سطر هفتم

سطر هفتم

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲۷ شهریور ۹۶، ۰۰:۵۱ - قالب رضا
    به به

اولین دقایقِ مهر و پاییزِ نود و شش... بعد از بدرقه‌ی شهریور و تابستان...

و هزاران کار نکرده... حرف ناگفته... راهِ نرفته...

و حسرت‎هایی که جا ماندند...

و...

 

پ. ن.: چرا این‎جور وقت‎ها به هزارانِ خاطره‎ی به‎جامانده فکر نمی‎کنیم و نمی‎شماریمشان. چرا سهمِ ما، عادتِ ما، شمردنِ حسرت‎هاست؟ راستی چرا؟

 

* رسول یونان

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۶ ، ۰۰:۴۰
لیلی

کنجِ عافیت...


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۶ ، ۰۰:۰۷
لیلی

به قولِ شاعرِ کوچه‎ها «ما پاک زیستیم، ما پاک باختیم...»

مایی که پاک زیستیم... پاک باختیم...

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۰۲
لیلی

این‌شهر امّا، چه سرنوشتِ دایره‌واری دارد...

+ لیلا کردبچه

 

* عباس صفاری


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۰۳
لیلی

تصویرِ  پر ترددِ این شهرِ خط‌خطی...

+ آرش شفاعی


* بهرام حمیدیان

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۵۶
لیلی

صحنه‌پردازیِ این‌شهر کلیشه‌ای شده‌ست...

 

+ لیلا کردبچه

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۵۲
لیلی

گویی خودمان را تسلیمِ صحنه‎آراییهای خطرناک کرده‎ایم...

 

* لیلا کردبچه

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۴۸
لیلی

شبیه شهرِ پس از جنگ، غرق اندوهم... 


+ سیدمهدی موسوی

۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۴۶
لیلی

نشده بود، اگر بوده، یادم نیست که سریالی از همان اول، این‎طور میخکوب و مجذوبم کرده باشد؛ شد و کرد. نه از همان قسمت اول، که از همان اولین دقیقه‎ها، قبل از تیتراژ. انگار از مدت‎ها قبل می‎دانستم که این سریال برای من لحظاتِ لذت‎بخشی خواهد داشت. تماشایش را همان‎وقت‎ها گذاشته بودم، شاید برای روز مبادا. روز مبادا که نبود، ولی بعد از تماشای اولین قسمتِ بیگ‎بنگ تئوری، همین‎جوری، یکهویی، رفتم سراغِ این یکی. فاکتورهای زیادی جمع شدند تا این‎قدر این شروع را دوست داشته باشم؛ ماهیت پشتِ صحنه‎ی خبر بودنش (که همیشه جزو موضوعاتِ موردعلاقه‎ام برای تماشا بوده و هست)، فیلمِ آرون سورکین بودنش (با آن شیوه‎ی خاصِ نوشتن و هوش و نبوغی که به وضوح از نوشته و آدمهای خلق‎کرده‎اش بیرون می‏‌زند)، سیاسی بودنِ قصه، قصه‎های شخصی پررنگ و شخصیت‎های جذاب و... آن سخنرانیِ کوبنده‎ی ویل مکاووی (جف دنیلز) قبل از تیتراژ (که شاید در یک پستِ دیگر آوردمش) در یک گردهمایی میهن‎پرستانه، در مورد این‎که چرا آمریکا بهترین کشور دنیا نیست، ولی می‎توانست، می‎تواند باشد و... به هر حال همه‎ی این‎ها باعث شدند که تا این اندازه مجذوبش شوم و سیزن اول را توی شلوغی‎های این دو روز تماشا کنم. نه به درخشندگی اولین قسمت، ولی ادامه‎ی این سریال HBO در این فصل هم، بسیار خوب بود. تماشایش به شدت توصیه می‎شود: اتاق خبر (The Newsroom). باز هم خواهم نوشت.


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۵۲
لیلی

وقتی خدا ساکت است می‌توان هر ادعایی را به او نسبت داد.

+ شیطان و خدا ـ سارتر

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۴۹
لیلی

دستش آرام دستم را لمس کرد تا به حرکت واداردم و بعد رها شد. نه که ملاحظه کند. ملاحظهای در کارش نبود، در تماسهای دستش با دستم، با صورتم، با موهایم، با شانهام، با کمرم. لمس میکرد، بیمنظور... ظاهرا بیمنظور. و من و دست و صورت و موها و شانه و کمرم با این تماسها کنار آمده بودیم. با بیمنظوریِ این تماسها. من و دست و صورت و موها و شانه و کمرم خودمان را به خریت زده بودیم. ساده بود. فکر نکردن، خود را به خریت زدن، زودباور و خوشباور بودن، زندگی را سادهتر میکرد. خیلی سادهتر. حتا... حتا دوستداشتنیتر هم. طرفِ دیوار بودم و این طرفِ دیوار بودن، روی سراشیبیِ عرضی تندِ کوچه بودن، اختلافِ قدممان را کمتر میکرد و نزدیکتر. صبح اولِ عید بود. پر از هوای سایهوار و پر از نشاطِ شفافترِ پررنگترِ صبح اول عید. و پر از بوی دید و بازدید و لباس نو و عیدی و همهی آنچه که یک عمر اشتیاقی برایشان نداشتم و حالا، معلوم نبود از کجایِ خاطرههای نداشتهام، از کجایِ حال و هوای مال من نبودهام، سر برآورده بودند و خودشان را پررنگ توی ذهن و دلم جا کرده بودند و به در و دیوارِ وجودم میکوبیدند. مثل همان از شادی در پوستِ خود نگنجیدن... این حال و هوا از من بیرون میزد... در من نمیگنجید، اما... شادی نبود. یک جور شعفِ ناخوانده و غافلگیرکننده بود که بهطورِ ناگهانی دچارش شده بودم. از آنها که انگار روحم میخواهد جلوتر از بدنم برود، بپرد بیرون از وجودم...


+ از شاید...های گذشته

 

+ گاهی هم میشود که آدم را یادش می‎اندازید که بیاید سرک بکشد به این تِکه‎های شاید... شده به هوایِ تکه‎ای نزدیکِ این تکه...

 

* سعدی

۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۰۹
لیلی

جلد آخر جستجو، در پاریسِ در معرض جنگ اول جهانی می‎گذرد. هم‏زمان و هم‌عصر با پاریسِ روژه مارتن دوگار در خانواده‎ی تیبو. زندگیِ یک شهر در دو شاهکار قرن بیستم فرانسه، بدون هیچ شباهتی به هم. حتا باور این‎که این دو شهر، نه یکی، که حتا دو شهر جداگانه ولی در یک عصر مشترک باشند هم، سخت است... تصور این‎که آدم‎های این دو قصه، همشهری‎های پاریسِ جنگ‌زده باشند... مگر می‎شود؟! شاید این تفاوت به تفاوتِ طبقاتی این دو قصه برگردد. انگار می‎شود این قانون را با در نظر گرفتنِ استثنائاتی به همه‎ی مکان‎ها و اعصار تعمیم داد که زندگی و زمانه‎ی طبقه‎ی متوسط جلوتر از طبقه‎ی اشراف و هم‎نشینانشان هست. طبقه‎ی متوسطِ پیش‎رو...

 

+ تابلوی «رقص در مولن دلا گالت» اثر پیر آگوست رنوآر (1876ـ موزه‎ی اورسی پاریس)

Le Bal au Moulin de la Galette - Auguste Renoir réalisée en 1876

 

پروست در زمانِ بازیافته به این تابلوی پیر آگوست رنوآر اشاره کرده است. و چقدر دوست داشتم کشاندنِ پای شاهکارهای نقاشی به دلِ شاهکارش را.

 

+ تو همیشه خواب‌آلوده این شهرها را گذشته‌ای ـ شهرام شیدایی


* البته که نادر ابراهیمی


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۳۳
لیلی

مثلا... جمعهای شهریوری ـدل‎انگیزترین ماهِ تابستان‌**ـ، در دل‌انگیزترینِ ساعتِ صبح به قصدِ جاده، به خیابان‎های خلوتِ تهران بزنی... در این دل‎انگیزترین حال و ساعت‎شان...

** دل‎انگیزترین و در عین حال حسرت‌بارترین ماهِ تابستان... حسرتِ تمامِ اتفاقاتِ نیفتاده... حسرتِ نزدیکی پایان...

 

* از ترانه‎ی تورج نگهبان، با صدای محمد معتمدی

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۱۳
لیلی

بعد باید کلی بنویسم در مورد حس‎هایم... خیلی چیزها در مورد جستجوی پروست؛ پرِ حرفم در موردش. بعد باید بنویسم از سیزن هفتم گیم‎ آو ترونز که چقدر بد بود! بعد باید آن مطلبی را که قرار بود وسط‎های این سیزن در مورد جیمی لنیستر بنویسم، بنویسم یک روزی. بعد باید در مورد شهرزاد بنویسم که این فصلش چقدر ناامیدکننده است و چقدر غیرقابل‎تحمل حتا! بعدتر... باید از خیلی چیزهای دیگر بنویسم، اما، آن حرف‎های اصلی نانوشته خواهند ماند... در مورد تمامِ اتفاقاتِ این روزها و هفته‎ها و ماه‎ها... از تمامِ دردهای مشترک جمعی‎مان... از تمامِ حرف‎ها... اندوه‎ها... خیلی چیزها... خیلی چیزها...

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۴۳
لیلی

صبوحا به من یادآوری کرد که فصلِ محبوبم تابستان است. البته که فصلِ محبوبِ من تابستانست. ولی از آن تابستان‎هایی که کم‎تر اتفاق می‌افتند. مخصوصا توی این شلوغی‎ها و این نبودِ وقت. وقتی که تمامِ روزهای تابستانت، از صبح تا شب، به کار و درگیری بگذرد. تابستانی که فصلِ محبوبِ من هست، جور دیگری‎ست. همه‎چیز پیش‎کش، همان خوابِ نیم‎روزیِ تابستان را هم شدیدا دلتنگم. دلم، همین الان، توی اولین روزهای شهریور، ماه آخرِ تابستان، برای تابستان لک زده است.

 

* البته که نیمایِ یوش

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۰۹
لیلی

هفته‎ی پیش جستجو تمام شد. بعد از یک سال و چند روزی بیشتر. مرداد نود و پنج شروع شد و مرداد نود و شش تمام. و چه عیشِ مدامی (سلام آقای یوسا) بود خواندنش...


۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۲۲
لیلی

هل من ناصر ینصرنی...

(باید این طور باشد؛ ...، بدون علامت سوال، بدون انتظاری برای پاسخ... بدون هیچ توقعی برای پاسخ... بدون هیچ امیدی برای حرکت...)

... در حصر هم آزاده‎ای...


* کامران رسول‎زاده


(+)



۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۴۵
لیلی

توی صفحاتِ آخر جستجو، به جمله‎ی مشهورش رسیدم. و جالب این‎که برداشت قبلی و طولانی‎مدتِ من از جمله‎ی جدامانده از متنش چقدر با منظورِ پروست فاصله داشت. شاید این عادتِ ماست که سعی می‎کنیم به جملات مفهومی پیچیده و خلافِ ظاهر بدهیم. در حالی‎که جمله، خیلی عادی، به تفاوت‎های ظاهری و بیرونیِ آدم‎ها اشاره داشته، نه به آن چیزی و آن‎طوری که من فکر می‎کردم!

*

آنچه ناگهان دوباره دلم هوایش را داشت آنی بود که در بلبک آرزویش را داشتم،‌ آنگاه که آلبرتین و آندره و دوستانش را که هنوز نمی‌شناختم کنارِ‌ دریا دیدم. اما افسوس،‌ دیگر نمی‌توانستم آن‌هایی را که در آن لحظه آن‌قدر آرزویشان را داشتم جستجو کنم. سال‌هایی که گذشته و همه‌ی کسانی را که آن روز می‌دیدم از جمله ژیلبرت را تغییر داده بود،‌ بدون شک همه‌ی زنان (و نیز آلبرتین را،‌ اگر زنده می‌ماند) به شکلی بیش از حد متفاوت با آنی در می‌آورد که من در خاطر داشتم. رنج می‌بردم از این که باید ایشان را در درونِ‌ خودم می‎جستم،‌ زیرا زمان آدم‌ها را دگرگون می‎کند اما تصویری را که از ایشان داریم ثابت نگه می‌دارد. هیچ چیزی دردناک‌تر از این تضادِ میان دگرگونی آدم‌ها و ثباتِ‌ خاطره‌ نیست،‌ آنگاه که می‌فهمیم آنچه در حافظه‌مان با چه طراوتی باقی مانده در زندگی دیگر بهره‌ای از آن ندارد،‌ می‌فهمیم که نمی‌توانیم در بیرون از خود به آنچه در درون‌مان بسیار زیبا می‌نماید،‌ به آنچه آرزوی بسیار هم انحصاریِ دوباره دیدنِ‌ خودش را در ما می‌انگیزد نزدیک شویم،‌ مگر این که او را در کسی به همان سن او بجوییم، یعنی کس دیگری. چه همان گونه که اغلب به ذهنم رسیده بود،‌ آنچه در آدمی که هوایش را داریم به نظر یگانه می‎‌رسد از آنِ‌ او نیست. اما زمانِ‌ گذشته این را به نحوِ کامل‌تری تایید می‌کرد چه پس از بیست سال، یکباره دلم می‌خواست به جای دخترانی که می‌شناختم آن‌هایی را بجویم که اینک جوانیِ آن زمانِ ایشان را داشتند. (گو این که این فقط خاصِ‌ هوس‌های جسمانی نیست که سربرآوردنشان به دلیلِ آن که زمانِ ازدسترفته را به حساب نمی‌آورد با هیچ واقعیتی هم‌خوانی نداشته باشد. گاهی برایم پیش می‎‌آمد که دلم بخواهد مادربزرگم،‌ یا آلبرتین،‌ بر اثر معجزه‌ای برخلافِ‌ آنچه فکر می‌کردم زنده مانده باشند و به کنارم بیایند. خیال می‌کردم که می‌بینمشان،‌ دلم به سویشان پر می‌کشید. فقط یک چیز را از یاد می‌بردم،‌ این که اگر به راستی زنده مانده بودند آلبرتین اینک همان ظاهری را می‎‌داشت که خانم کوتار در بلبک داشت،‌ و مادربزرگم با سن بیشتر از نود و پنج سال،‌ دیگر دارای آن چهره‌ی زیبای آرام و خندانی نبود که من هنوز به دلخواه خودم مجسم می‌کردم،‌ چنان که به همین گونه دلبخواهی پروردگار را به صورتِ پیرمردی با ریشِ‌ بلند ترسیم می‌کنند و در سده‌ی هفدهم قهرمانانِ هومر را بدون توجه به دورانِ باستانی‌شان با سر و وضعِ اشرافِ‌ معاصر نشان می‌دادند.)

+ زمانِ بازیافته - پروست 


۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۲۶
لیلی


برای من ای مهربان،

چراغ بیاور

و یک دریچه که از آن، به ازدحام کوچه‎ی خوشبخت بنگرم...

+ فروغ


۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۳۲
لیلی

تصویری که زندگی به ما ارائه کرده در واقع در آن زمان ما را دستخوشِ حس‎هایی چندگانه و متفاوت می‎کرده است. مثلا نگاه به عنوان کتابی که پیش‎تر خوانده‎ایم پرتوهای مهتابِ شبِ تابستانیِ دوردستی را چون تاروپودی با حروفِ عنوانِ کتاب آمیخته است. مزه‎ی شیرقهوه‎ی بامدادی اسید گنگ هوای خوشی را همراه می‎آورد که در گذشته اغلب، زمانی که در فنجانِ چینی سفیدی شیرقهوه می‎خوردیم که خود نیز چون شیرِ سخت‎شده چین‎دار و خامه‎گون بود، زمانی که روز هنوز دست‎نخورده و کامل بود، در روشنایی گنگِ دمِ صبح به ما لبخند می‎زد. یک ساعت فقط یک ساعتِ تنها نیست. تُنگی پر از عطر و آوا و قصد و هواست. آنچه واقعیت می‎نامیم عبارت از نوعی رابطه میانِ این حس‎ها و خاطراتی است که هم‎زمان در برمان می‎گیرند ـ رابطه‎ای که نگرشِ ساده‎ی سینمایی آن را حذف می‎کند، نگرشی که به همین دلیل هر چه بیشتر مدعیِ محدودکردنِ خود به حقیقت باشد از حقیقت بیشتر فاصله می‎گیرد ـ رابطه‎ی یگانه‎ای که نویسنده باید دوباره پیدا کند تا بتواند دو طرف آن را در جمله‌اش برای همیشه به هم بپیوندد. می‎توان در توصیفِ جایی از بی‎نهایت اشیایی یک به یک نام برد که در آن مکان یافت می‎شدند، اما حقیقت فقط در لحظه‎ای آغاز می‎شود که نویسنده دو شی متفاوت را بگیرد، رابطه‎شان را مشخص کند، و هر دوشان را در حلقه‎های ضروریِ یک سبک زیبا ببندد ـ رابطه‎ای که در جهانِ هنر همانند رابطه‎ی یگانه‎ی قانونِ علت و معلول در جهانِ دانش است. یا حتا هنگامی که (همچون زندگی)، با مرتبط کردنِ کیفیتی مشترک در دو حس، جوهره‎ی مشترکشان را استخراج کند و به هم بپیوندد تا در استعاره‎ای از قیدِ ضرورت‎های زمان آزادشان کند. مگر نه این که از این دیدگاه خودِ طبیعت مرا به راهِ هنر کشانده، مگر نه این‎که خودش نقطه‎ی آغازِ هنر بود، هم اویی که درکِ زیبایی یک چیز را، اغلب مدت‎ها بعد، فقط به یاری چیز دیگری برایم ممکن کرده بود چنان که ظهرِ کومبره را فقط به یاری آوای ناقوس‎ها و صبح‎های دونسیر را فقط به یاری سکسکه‎های شوفاژ. می‎شود که رابطه چندان جالب نباشد، اشیاء پیش‎پاافتاده باشند و سبک بد باشد، اما تا اینها نباشد هیچ چیزی در کار نیست.


* زمانِ بازیافته - پروست

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۰۲
لیلی