آخر... برای هزارمین بار در طولِ خواندنِ جستجو شگفت‎زده شدم.

پ. ن. 2: و بعد، برای اولین بار (تا جایی که ذهنم یاری می‎کند) اینجا پروست مستقیم با خواننده نه تنها حرف، که بحث می‎کند! باز هم طنزِ پروست، حتا در دلِ تلخی از یاد بردنِ نام‎هایی «که خوب می‎شناسیم».

پ. ن. 3: بعد جالب‎تر این‎که، همین دیشب، منی که مشهورم به خوب خوابیدن و دقیقا به تعبیر پروست حتا «نمی‎فهمم که کی خوابم برده»، از فکر آتش‎نشان‎ها و... چنان دچار بی‎خوابی شده بودم و تا نزدیک صبح که باید برای رفتن به شرکت بیدار می‎شدم خواب به چشمم نیامد که ارزش و مفهومِ خواب را، بعد از مدت‎ها، خوب فهمیدم.

پ. ن. 4: چند روز پیش، در پایان جلد چهارم، به دو نفر از دوستانم که همیشه شنونده‎ی ناگزیرِ حرف‎ها و کشف‎ها و شگفتی‎هایم در موردِ جستجو هستند! گفتم که چه جالب که در طولِ زمان نگارشِ کتاب، جملاتِ طولانی و به هم پیوسته‎ی پروست کم و کم‎تر شده‌اند و کلی تفسیر کردم و برای دلیل و برهان آوردم که چقدر با تغییر سبکِ آدم در طول زمان هماهنگ هست و فلان و...، که پروست در همان اولین بخشِ جلدِ پنجم، با جملاتِ طولانی و بی‎وقفه و پاراگراف‎های به هم پیوسته‎اش، از خجالتِ من و تاویل و تفسیرهایم درآمد! بله! این‎چنین است آقای خواننده! (البته که لازم به یادآوری هست که من خانمِ خواننده هستم، آقای نویسنده!)


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۴۳
لیلی

پرده‎ها را کنار زده‎ایم و آفتاب پخش شده تا وسطِ هال. آفتابِ خوش‎رنگ و گرمابخش، وسطِ زمستان. سکوتِ خانه را گاهی گفتگوی کوتاه‎مان می‎شکند. لیوانی آویشنِ دمکرده را با عسل و آبلیمو مخلوط کردم و آمدم نشستم پای لپ‎تاپ، وسط آفتابِ پخششده توی هال. حالِ خوشی داشتم. خیلی خوش. حالِ خوشِ روز تعطیل و ذوقِ آفتابِ وسط زمستان و... توی ذهنم بود که الان وقتِ نوشتن نامه‎ایست که خیلی وقت است قرار است بنویسمش و مدام حواله‎اش می‎کردم به وقتی که حالم خوب باشد. وسطِ این خوشحالی لپ‎تاپ را باز کردم و به عادتِ همیشه، اول رفتم سراغِ خبرهای روز...

بغض گلویم را گرفت... اشک‎هایم جاری شدند... وای آتش‎نشان‎ها... وای امدادگرها... وای...

تمامِ خوشحالی‎ام، تمام شد.

وای از مردم... وای از موبایلها... وای از ما... وای از...


۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۵ ، ۱۲:۵۶
لیلی

I came back to...


۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۵ ، ۰۰:۳۸
لیلی

* شاید اگر بگویم از شما خوشم آمده بود تا اندازه‎ای در بیانِ کلمات اغراق کرده‎ام، کاری که آدم، به خاطرِ احترامِ خودش، حتا با کسی هم که ارزش کلمات را نمی‏فهمد، نباید بکند.

* اسم شما را در خاطرم نگه نخواهم داشت، اما مورد شما را چرا، تا برایم درسی باشد و در روزهایی که وسوسه می‎شوم که خیال کنم آدم‎ها قلب دارند، ادب و ملاحظه دارند، یا دستکم این هوش را دارند که نگذارند یک فرصتِ بی‎نظیر از دستشان برود، به خودم بیایم و به خاطر بیاورم که دارم به آن‎ها زیادی بها می‎دهم.


+ جستجوی زمانِ ازدست‎رفته


۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۵ ، ۰۰:۳۹
لیلی

* مفهومِ واژه‎ها در طولِ چندین قرن آن چنان تغییر نمی‎کند که مفهومِ نام‎ها برای ما، در چند سالی. یاد و دلِ آدمی آن اندازه گنجایش ندارد که دیرزمانی وفادار بماند. در اندیشه‎ی اکنون‎مان آن‎قدر جا نیست که مردگان را هم کنار زندگان نگه داریم. ناگزیر از بناکردنِ روی گذشته‎هایی هستیم که گاهی از سر اتفاق، در حفاری‎ای از آن‎گونه که نامِ سنترای آن شب کرد، به آن‎ها برمی‎خوریم.

* هیجانی که جز به اندوه نمی‎انجامد، چون ساختگی بوده است...

* هیچ گفته و هیچ رابطه‎ای نیست که مطمئن باشی روزی به کاریت نمی‎آید.


+ از جستجوی پروست


۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۵ ، ۲۲:۲۲
لیلی

نه اجباری بود، نه حکمی، نه تشویق و ترفیعی...


۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۵ ، ۲۳:۰۷
لیلی

مبهوتم، غمگینم... و نگران.


* خیلی نگران.

* بله. ملاکِ حالِ فعلی افراد است...


۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۵ ، ۲۱:۲۰
لیلی

... دوشس دوگرمانت، که از ده سال پیش در خانه‎ی پرنسس دوپارم مودبانه سلام‎شان را پاسخ می‎داد هرگز اجازه نداده بود پایشان به خانه‎ی او برسد. چون بر آن بود که درباره‎ی سالن، به مفهمومِ اجتماعیِ محفل، همان قاعده‎ی مربوط به سالن به مفهومِ مادی‎اش صدق می‎کند: همین که چند تکه اثاثه‎ی نازیبا را فقط برای جا پر کردن، یا نشان دادنِ دارایی‎ات در مهمانخانه می‎گذاری، زشت می‎شود. چنین سالنی به کتابی می‎ماند که نویسنده نتوانسته باشد در آن از آوردنِ جمله‎هایی که نشان‎دهنده‎ی دانش، استعداد و مهارت‎اند خودداری کند. در حالی‎که، مادام دوگرمانت به حق معتقد بود که شرطِ بنیادی خوبی یک محفل، همچنان‎که یک کتاب یا یک خانه، فداکاری است.

+ جستجوی زمانِ ازدست‎رفته

 

پ. ن.: گاهی آخرین قدمِ رسیدن به رستگاری، فداکاری کردن هست. اگر پست‎های وبلاگ هم قابلیت تگ کردنِ آدمها را داشتند، اولین کسی که باید تگش می‎کردم، خودم بودم.

پ. ن. 2: یواشکی اضافه کنم که یکی دیگر از کسانی که می‎شد تگ‎شان کنم، «مارسل پروست» بود!


۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۵ ، ۲۳:۱۵
لیلی

دل‎زدگی...


۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۹۵ ، ۲۳:۲۲
لیلی

باز هم به نگفتن، به ننوشتن، به سکوت گذشت.


۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۹۵ ، ۰۰:۴۳
لیلی

از هیچ درسی عبرت نمی‎گیریم چون بلد نیستیم از جزء به کل برسیم و همواره خود را در برابر تجربه‎ای می‎پنداریم که در گذشته همانندی نداشته است.

+ در جستجوی زمانِ ازدست‎رفته ـ مارسل پروست


۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ دی ۹۵ ، ۰۱:۲۴
لیلی

چنین گفت پروست: حتا در پی شگرفت‎ترین رویدادها زندگی ادامه دارد.


۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۵ ، ۰۱:۲۹
لیلی

وقتی در خانه تنها شدم، با یادآوری این‎که بعدازظهر را با آلبرتین گذرانده بودم و پس‎فردا با مادام دوگرمانت شام می‎خوردم، و باید به یک نامه‎ی ژیلبرت پاسخ می‎دادم، یعنی سه زنی که دوست داشته بودم، با خود گفتم که زندگی اجتماعی آدم، همانند کارگاه یک هنرمند، پر از خرده طرح‎های رهاشده‎ای است که او کوتاه‎زمانی پنداشته بود بتواند نیازِ خود به عشقی بزرگ را در آن‎ها ثبت کند، اما به فکرم نرسید که گاهی، اگر طرح چندان قدیمی نباشد، می‎شود دوباره بر آن کار کرد و از آن اثری یک‎سره متفاوت، و شاید حتا مهم‎تر از آنی ساخت که در آغاز در نظر بود.

+ جستجو ـ پروست

*

چه یلدایی گذشت...


۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۵ ، ۰۱:۴۹
لیلی

خیلی وقت پیش گفته بود مثل این بود که دست راستم را قطع کرده باشم، خودم...

حالا حالش را می‎فهمم. بعضی وقت‎ها آدم مجبور است دست راست خودش را قطع کند، با دردی جانکاه و با حسرت و دریغ...

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۵ ، ۲۳:۲۹
لیلی

پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی

هرچه باشد

.

.

.

خامش منشین

خدا را

پیش از آن که در اشک غرقه شوم

از عشق

چیزی بگوی

 

+ احمد شاملو


 

۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۵ ، ۲۲:۲۴
لیلی

بعضی آدمها مثل نیمکتی توی پارک هستند؛ همه از کنارشان عبور میکنند. شاید توقف و ماندنی کوتاه هم باشد. ولی در نهایت، سرنوشتشان فقط تماشاست...





۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۵ ، ۲۳:۰۵
لیلی



رویا نیست، واقعیست... بود. آسمانی که تهران و باران، ابتدای این هفته تحویلمان دادند.

 

* عباس صفاری

** پارک ملت ـ هفتونیمِ صبحِ سیزده آذر نود و پنج



۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۵ ، ۰۰:۰۰
لیلی

از تو چه پنهان، گاهی می‎نویسم فقط برای این‎که خیالِ خودم راحت شود که هستم... که خوب هستم. وقتی که می‎نویسم یا خوبم، یا به دنبالِ مرهمی برای خوب شدن؛ که همین به دنبالِ مرهم بودن، در مسیر خوب شدن قرار دارد، حتا وقتی که حالِ آدم خیلی بد هست. گذری‎ست از مرحله‎ی بد بودن و کاری نکردن. در مسیر چیزی بودن، خیلی نزدیک هست به مقصد.

*

همه‎ی مردانی که به ما دل می‎بندند، به ما عشق می‎ورزند، چیزهایی را در ما جا می‎گذارند، چیزهایی را از ما برمی‎دارند، بزرگ یا کوچک...

تمام آن‎هایی که برخلافِ خواستشان، ناگزیر به رفتن می‎شوند، در کنار تمامِ چیزهایی که برمی‎دارند، لااقل اعتمادبه‏نفس‎مان را افزایش می‎دهند.

*

شبیه یویو شده‎ام!

*

پ. ن.: درست متوجه نشدم. یواشکی بهم بگو، منظورت کدوم شبه؟

 

* از ترانه‎ی «سالِ نو یعنی تو»، با صدای محسنِ چاووشی؛ گاهی یک جمله از ترانه‎هایی که گوش می‎کنم توی یک لحظه‎ی خاص، آن‎قدر به دلم می‎نشیند که دلم می‎خواهد بیایم و اینجا بنویسمشان، ولی همیشه بی‎خیالش می‎شوم. از امشب تصمیم گرفتم بنویسم، بی‎مناسبت و بی‎دلیل. چه اشکالی دارد؟

یک فولدرِ سلکشن با بیشتر از هزار ترانه، از هر نوعی (خب البته «هر چیزی» را هم که وقتِ انتخاب، انتخاب نکرده‎ام، واقعا سلکشن هست این فولدر، منظورم از «هر نوعی» سبک‎های مختلف هست و خواننده‎های مختلفِ ایرانی و خارجی که البته سهمِ محبوب‎هایشان بیشتر است طبیعتا) دارم که در طولِ سالیان جمع شده‎اند و توی مسیر گوش می‎کنم. هر کدام از ترانه‎ها می‎توانند یک خاطره باشند، یک زندگی باشند... فکر کنید که این همه خاطره‎ی اندوخته در طولِ سالیان... چطور می‎تواند باشد! راستی یکی از ترانه‎های امشب، «رفتی»ِ علی زندوکیلی بود که هنوز هم نفهمیده‎ام چرا وقتی که تازه منتشر شده بود، حداقل سه نفر گفتند که وقتی برای اولین بار شنیده‎اندش یادِ شاید... افتاده‎اند! هر بار که نوبتِ به این یکی می‎افتد، همین سوال برایم پیش می‎آید! مطلقا شباهتی ندارد! این‎همه ترانه‎ی باربط به شاید... وجود دارد، اما این یکی از کنارش هم رد نمی‎شود! ستاره‎ی رفرنس دادنِ امشب چقدر طولانی شد!

 

+ یک عدد انسانِ خواب‎آلودِ خسته! (پس کی تعطیلات می‎آید؟!)

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۵ ، ۲۲:۵۰
لیلی