سطر هفتم

سطر هفتم

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

اردی‎بهشتِ محبوب‎مان آمد و به همین زودی سه روزش هم سپری شدند، بی‎آنکه حواسم به گذرشان باشد...

دلم، هوای نوشتنِ شاید... دارد...

دلم هوایِ نوشتن دارد... هر چیزی، هر جایی... چقدر غریبه شده‎ام با کلمات و واژه‎ها... چقدر دور افتاده‎ام از آرامش و تسکینِ نوشتن...


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۰۸
لیلی

همچنان که به صدایِ‌ پاهای آلبرتین گوش می‎دادم و لذتی آسوده‎وار می‎بردم از فکرِ‌ این که دیگر شب به جایی نخواهد رفت،‌ کیف می‎کردم از این که برای آن دختری که در گذشته فکر می‎کردم هرگز نتوانم با او آشنا شوم،‌ هر شب به خانه برگشتن به معنی برگشتن به خانه‎ی من بود. لذتِ سراسر رمز و هوسی که ذره ذره‎ی فرارّی از آن را در شبی حس کردم که آلبرتین در اتاقی در هتل بلبک گذرانید،‌ اکنون کامل و ماندگار شده بود و خانه‎ی پیش از آن تهیِ‌ مرا از ذخیرهی دائمیِ خوشی‎ای خانگی،‌ تقریبا خانوادگی می‎انباشت،‌ در همه‎جا و حتا در راهروها پراکنده بود و همه‎ی حس‎هایم گاه به‎راستی و گاه (زمانی که تنها بودم) در تخیل و در انتظارِ‌ بازگشتِ او به‎آسودگی از آن خوراک می‎گرفت.

+ البته که جستجو

 

* یاور مهدی‎پور

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۲۷
لیلی

هر چقدر هم که درونِ حبابی از خلأ زندگی کنی، تداعی‎ها و خاطره‎ها همچنان کارِ خودشان را می‎کنند.

 

+ در جستجوی زمانِ ازدست‎رفته - اسیر

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۳۵
لیلی

اولین یادداشت‎هایی از جستجوی سطرِ هفتم در سالِ نودوشش!

* اشتباه می‎کرد. اما عذرش کاملا پذیرفتنی بود، زیرا واقعیت با آنکه ضروری است یکسره قابل پیش‎بینی نیست، و کسانی که نکته‎ی دقیقی را درباره‎ی زندگی آدمِ دیگری می‎شنوند بی‎درنگ از آن نتیجه‎هایی می‎گیرند که وجود ندارد و در آن‎چه تازه دریافته‎اند توجیه چیزهایی را می‎بینند که هیچ ربطی به آن ندارد. 

* زندگی، اگر بخواهد باز یک بارِ دیگر آدمی را از رنجی آزاد کند که ناگزیر می‎نموده است، این را در شرایطی چنان متفاوت، و گاه تا آن حد متضاد می‎کند که تصور یکسان بودنِ لطف‎هایش تقریبا کفرآمیز جلوه می‎کند! 

* آن‎قدر دوستش داشتم که در برابرِ بدسلیقگی‎اش در زمینه‎ی موسیقی فقط خوش‎دلانه لبخندی می‎زدم. 

* با این همه و حتا با چشم‎پوشی از مسأله‎ی مصلحت، فکر می‎کنم که آلبرتین مایه‎ی ستوهِ مادرم میشد که از کومبره، از عمه لئونی و از همه‎ی خویشاوندانش عادت به انواعی از نظم را به ارث برده بود که دوستِ من حتا روحش از آن‎ها خبر نداشت.

* حقیقت آن‎قدر برای خودِ آدم تغییر می‎کند که دیگران به زحمت از آن سر در می‎آورند.

 

اسیر ـ مارسل پروست


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۳۳
لیلی

تمام نیمه‎ی دومِ اسفند را دلم می‎خواست بنویسم از سالی که در حالِ تمام شدن بود... نشد. اسفندِ گذشته آن‎قدر شلوغ بود که نشد... حرفها هم مردند. داستایوفسکی می‎گوید: « همیشه چیزی هست که حاضر نیست از جمجمه‎ی شما بیرون آید و تا آخر ناگفته در ذهن‎تان باقی می‎ماند و شما می‎میرید و شاید اهمِ آنچه در ذهن دارید با خود به گور می‎برید.»* این‎جا البته، حکایتِ حرف‎هایی هستند که ناگفته می‎مانند و نه اهمیت‎شان. دل را باید برای آن‎ها که مهم هستند سوزاند یا که... اصلا چه کسی می‎تواند اهمیتِ حرف‎ها... چیزها را تعیین کند... و مگر همه‎چیز نسبی نیستند و هر چیز را نباید در ظرفِ نسبتش سنجید؟

ماند بدهیِ من به صبوحا که باارزش‎ترین عیدیها را به من داد...

و حرف‎هایی که ماند... شاید برای وقتی دیگر.

پ. ن.: حالم اصلا بد نیست ولی، چقدر حالِ این پست بد شد!

پ. ن. 2: سال نو مبارک و پر از خوبی و سلامتی و آرامش؛ نه از آن آرامش‎ها که به قولِ پروست بیشتر تسکین رنج باشد تا شادمانی... آرامشِ شادی‎آور (و پدیدآمده از شادی) و دلنشین و خواستنی... و البته التیام‎بخش در صورتِ لزوم.


بعدانوشت: اولین پست در سال جدید و اولین پست با ویندوزِ جدید! (البته که 7، که کماکان ویندوزِ محبوبِ من هست!)

بعدانوشتِ 2: مثلا قرار بود در مورد سالِ طفلکیِ نودوپنج بنویسم که با همه‎ی تلخی‎هایش سزاوارِ بد و بی‎راه گفتن‎های ما نبود. مثلا قرار بود در مورد فیلم‎هایی که این اواخر تماشا کردم بنویسم، که به سنتِ دو سه سالِ اخیرم پشت کردم و چندتایی از فیلم‎های جدید را تماشا کردم و دلم می‎خواست چیزی در موردشان بنویسم، مثلا در مورد شباهتهای شاید به نظر عجیب و غریبِ لالالند و بوی‎هود (من یک جورهایی متخصصم در پیدا کردنِ تفاوت‎ها و شباهت‎های عجیب و غریب البته!) مثلا دلم می‎خواست در موردِ اسفندِ محبوب بنویسم، در مورد هوای شهر، در موردِ... مثلا دلم می‎خواست در مورد خیلی چیزها بنویسم، لیستِ بلندبالایی که اگر به سنتِ سابق شماره می‎زدم بیش از بیست مورد می‎شدند... مثلا دلم می‎خواست از شهر کوچکی (سانسور خودخواسته هم البته می‎شود کرد مثال‎ها را) بنویسم که دلم ندیده هوایش را کرد، آخرِ اسفندی! مثلا... مثلا...

 

* ابله

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۰۷
لیلی

کسانِ دیگری فقط آمده بودند روزنامه بخرند. خیلی‎ها هم بودند که با ما گپی می‎زدند و من همواره فکر کرده‎ام که حضورشان در سکوی نزدیک‎ترین ایستگاهِ راه‎آهنِ کوشکِ کوچکشان فقط برای آن بود که هیچ کارِ دیگری جز آن نداشتند که بیایند و چند آدمِ آشنا ببینند. خلاصه این که، آن توقف‎های قطارِ کوچک هم صحنه‎ای از زندگی محفلی و اشرافی چون صحنه‎های دیگر بود. به نظر میآمد که خود قطار هم به این نقشی که به عهده‎اش گذاشته شده آگاه است و دارای نوعی خوشرویی و آداب‎دانی انسانی شده است؛ شکیبا، رام و سربهزیر، تا هر اندازه که دیرآمدگان می‎خواستند منتظر می‎ماند، و حتا وقتی هم که به راه می‎افتاد، برای کسانی که اشاره می‎کردند می‎ایستاد تا سوارشان کند؛ و این کسان نفسنفس‎زنان دنبالش می‎دویدند، یعنی شبیه خود او می‎شدند، اما فرقشان با او این بود که با سرعتِ بسیار خود را به او می‎رسانیدند اما او آهسته و باوقار می‎رفت. بدین‎گونه ارمنونویل، آرامبوویل، انکارویل، نه تنها یکسره عاری از اندوهِ توجیهناپذیری شده بودند که در گذشته در رطوبتِ شامگاهی در آن غرق‎شان دیده بودم، بلکه دیگر حتا یادآورِ شکوه وحشی فتح نورماندی هم نبودند. دونسیر! حتا پس از آن که این شهر را شناختم و از رویا بیدار شدم، چه دراز زمانی نامش هنوز برایم پر از خیابان‎های سرد و یخین اما خوشایند، ویترین‎های روشن، مرغ و جوجه‎ی لذیذ بود! دونسیر! دیگر چیزی نبود جز ایستگاهی که مورل سوارِ قطار می‎شد؛ اگلویل، جایی که معمولا منتظرِ پرنسس شربتوف بودیم؛ منویل، ایستگاهی که آلبرتین شب‎هایی که هوا خوب بود آنجا پیاده می‎شد، هنگامی که هنوز خسته نبود و می‎خواست کمی بیشتر با من بماند، و با میان‎بری که بود راهش دورتر از راهی نمی‎شد که از ایستگاه پارویل تا خانه داشت. نه تنها ترس و دلشوره‎ی تنهاماندنی را حس نمی‎کردم که در شبِ اول مرا فرا گرفت، بلکه حتا بیمِ آن نداشتم که دوباره سربرآورد، یا خود را در آن سرزمین غریب و تنها حس کنم، سرزمینی که در آن نه فقط بلوط و تمر، که دوستی‎هایی هم می‎رویید که در طولِ مسیر سلسله می‎شد، بریده بریده چون رشته‎ی تپه‎های آبی‎گونش، گهگاه پنهان در شیار شیارِ صخره‎هایی یا در پسِ زیزفون‏‎های خیابانی، که اما در هر منزل نجیب‎زاده‌‏ای را نماینده می‎فرستاد، که می‎آمد و به گرمی دستی می‎فشرد و بر راهم مکثی می‎انداخت تا درازی‎اش را حس نکنم، یا اگر می‎خواستم همراهی‎ام می‎کرد. یکی دیگر در ایستگاهِ بعدی بود، چنان که سوتِ قطار کوچک اگر دوستی را از ما جدا می‎کرد همان جا وعده می‎داد دوستانِ دیگری برایمان پیدا کند. میانِ کوشک‎های از همه دورتر و راه‎آهن که کمابیش به آهنگِ گام‎های آدمی که تند راه رود از کنارشان می‎گذشت،  فاصله آن چنان کم بود که وقتی صاحبانشان روی سکو، در برابرِ تالار انتظار، صدایمان می‎زدند کم مانده بود خیال کنیم آوایشان از درگاه کوشک یا از پنجرهی اتاقشان می‎آید، انگار که راه‎آهن کوچکِ استانی کوچه‎ای شهرستانی و بنای اشرافیِ تک‎افتاده خانه‎ای کنار خیابانی بود؛ و حتا در نادر ایستگاه‎هایی که شب بهخیرِ کسی را نمی‎شنیدم سکوتِ آنجا بارآور و آرام‎بخش بود، چه می‎دانستم از خوابِ دوستانی شکل گرفته که زودگاه در سرای روستایی‎شان در آن نزدیکی خفته‎اند و اگر لازم می‎شد که بیدارشان کنم و از ایشان مهمان‎نوازی بخواهم شادمانه خوش‎آمدم می‎گفتند. گذشته از آن که عادت چنان وقت آدمی را می‎گیرد که چند ماهی نگذشته، در شهری که در آغاز اقامت همه‎ی دوازده ساعتِ روزش در اختیارم بود حتا یک لحظه هم آزاد نمی‎ماندم، اگر یک ساعتی از وقتم اتفاقی آزاد می‎شد حتا به فکرم نمی‎رسید آن را صرفِ دیدار از کلیسایی کنم که در گذشته به خاطرش به بلبک آمده بودم، یا حتا منظره‎ای را که الستیر کشیده بود با طرحی از آن که در کارگاهش دیده بودم مقایسه کنم، بلکه بر آن می‎شدم که برای یک دست شطرنجِ دیگر به خانه‎ی آقای فره بروم. در واقع، تاثیر فسادآمیز ناحیه‎ی بلبک (به همان گونه که جاذبه‎اش) در این بود که برای من به صورتِ سرزمینی پر از آشنایی درآمد؛ در همان حال که تنوع و گستردگی مکان‎ها، و انبوهِ کِشت‎های گوناگون در سرتاسر کناره، دیدو بازدیدهایم با آن همه دوست و آشنا را الزاما به صورتِ سفر در می‎آورد، همین عوامل موجب می‎شد که این سفر جز همان سرگرمیِ اجتماعی یک سلسله دید و بازدید چیزِ دیگری در بر نداشته باشد. همان نام جاها، که در گذشته برایم چنان هیجان‎انگیز بود که حتا کتابِ ساده‎ی سالنامه‎ی کاخ‎ها و کوشک‎ها، و ورق زدن فصلِ مربوط به استانِ مانشش به اندازه دفتر راهنمای راه‎آهن به شوقم می‎آورد، برایم به قدری عادی شده بود که می‎توانستم در همین دفتر راهنما، صفحهی «بلبک ـ دوویل از طریقِ دونسیر» را همان‎گونه خوش و بی‎دغدغه بخوانم که یک دفتر نشانی را. در آن دره‎ی بیش از حد اجتماعی که بر دامنه‎هایش انبوهی دوست و آشنا را، دیده یا نادیده، مستقر حس می‎کردم، نوای شاعرانه‎ی شامگاهی دیگر آوای جغد یا وزغ نبود، «چطورید؟» آقای دو کریکتو یا «کایره!»، خداحافظ بریشو به یونانی بود. جَو آنجا دیگر دلشوره نمی‎انگیخت، آکنده از جریان‎هایی صرفا انسانی و به سادگی قابل تنفس، حتا بیش از اندازه آرامشآور بود. بهره‎ای که از آن می‎بردم دستکم این بود که دیگر هیچ چیز را جز از دیدگاه عملی نبینم. ازدواج با آلبرتین به نظرم دیوانگی می‎آمد.

 

+ از جستجوی آقای پروست

 

پ. ن.: چند روز پیش که این دو صفحه از جستجو را خواندم، آن‎قدر لذت بردم، آن‎قدر به دلم آمد نشست که بی‎اختیار چند بار تکرار کردم چقدر فوق‎العاده! چقدر فوق‌العاده! کلی حالم را خوب کرد با همه‎ی بدحالی‎اش. همان شب تایپش کردم، وسطِ همه‎ی شلوغی‎های این اسفندِ از همه‎ی اسفندهای دیگر شلوغ‎ترم (چقدر دلم می‎خواست، می‎خواهد که پستی برای آخرِ سال بنویسم، اگر وقت اجازه بدهد). و همه‎ی این شلوغی‎ها آن‎قدر خسته‎ام کرده بود که تایپِ سطرهای آخرش با خواب آمیخته شد! یک چنین چیزی! بعد هم وقت نشد، لپ‎تاپم، بر اثرِ یک لحظه غفلت، وحشتناک ویروسی شد (و هست همین حالا هم، و باید توی همه‎ی این شلوغی‎ها ویندوز هم عوض کنم!)، تا رسید به الان که توانستم از وسطِ همه‎ی شلوغی ها و ویروس‌ها (این که می‎گویم عین واقعیت هست، در این حد ویروسی شده‎است، غیرقابل‎استفاده‎طور!)، دوباره متن را بخوانم و بعد فکر کردم چقدر هم می‎تواند شبیه این فضا باشد... فضایی که ناآشنا و با ترس واردش شدم و بعد همهی دوستی‎ها و آشنایی‎ها و عادت‎هایی که شکل گرفت... می‎دانید منظورم کدام فضا هست... خوب می‎دانید، عنوانِ عجیب و طولانی‎ِ انتخابی هم که به حد کافی گویاست!


۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۵۵
لیلی

قطاری که به سمتِ مشهد می‎رفت... آن شبِ بهاریِ سال‎هایِ ـ انگار ـ خیلی دور...



۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۱۴
لیلی

باید سیاستمداری را که از زمانِ‌ رسیدن به قدرت منزه‎ترین و سازش‎ناپذیرترین و بی‎نقص‎ترینِ‌ همه جلوه می‎کند دیده باشی؛ باید هم او را،‌ پس از سقوط،‌ در حالی دیده باشی که خجولانه،‌ با لبخندی گرم و عاشقانه،‌ سلامِ‌ نخوت‎آلود روزنامه‎نگاری معمولی را دریوزگی می‎کند؛ باید سر برآوردنِ‌ کوتار را دیده باشی (که بیمارانِ‌ تازه‎اش او را میلی آهنین می‎پنداشتند)،‌ و بدانی چه سرخوردگی‎های عاشقانه و چه شکست‎های اسنوبی منشاء استغنای ظاهری و اسنوبی‎ستیزیِ‌ شناخته‎شده‎ی پرنسس شربتوف بود،‌ تا دریابی که قاعدهی بشریت ـ که طبعا استثناهایی هم دارد این است: قلدر انسان ضعیفی است که خواهانی نداشته است،‌ و انسانِ‌ نیرومند،‌ که چندان اعتنایی به این که بخواهندش یا نه ندارد،‌ تنها انسانِ‌ برخوردار از ملایمتی است که عامی آن را ضعف می‎پندارد.


+ در جستجوی زمانِ ازدست‎رفته

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۱۲
لیلی

آدم‎ها در رابطه با ما پیوسته جابه‎جا می‎شوند. در حرکتِ نامحسوس اما ازلیِ جهان، ایشان را انگار ساکن در نظر می‌آوریم، در نگاهی آنی و آن چنان کوتاه که جابه‎جایی‎شان به چشم‎مان نمی‎آید. اما کافی است در حافظه‎مان به دو تصویرِ دو زمانِ متفاوتِ ایشان نظر کنیم، حتا به فاصله‎ای آن‎قدر نزدیک که خود در درونِ خویشتن تغییرِ دستکم محسوسی نکرده باشند، تا از تفاوتِ دو تصویر به میزان جابه‎جاییشان نسبت به خودمان پی ببریم.

+ پروست



۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۵۸
لیلی

میانِ سرانگشتانِ من

که زنانگی را از یاد نبرده‎اند

و فنجانی که

دستانِ مرا به حرارت

بر داغِ تنش می‎نشاند

عشقِ روشنیست

عشقِ مبهمی‎ست

گویی که خالی متروکی

پر می‎شود آرام...

خالی دستی

که میبایست باشد، اما نیست

و بوسه‎ای که

می‎بایست باشد، اما نیست

و نوشیدنِ نگاهی

که صبور، که آرام، که طولانی...

و این رازِ بزرگی‎ست که من چای را

همیشه به بهانه‎ی فنجانِ گرمش، سر می‏کشم

صبور، آرام و طولانی...

 

+ شبنم متولی


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۳۴
لیلی




۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۴۰
لیلی

* آدم‎ها همیشه دوباره پیدایشان می‎شود... 

 

* گاهی می‎شود دوباره کسی را یافت،‌ اما زمان را نمی‎توان از میان برداشت...

 

+ جستجوی زمانِ ازدست‌‏رفته

۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۰۴
لیلی



مرا ببخش اگر پیدایت نکردم

+ رویا شاه‎حسین‎زاده




۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۴۸
لیلی

دلم برای تابستان لک زده...

برای آن روزهای آفتابی و روشن...

۱ موافقین ۰ مخالفین ۱ ۲۷ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۵۹
لیلی

به بهانه‎ی کتاب‎هایَت

با من تماس بگیر

به بهانه‎ی فیلم‎هایی که از

خانه‎ات برداشته‎ام

به بهانه‌‎ی شعرهایی که

برایم نخوانده‎ای

با من تماس بگیر

به بهانه‎ی بهانه‎هایی که نداری

 

+ منیره حسینی


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۴۶
لیلی

می‎دانستم که شادکامی هیچ‎گاه کاملا تسلیم آدم نمی‎شود و آلبرتین هنوز در سنی است که (برخی کسان همیشه در آن می‎مانند و) آدمی هنوز کشف نکرده که این نقصِ شادکامی به کسی مربوط می‎شود که آن را حس می‎کند و نه کسی که ارائه‎اش می‎کند، و در نتیجه شاید می‎کوشید منشاء ناکامی‎اش را در من بجوید.

*

مشتاقانه آرزومندِ‌ دنیای دیگری هستی که در آن همانند همان کسی باشی که در این جهانی. اما غافلی از این که حتا بدون آن که منتظر آن جهان باشی،‌ در همین یکی،‌ پس از چند سالی دیگر پایبندِ آنی نیستی که بودی و دلت می‎خواست تا ابد چنان بمانی. حتا بدون این فرض که مرگ ما را بیش از آن تغییر می‎دهد که از دگرگونی‎های زندگی برمی‎آید، اگر در آن جهانِ دیگر به «من»ی بربخوریم که در گذشته بودیم،‌ از خود به همان گونه رو برمی‎گردانیم که از کسانی که با ایشان دوستی نزدیک داشتیم اما مدت‎هاست که دیگر ندیده‎ایم...

چه بسیار خیالِ‌ بهشت،‌ یا چندین بهشت پی‎درپی را در سر می‎پروریم،‌ اما همه‎شان،‌ بسیار پیش از آن که مرده باشیم،‌ بهشتِ گم‌‎‏شده‎اند،‌ و شاید در آن‎ها خود را گم‎شده حس کنیم. 

+ جستجو - پروست


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۰۹
لیلی

به سنت هر سال، که هیچ‎وقت عملی نمی‎شود، مثلا پارسال، از بین فیلم‎هایی که قرار بود «حتما» تماشایشان کنم، فقط ابد و یک روز و فروشنده را دیدم، امسال هم فیلم‎هایی را انتخاب کرده‎ام برای «حتما» دیدن! از همان «حتما»های بی‎اعتبارِ هر سال!

ایتالیا ایتالیا، ماجرای نیمروز، ویلایی‎ها، رگِ خواب.

پ. ن.: کسی توی جشنواره فیلمی تماشا کرد؟ فیلمی را برای تماشا انتخاب کردید؟


۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۴۱
لیلی




P.S. I've said that "Listen", too! Probably, I hear, too! :D
Who knows that "Listen"?


۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۵۰
لیلی

امروز عکس غم‎انگیزی دیدم. آن‎قدر غم‎انگیز که وادار به توقف، و تفکرم کرد و کارش به «این»‎جا هم رسید. عکسی از دورانِ اوج پلاسکو، شلوغ و پر جنب و جوش. ولی چیزی که غم‎انگیز بود، شلوغی و زندگی درون عکس، بی‎خبر از فاجعه‎ی خفته در دلِ این مکان، نبود. تابلوی، حالا کاملا مشخص و توی چشم‎زنی بود با عنوان کالای ایمنی و آتش‎نشانی. تابلویی که جوری نیست که در حالتِ عادی خیلی به چشم بیاید، حل شده بود در محیط. اما حالا، بعد از گذرِ حادثه... فاجعه... این‎طور توی چشم همه‎ی کسانی که عکس را می‎بینند می‎زند... با وجود جنب و جوشِ پاساژ و حوض‎های زنده و...

و غم‎انگیز این‎که، تمامِ کسانی که برای سال‎ها آن تابلو را دیده بودند، هر روز، یا یک روز اتفاقی در حال گذر از آن‎جا... یا نگاه‎های هر روزه‎ای که از فرطِ عادی شدنِ منظره، حتا نمی‎دیدندش، هیچ‎کس حتا فکرش را هم نمی‎کرد که...

و...

هزاران چیزی که هر روز، خیلی عادی نگاه‎مان را جلب می‎کنند یا... نمی‎کنند، در حالی که ممکن است گره خورده باشند با تراژدی‎ای در آینده... و هیچ‎کس خبر ندارد. هیچ‎کس.


 

پ. ن.: اندوهِ عمیقِ پلاسکو را از یاد نبریم.

 

* حمید مصدق

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۴۱
لیلی

همین که تنها شدیم و به راهرو پا گذاشتیم آلبرتین به من گفت: «برای چه با من درافتاده‎اید؟» آیا درشتی‎ام با او برای خودم هم دردناک بود؟ آیا فقط نیرنگی ناخودآگاه نبود که به کار می‎بردم تا دوستم در برابرِ من ناگزیر از رفتارِ ترس‎آلود و التماس‎آمیزی شود که به من امکان دهد از او سوال کنم، و شاید سرانجام بفهمم کدام‎یک از دو حدسی که از مدت‎ها پیش درباره‎اش می‎زنم درست است؟ هر چه بود با شنیدن آن سوالش ناگهان دستخوشِ خوشحالی کسی شدم که پس از مدت‎ها به هدفی دلخواه دست یافته باشد.

*

گو این‎که با این گونه تاکید گذاشتن بر سردیِ عواطفم با آلبرتین، به دلیلِ یک وضعیت و یک هدفِ خاص، کاری جز حساس‎تر کردن و تشدیدِ آن تناوبِ دوزمانه‎ای نمی‎کردم که عشق نزدِ همه‎ی کسانی دارد که بیش از حد به خود شک دارند، و باور نمی‎توانند کرد که زنی هرگز دوستشان بدارد، و خود نیز بتوانند او را به راستی دوست بدارند. اینان خود را خوب می‎شناسند و می‎دانند که درباره‎ی زنانی هر چه با هم متفاوت‎تر، امیدها و دلشوره‎های یکسانی حس کرده‎اند، خیال‎های یکسانی در سر پرویده‎اند، جمله‎های یکسانی به زبان آورده‎اند، و در نتیجه فهمیده‎اند که احساس‎ها و کارهایشان ربطِ ضروری و تنگاتنگی با دلدار ندارد، بلکه از کنارِ او می‎گذرد، ترشحی از آن‎ها به او می‎رسد، او را در برمی‎گیرد، هم آن چنان که موج‎ها با صخره‎ها می‎کنند، و حسِ تزلزلِ خودشان بیش از پیش بر این بدگمانی دامن می‎زند که زنی که بسیار آرزو دارند عاشق‎شان باشد، دوستشان ندارد. از آن‎جا که دلدار چیزی جز حادثهی ساده‎ای نیست که بر سر راهِ فورانِ تمناهای ما قرار می‎گیرد، به چه دلیل باید دستِ قضا چنان کند که خودِ ما هدفِ تمناهایی باشیم که او دارد؟ از این رو، در عین نیازمان به این که همه‎ی این عواطف را نثارِ دلدار کنیم، (عواطفِ عشقی که بس ویژه و بسیار متفاوت با عواطفِ ساده‎ی انسانی‎اند که همنوع در ما می‎انگیزد)، پس از برداشتنِ گامی به سوی او، و اعتراف به همه‎ی مهر و همه‎ی امیدهایی که به او داریم، بی‎درنگ می‎ترسیم که مبادا او را خوش نیاییم، و نیز شرمنده می‎شویم از این حس که زبانی که با او به کار بردیم برای شخصِ او شکل نگرفته و برای کسانِ دیگری به کار رفته است و خواهد رفت، شرمنده از این حس که اگر دوستمان داشته باشد نمی‎تواند زبان‎مان را بفهمد، و در این صورت با او با بی‎ظرافتی و بی‎پرواییِ آدمِ گنده‎گویی سخن گفته‎ایم که در گفتگو با نادانان جمله‎های پیچیدهای می‎گوید که در نمی‎یابند، و این ترس و این شرمندگی موج مخالفی، جریانِ عکسی برمی‎انگیزد، این نیاز را می‎انگیزد که ولو با عقب‎نشینی، با پس گرفتنِ قاطعانه‎ی محبتی که پیش‎تر به آن اعتراف کردهایم، درباره دست به تعرض بزنیم و احترام و سلطه‎ی خود را دوباره به کرسی بنشانیم؛ این تناوبِ دوهنگامه را در دوره‌های مختلفِ یک عشقِ واحد، در همه‎ی دوره‎های مشابهِ عشق‎های همسان، و نزدِ همه‎ی کسانی می‎توان دید که خودکاوی‎شان بیشتر از خودستایی‎شان است. با این همه، اگر در چیزهایی که داشتم به آلبرتین می‎گفتم این آهنگِ متناوب حادتر و شدیدتر از معمول بود تنها به این خاطر بود که بتوانم با شتاب و نیروی بیشتری به آهنگِ مخالفِ آن بپردازم که از مهرم به او دَم می‎‎زد.


+ در جستجوی زمانِ ازدست‎رفته - مارسل پروست

 

* داستانِ کوتاهی از کلر دیویس


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۱۶
لیلی