سطر هفتم

سطر هفتم

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

https://t.me/ShayadLA


* این پست به بالای صفحه پین شده و پست‌های جدید وبلاگ در پایین این پست منتشر می‌شوند.



*** اگر لینکِ کانال را می‌خواهید، لطفا به هیچ‌وجه پیام خصوصی ندهید. چون هیچ راهی برای جواب دادن به شما ندارم. لطفا عادی پیام بدهید.


۲۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۲۴
لیلی


بابیلون برلین (Babylon Berlin) که انگار پرخرج‌ترین سریال تاریخ تلویزیون آلمان (و شاید پرخرج‌ترین سریال غیرانگلیسی‌زبان) هست و نتفلیکس آن را پخش کرده است یکی از جذاب‌ترین سریال‌هایی است که امسال تماشایشان کرده‌ام. تا حالا دو فصل کاملا پیوسته از این سریال در شانزده قسمت ساخته و پخش شده است (سال 2017). قصه‎‌ی سریال در برلین درگیر آشوبِ 1929 اتفاق می‌افتد،‌ در آخرین سال‌های جمهوری وایمار (1918-1933)،‌ پیش از به قدرت رسیدن نازی‌ها و هیتلر،‌ ده سال پیش از جنگ جهانی دوم (1939-1945)،‌ درگیر بین کمونیست‌ها و فاشیست‌ها و روس‌های طرفدار استالین و تروتسکی و... و اوج بحران اقتصادی و سیاسی. همه‌ی این‌ها بسترِ شکل‌گیری قصه‌ی کارآگاهی/جاسوسی جذاب سریال است: ملغمه‌ای از آشوب،‌ فقر،‌ خطر،‌ ناامنی،‌ کلوپ‌های شبانه،‌ درگیری پلیس امنیت و اخلاق با کلوپ‌های شبانه و ...،‌ کارخانه‌های بزرگِ تعطیل‌شده،‌ جمعیتی که در همه‌ی خیابان‌ها به وفور یافت می‌شود و هیچ نقشی ایفا نمی‌کند،‌ نه حتا ناظر. مثل اشیایی که فقط در صحنه حضور دارند بدون کوچک‌ترین تاثیری برای وقایع و اتفاقات (چه قصه‌ی آشنایی).

فضای سریال به شدت تیره و تار و افسرده (شبیه فیلم‌های آخرالزمانی) ولی جذاب است. موسیقی جذاب و کاملا منطبق  بر و اصلا بخشی از قصه هست. داستانِ کارآگاه جوانِ‌ کلنی،‌ گرئون راث،‌ سرباز سابقِ‌ جنگ اول و درگیر اعتیاد و عشقی ممنوع که برای پیگیری یک پرونده‌ی فیلم‌های مستهجن،‌ برای همکاری با پلیس امنیت و اخلاق به برلین می‌آید و پرونده از لایه‌ای به لایه‌ی دیگر منتقل و پیچچیده و پیچیده‌تر می‌شود. شارلوت ریتر،‌ دختر فقیری که زندگی خود و خانواده‌اش را از کارهای پاره‌وقتِ گاه‌گاهی به عنوان منشی در اداره‌ی پلیس و همچنین در کلوپ شبانه می‌گذراند و رویایش اولین کارآگاه پلیس زن شدن است.

 

* فروغ فرخ‌زاد

 

* تماشای این سریال به شدت پیشنهاد می‌شود.

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۷ ، ۱۲:۴۵
لیلی
Some days ... the whole world seems upside down. And then somehow, improbably, and when you least expect it, the world rights itself again. 

+ Grey's Anatomy - S4E10


۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۷ ، ۰۸:۰۰
لیلی

من همونی‌ام که تا چند سال پیش به شدت در مقابل سریال دیدن مقاومت می‌کردم و مثلا سالی، دو سالی، سدهای مقاومتم می‌شکست و سریالی می‌دیدم. تا جایی که حضورذهن دارم فرندز، لاست، پریزون برک و 24 اون سدشکن‌ها بودند قبل از این‌که مقاومتِ من بشکنه و موج سریال‌بینی یواش یواش از راه برسه و الان در شرایطی باشم که هم‌زمان ده سریال خارجی رو تماشا می‌کنم (در کنار سریال‌های ایرانی در حال پخش در شبکه‌ی نمایش خانوادگی که تماشای اون‌ها بیشتر شده یک سنت دورهمی خانوادگی).

با خودم قرار گذاشتم که در مورد سریال‌ها بعد از پایانشون یا پایان یک فصل صحبت کنم، مگر این‌که نتوانم در مقابلِ نوشتن در موردشون مقاومت کنم. (این پست پر شده از کلمه‌ی «مقاومت»!)

آخرین سریالی که تمام کردم و تماشای اون رو توصیه می‌کنم و احتمالا همه‌ی سریال‌بین‌ها تماشاش کردند، مینی‌سریال بیگ لیتل لایز هست محصول سال 2017 شبکه HBO هست که فصل دومش هم در حال ساخته. سریال هفت قسمت هست و پیش از تعطیلاتِ هفته‌ی قبل، در عرض دو شب (روز کاری) تمومش کردم. امروز که به یکی توصیه‌ش کردم و پرسید: جنائیه؟ مجبور شدم چند جمله‌ای در موردش توضیح بدم و متوجه شدم که مدلِ ساختار سریال شبیه رمانی که به شدت دوستش دارم «خدای چیزهای کوچک» هست (البته قیاس مع‌الفارغ). از اون‌ها که در شروع قصه می‌دونی فاجعه‌ای اتفاق افتاده، بدون این‌که دقیقا ماهیتش رو بدونی و همان‌طور که قصه پیش می‌ره، مثل کنار زدنِ لایه‌های پیاز به مرکز ماجرا نزدیک می‌شی؛ به ماهیت فاجعه و دلایلش. البته، قصد ندارم فاجعه و قصه‌ی خدای چیزهای کوچک رو با دروغ‌های بزرگ کوچک مقایسه کنم. می‌تونم بگم ساختار این سریال شکلِ خیلی ساده‌تر ساختارِ اون رمان هست.

همین دیگه، مدت‌هاست که در مورد فیلم یا کتاب ننوشتم و نمی‌تونم بیشتر از این حرف‌های کلی چیزی بنویسم! فقط این‌که اگر ندیدیش، ببینیدش.


پ. ن.: آرزو می‌کنم بی‌حوصله و شلخته‌نویسیم زودتر درمان بشه.


بعدانوشت:


اون ده تای دیگه:

  • 1.     11.22.63
  • 2.     13 Reason Why
  • سیزن اول
  • 3.     Babylon Berlin
  • سیزن دوم
  • 4.     Friends
  • تکرار واقعا نمی‌دونم چندم! سیزن دوم. و چون حتا به چشم سریال نگاهش نمی‌کنم و نگاهم بهش جور دیگه‌ایه، مثل تجدید دیدار با دوستان قدیمی، جزو اون ده تا هم نیست!
  • 5.     Grey’s Anatomy
  • سیزن سوم. واقعا جاذبه‌ی سیزن دوم یک چیز دیگه بود!
  • 6.     Poldark
  • سیزن دوم
  • 7.     Strike (C. B. Strike )
  • سیزن اول
  • 8.     Suits
  • سیزن اول
  • 9.     The Big Band Theory
  • سیزن سوم
  • 10. The Crown
  • سیزن اول
  • 11. Westworld


۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۴۷
لیلی

خبر آمد خبری در راه است...

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۵۴
لیلی
در آخرین ساعتِ بیست‌وپنجمین روز سال نودوهفت، بالاخره توانستم لپ‌تاپم را باز کنم. چقدر لپ‌تاپ خودِ آدم، جای خودِ آدم، خانه‌ی خودِ آدم، عزیز و دوست‌داشتنی‌ست.

از اولین روزهای سال دوست داشتم در مورد خیلی چیزها بنویسم. ولی وقتی که لپ‌تاپم در دسترس نباشد، عملا حتا نوشتنم هم نمی‌آید. با این لپ‌تاپِ قدیمی که چشم‌بسته هم نقطه به نقطه‌ی کیبوردش را حفظِ حفظم، با این یارِ دوست‌داشتنی که چه چیزها که ننوشته‌ام، جور دیگری دوستم. عملا شرطِ لازمم هست برای نوشتن. یکی از چیزهایی که قرار بود در موردش بنویسم، سریال‌هایی بود که در حالِ تماشایشان هستم. خب، خیلی چیزها وقتی در لحظه نوشته نشوند، کلا هیچ‌وقت دیگری نوشته نمی‌شوند. پس بگذارید خیلی کوتاه در موردشان بنویسم و از حالا به بعد، اگر چیزی پیش آمد، همان وقت بنویسم.

در حال تماشای این سریال‌ها هستم:

The Big Bang Theory که البته تا حالا که بعد از سه چهار ماه ناخنک‎زن‌طور پیش آمده‌ام و به ابتدای سیزن سوم رسیده‌ام، نتوانسته با فرندز عزیز رقابت کند. ولی خب، جای خودش را پیدا کرده است برای دقایقی حال خوب کردن. کوتاه هم هست و مناسب برای همین منظور. بعد از فرندز، برای دقایقی خندیدن و خوب بودن، توصیه می‌شود. البته این‌جا هم آدم‌های خاص خودش را دارد. شخصیت محبوبِ من در این سریال، راج هست! که البته، این کجا و محبوب‌های فرندز کجا. البته باید به این‌ها هم فرصت داد. مقایسه‌ بعد از دو سیزن‌وخرده‌ای در مقابل ده سیزن منصفانه نیست.

Grey’s Anatomy، این یکی را اما به سرعت به ابتدای سیزن سوم رسانده‌ام. دوستش دارم. برای من که سال‌ها قبل سریال پرستاران (با عنوان اصلی All Saints) را که از شبکه اول پخش می‌شد دوست داشتم، این یکی خیلی جذاب‌تر و دیدنی‌تر است و البته لازم نیست برای فهمیدن داستانِ واقعی به هوش و احساست مراجعه کنی و تازه بعدترها بفهمی که علی‌رغم تمامِ تلاشت برای کشف، چه داستان‌های کاملا متفاوتی را از تلویزیون تماشا کرده‌ای! پخش گریز آناتومی از سال 2005 شروع شده و تا همین حالا هم ادامه دارد (در سیزن چهاردهم). فعلا تصمیم دارم پنج سیزن اولش را حتما ببینم. تا بعد چه پیش آید.

Twin Peaks، برای شروعِ تماشای این یکی خیلی هیجان داشتم و بالاخره بعد از تعطیلات نوروز شروعش کردم. در واقع عمده‌ی هیجان من برای سیزن سوم این سریالِ دیوید لینچ هست که سال 2017 پخش شد. فعلا ابتدای سیزن دوم هستم که سال 1991 پخش شده است. بعد از اتمام این فصل، یک فیلم سینمایی هم دارد و بعد سیزن سوم، بعد از 25 سال فاصله.

Babylon Berlin، انتهای سیزن اول این سریال آلمانی سال 2017 هستم. فضا، از آن فضاهاست که تماشا و خواندن درباره‌اش را دوست دارم. در مورد برلین، ده سال پیش از جنگ‌جهانی دوم. برلینِ درگیر آشوب و کمونیست‌ها و در حال زایش نازیسم و درگیری بین روس‌های طرفدار استالین و تروتسکی و...


اگر پیش آمد در موردشان بیشتر خواهم نوشت.


۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۴۴
لیلی

وقتی در بزرگراه به طرف خانه می‎آمدند، لوئیس گفت: اگه نمی‎تونی همه‎ی اون چیزی رو که دنبالشی به دست بیاری، لااقل به قسمتی از اون خودت رو راضی کن، این‎قدر مغرور نباش.

هلن که تحت‎تاثیر قرار گرفته بود، گفت: به چی راضی باشم، لوئیس؟

لوئیس مکث کرد. بعد گفت: خودتو به کم‎تر قانع کن.

ـ هرگز به کم‎تر قانع نمی‎شم.

ـ آدما مجبورن سازش کنن.

ـ من روی آرمان‎هایم سازش نمی‎کنم.

ـ با این حساب به چی تبدیل می‎شی؟ یه پیردختر پژمرده‎ی بی‎روح؟ فایده‎ش چیه؟

ـ هیچ‌‏چی.

ـ خب پس چکار می‎خواهی بکنی؟

ـ منتظر می‎شم و رویابافی می‎کنم، بالاخره یه اتفاقی می‎افته.

ـ دیوونه!

لوئیس هلن را جلوی بقالی پیاده کرد.

هلن گفت: برای همه‎چی متشکرم.

لوئیس گفت: تو من رو می‎خندونی!

و سرعت گرفت و دور شد.

بقالی بسته بود و طبقه‎ی بالا تاریک. هلن به خاطر آورد که پدرش اکنون بعد از خستگی یک روز طولانی، خوابیده است و افرائیم را خواب می‎بیند. از خود پرسید: راستی خودم را برای چی حفظ می‎کنم؟ چرا سرنوشت بابرها این‎همه غم‎انگیز است؟

 

+ فروشنده ـ برنارد مالامد

 

* قبلا پایین یکی از پست‎های شاید... گذاشته بودمش.

۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۲۹
لیلی

نه. باید بگریزم. باید به‌خواب بروم. من آدمم و محکوم به زندگی روز، به زندگی ظاهر. نباید به طبیعت شبانه تن در بدهم. لحاف را بر سرم می‌کشم. گوش‌هایم را با دو دست محکم می‌گیرم، سرم را به بالش می‌فشارم، و درهم‌کشیده و دندان بر دندان فشرده، ترسان و حیران، خواب نجات‌بخشی به‌سراغم می‌آید. هان! این رخوت مطبوع که در ساق‌های پا رخنه می‌کند، این گرمای آرام‌بخش که تا قفسه‌ی سینه بالا می‌آید، و این احساس رهایی و سکون، جز خواب مهربان نیست که سرانجام من لرزان را در آغوش می‌فشارد. و ناگهان صبح است. خروسان منادی سحر، پیشاهنگان آفتاب غوغا می‌کنند. گله در آغل بی‌تاب است. سرما و سوز صبحگاهی گرمی تن را هزار چندان می‌کند. و های‌وهوی آن‌ها که دیری است از خواب برخاسته‌اند، اصوات آشنا را در سراسر ده می‌پراکند. تیغ آفتاب بر بلندی ده، بر سرشاخه‌های درختان برافراشته در سایه‌روشن صبح می‌زند و ده، آرام آرام، در خون من بیدار می‌شود. صدای بم آقابزرگ که بر سر سجاده نشسته است و ورد می‌خواند، صدای پای نانا که بساط صبحانه را آماده می‌کند، و صدای غوغای ده که زنده و بیدار، کار روزانه را آغازمی کند، چنان آرامش عصبی مرا تشدید می‌کند که نشئه‌ی صبح و زندگی دوباره کاهلانه خود را به‌دست خواب می‌سپارم. وقتی که باز بیدار می‌شوم، قل‌قل سماور، گرمای زغال‌های گداخته در منقل، بوی شیر و نان تازه و پنیر و سرشیر، روشنی روز، برق پرجلال آفتاب و چهره‌ی نورانی آقابزرگ و قرص درخشان صورت نانا، همه‌ی هول شبانه را به‌ رنجی اندک تبدیل می‌کند که در راه رسیدن به این جلوه‌ی حیات باید کشید. روشنی روز را دیدن به رنج تاریکی می‌ارزد.

 

+ شب هول ـ هرمز شهدادی


* حسین پناهی

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۶ ، ۲۱:۳۶
لیلی

تا مورچه‌خورت راه از بیابان می‌گذرد. خرپشته‌های خاک، بوته‌های گون، و گاه و بی‌گاه تک درختی. طراوت و سرسبزی اصفهان، همچنان در ذهن باقی می‌ماند. شهری بزرگ. زنی باستانی که جایی در پهنه‌ی دشت، در دامنه‌ی کوهها و بر کناره‌ی زاینده‌رود، تقریباً در میانه‌ی ایران، در حد فاصل کویر و مناطق سردسیر، بر زمین ایستاده است. طبیعت در اصفهان ستمگر است. شهر را، خاصه در پاییز، به‌زندانی مبدل می‌گرداند که زندانی باستانی است. این‌جا طبیعت و آدمی و تاریخ، درهم می‌آمیزند و نشان‌ خویش را برجای می‌‌گذارند. هر پاره‌ی تن این ایران کوچک، تبلور ایران مادر است. شهری صنعتی که گرداگردش را روستا فراگرفته است. آب و درخت فراوان دارد. اما خصیصه‌ی کویری هم در شهر هست. خاک یا غبار، یا گردباد، یا نسیمی همیشگی که بوی نا و مرداب را می‌پراکند، جاودانه در فضایش جاری است. تابستان گرما پوست را می‌سوزاند و زمستان سرما پوست را می‌ترکاند. آب شیرین اما گچ‌دار، میوه و سبزی فراوان اما بیماری‌زا. بانوی صنعتی ایران. که همیشه با شیپور کارخانه‌ها از خواب بیدار می‌شود و با اذان مغرب گلدسته‌های مساجد به خواب می‌رود. بانوی مذهبی ایران. که دو فرزند یهودی و ارمنی‌اش را هنوز در خانه نگه می‌دارد. جوباره و جلفا. فرزندان ناخواسته‌ای که به هر حال پیوند خونی با مادر خویش دارند. وقتی که در اصفهان عصر آغاز می‌شود، آفتاب شنگرفی بر دیوار کوچه‌ی بن‌بست ما فرو می‌افتد. و دخترک سیاه‌چشم بر آستانه‌ی در، فرشته‌وار، ظاهر می‌شود. وقتی که مضطربم. دلم پرپر می‌زند که او دهانش را بگشاید، لب از لب بردارد، و مرا صدا کند. هر روز صبح زود از خانه بیرون می‌آیم تا راه مدرسه را با او طی کنم. روپوش ارمک مشکی می‌پوشد. مویش را می‌بافد. دو رشته‌ی پیچ‌درپیچ تا کمرگاهش فرو می‌افتد. آن‌گاه که شرمنده و شادمان مرا می‌بیند که در سرمای صبح منتظر بیرون‌آمدنش از خانه‌ام می‌خندد. می‌خندد و من می‌لرزم. نخستین عشق دردناک‌ترین عشق‌هاست. جوان‌ترین عشق پر التهاب‌ترین عشق‌هاست. اینک نطفه‌ی آدمیت ما بسته می‌شود. اینک لحظه‌ی بشری بودن، تعالی ما، آغاز می‌شود. و من که پرواز نمی‌دانم، مثل جوجه‌ی کبوتری بال‌های سنگین خود را با همه‌ی توانایی‌ام برهم می‌کوبم. می‌خواهم پرواز کنم. هر کلمه‌ای که او می‌گوید مقدس است. من حرف‌هایش را می‌نوشم. آکنده از غم می‌شوم. آغشته‌ی اندوهم و نمی‌دانم چاره چیست. راه مدرسه کوتاه است. لحظه‌ای دیگر باید سر کلاس درس بنشینم و بفهمم که چهارده‌ساله‌ام. که هیچ امکانی فرا رویم نیست. که او، دست‌نیافتنی و ناملموس باقی خواهد ماند. چقدر این راه عاشقانه را طی کردن زود تمام شد! چطور شد که ناگهان دخترک یک روز از خانه بیرون نیامد؟ آیا جهان همیشه چنین آسان دگرگون می‌شود؟ همسایه‌ی ما که دو دختر یازده‌ساله و چهارده‌ساله دارد ناگهان می‌میرد. مادر شیرین و شهین تصمیم می‌گیرد که خانه را بفروشد و از محله‌ی ما برود. چه شد؟ چرا رنگ از روی من پرید؟ چرا فوج کبوتران خانگی پرواز کردند و پلک‌های من جاودانه می‌پرند! چرا خیابان خم می‌شود، در درخت و سیاهی روپوش او می‌آمیزد، و او را، و جوانی مرا در گرداب فراموشی فرو می‌کشد؟ اکنون عصر اصفهان ستمگر است. من همه‌ی کوچه‌ها را می‌گردم. همه‌ی خیابان‌ها را طی می‌کنم. به‌دنبال آن دخترک سیاه‌چشمی می‌گردم که وقتی صبح از خانه بیرون می‌آید نوک دماغش قرمز است. ابروهایش به دیدن من بالا می‌روند. لب‌هایش جمع می‌شوند. دست‌هایش، کوچک و سفید، کتاب‌هایش را می‌فشارند. سرش بی‌اراده بر یقه‌ی روپوشش خم می‌شود. لحظه‌ای اضطراب و قرنی رهایی. دمی خنده و سال‌ها شادمانی. نگاهی از سر بی‌خیالی و هزار شب رؤیا. کلمه‌ای مهربانانه و کتابی عشق. پرسشی که روز و شب مرا پر می‌کند. بوی او، بوی شکوفه‌ی سیب و گلابی. اکنون صبح و راه مدرسه شکنجه‌ای مداوم است. من همه‌ی کوچه‌ها را می‌گردم. همه‌ی خیابان‌ها را طی می‌کنم. به دنبال آن دخترک سیاه‌چشمی می‌گردم که عصرها، آفتاب‌غروب، در آستانه‌ی در خانه می‌ایستد و به من، به همه‌ی آفرینش می‌نگرد. نگاهی را می‌جویم که خوابی گرمازاست. لبانی را می‌جویم که کودکی مرا باز می‌گویند. وقتی که عصر در اصفهان آغاز می‌شود، من تنها می‌مانم. سرگردان. و تو را می‌جویم. تو را در درخت‌های سپیدار، نارون، تبریزی، و چنار خیابان‌ها، در آب‌های نهرها و زاینده‌رود، در غبار می‌جویم. تو، ای دخترک سیاه‌چشم، نخستین جلوه‌ی اصفهان، با شهر می‌‌آمیزی و باستانی می‌شوی. بانوی ما می‌شوی. ای اصفهان. بانوی خاطرات ما.


+ شب هول هرمز شهدادی

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۶ ، ۰۱:۰۲
لیلی

خانه اوایل این‌جا بود. جایی در این کوچه. سابقاً محله‌ی سینه‌پایینی. پشت باغ سنبلستان. حالا حتماً اسمش عوض شده است. «ببینم آقای راننده، این کوچه‌ای که جلوی باغ همایون بود اسمش چیست؟». والله نمی‌دانم. سابقاً به ‌این‌جا، یعنی به محله‌ی اطراف باغ همایون می‌گفتند بیدآباد و سینه‌پایینی. این خیابان این طرف را می‌بینید؟ این را ده پانزده‌سالی است کشیده‌اند. می‌رسد به میدان کهنه و آخر بازار. حالا توریست‌ها راحت می‌توانند بروند به مسجد جمعه. «بله، می‌دانم.». می‌دانم که این خیابان به کجا می‌رود. می‌دانم که چند سال است آن را کشیده‌اند. خانه‌ی خانم منور. این خیابان سراسر خانه بود. وقتی که ما اسباب‌کشی کردیم هنوز خراب نکرده بودند. مجبور بودم از زیر بازارچه به مدرسه بروم. یک روز عمله‌ها را دیدم. و کلنگ‌ها را. آینه‌کاریهایی که به ضرب تیشه خرد می‌شد. گچ‌بریهایی که تکه پاره‌هایش هنوز گل و بته داشت. درهای چوبی و شیشه‌های رنگی. خانم منور می‌گفت خانه‌اش در قیاس با خانه‌هایی که خراب می‌شد مفت نمی‌ارزد. راست می‌گفت. خانه‌ی خانم منور خیلی قدیمی نبود. تازه اتاق آیینه‌کاری نداشت. از هشتی بزرگ که وارد می‌شدم صدای در چوبی در دالان می‌پیچید. حیاط دو سه پله پایین‌تر از دالان بود. باغچه‌ای داشت پر از گل یاس و لاله‌عباسی. حوضی عمیق داشت انباشته از آب سبز و علف. تیرگی آب پناه ماهی‌هایی می‌شد که کلاغ‌ها در کمین شکارشان بودند. آب را با تلمبه و چرخ از چاه به حوض و باغچه می‌رساندیم. اتاق پنج‌دری را بر ایوانی بلند ساخته بودند. پنج‌دری دو گوشواره داشت، جای رخت‌کنی و کفش‌کنی. اطاق کبوترخانه‌ای با طاقچه و رف‌های ریز و درشت. خانم منور و همسر حالا در اطاقی کوچک در سوی دیگر حیاط زندگی می‌کردند. و زندگی‌اشان در انباری کوچکی نزدیک پشت بام، لابه‌لای مبل‌ها و ترمه‌ها و آویزها، زیر غبار، مرموز و نامفهوم، محفوظ می‌ماند. میان این خرت و پرت‌ها تار بزرگی هم بود. خانم منور، شاید، در جوانی تار هم می‌زده است. چه می‌دانم؟ چه می‌دانستم که چرا گربه‌ی مشتی‌حسین مرد؟ پیرمرد در طویله‌ای، درکنار درخت توتی، رو به‌روی خانه‌ی خانم منور، می‌نشست و تریاک می‌کشید. روزها، گویا، تریاک می‌کشیده است و بر گربه می‌دمیده است. وقتی که می‌میرد، گربه تاب خماری را نمی‌آورد. گربه هم می‌میرد.

 

+ شب هول ـ هرمز شهدادی

 

* از شعر استانیسلاو بالینسکی


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۶ ، ۰۰:۰۹
لیلی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۸ دی ۹۶ ، ۰۳:۴۱
لیلی

تغییراتِ فکر و ذهن و سلیقه‎ی آدمی در طولِ زمان، با وجودِ این‎که لازمه‎ی پویایی زندگی‎ست ولی... می‎تواند بسیار ترسناک باشد گاهی.



۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۶ ، ۲۳:۰۸
لیلی

سال‌ها قبل، قبل از این‎که بشم لیلی A شاید... (خدا می‎دونه که چقدر دلم برای این ترکیب تنگ شده و برای اون A بی‎ربط، بعد از لیلی)، در هر زمانی، حداقل در حالِ خوندنِ سه تا کتاب بودم: یک کتاب سبک‎تر (از لحاظِ وزنِ واقعیِ کتاب) برای توی کیفم، هر جا و وقتی که پیش اومد برای کتاب خوندن بیرون از خونه، یک کتاب برای توی خونه و یک کتاب، از قطورترها، برای آخر شب‎ها، کنار تخت. کتاب‎هایی با دنیاهایی کاملا متفاوت. خیلی از اطرافیانم نگرانِ این وضعیت بودند. که باعثِ و معلولِ چندپارگی ذهن و... بشه، باشه. دوره‎ی خوشی بود.

بعد، شاید نه بلافاصله بعد از اون دوره، دوره‎ای رسید که کتاب خوندن به قهقرا رفت و مدت زیادی موند توی اون وضعیت. طول کشید تا فهمیدم کتاب خوندنِ مداوم، یکی از گمشده‎های زندگیم هست. یکی از دلایلِ حالِ خوبم که از خودم دریغ کرده بودم. یواش یواش و نم‎نمک برگشتم به دنیایِ کتاب‎ها، از بهترین دوستانِ (چقدر کلیشه‎ای هست این کلمه، و چقدر واقعی و گویا) همه‎ی عمرم؛ آن‌چه که اینی که هستم رو ساخت. من خیلی آدمِ قلم و کاغذ نیستم. صادقانه بگم که اگر فقط قلم و کاغذ داشته باشم، هیچی نمی‎تونم بنویسم. هیچی! من محتاجم به کیبورد برای نوشتن. خیلی هم وابسته به بوی کاغذ و ورق‎ زدنِ کتاب نیستم برای خوندن. الان مدت‎هاست که کتابِ کاغذی نخوندم. فقط دارم پی‎دی‎اف می‎خونم. ترجیحم نیست، ولی اقتضای موقعیتم هست. ولی، همین وابسته نبودن، کمکِ زیادی کرده به برگشتنِ منی که دچار کمبودِ وقتم. امتحان نهایی و چهره‎ی مرد هنرمند در جوانی، ورق نخورده توی کتاب‎خانه‌‏ام هستند. ولی نسخه‎ی پی‎دی‌اف خوندم، می‎خونم. الان چند ماهی هست که دوباره برگشتم به آدمی که هم‎زمان چند تا کتاب می‌خوند. از دو تا هم‎زمان شروع شد تا حالا که هم‎زمان پنجتا کتابِ در حالِ خوندن دارم. شاید این کمک کنه به برگشتنِ لیلی‎ای که می‎نوشت. دارم به هر دری می‎زنم که برگردم به لیلی A شاید... و شاید قصه‎های دیگه.


پ. ن.: من هشت جلدِ جستجو رو هم پی‎دی‎اف خوندم. و تقریبا همه‎ی کتاب‎هایی رو که توی چند ماه گذشته خوندم.

 

* بهرام حمیدیان


۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۶ ، ۲۱:۴۹
لیلی

مهسایی بود که... توی یک دوره‎ای کلی گپِ دوست‎‌داشتنی زدیم توی وبلاگ با هم... که کلی هم کتاب خونده بود و فیلم دیده بود، و اصلا نمی‎دونم کی بود و از کجا رسیده بود به سطر هفتم (چرا ازش نپرسیده بودم؟! (البته فکر کنم یه جورایی می‎دونم چرا نپرسیده بودم))... و نمی‎دونم چرا من رو یک جورایی یادِ لی‎لیِ باران می‎نداخت...، هست؟ (این جمله‎ی عجیب و غریبیه که فقط خودِ مهسا اگه بخونه می‎فهمدش، چون هیچ نشونه‎ای نداره این مهسا که بگم کسی با این مشخصات می‎شناسدش یا نه! و برای همین مدت‎ها پرسیدنِ این سوال رو ـ‌چون نمی‎دونستم چطور باید پرسیدـ به تعویق انداخته بودم! هر چند، مثلا سراغِ اون قصه‎ی نیمه‎کاره رو هم که گرفتم که کلی نشونه‎ی آشکار داشت، هیچ‎کس سراغی ازش نداشت یا حتا اسمش رو هم نمی‎دونست، جز یگانه که مطمئنم کرد نویسنده‎ش ترانه‎نامی بود!)

* همین‎جوریا! Just for knowing

۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۶ ، ۲۱:۰۸
لیلی

شاعر شبِ خود را تلف کرده بود، در حالی‎که دیگران آن را به خوش‌گذرانی صبح کرده بودند و شاعر می‎دانست که شب برای همیشه از دست رفته است. کافی بود سرش را از کنار چراغ بلند کند تا ببیند که شب برای همیشه سپری شده است. پیشخدمت‎ها با عجله رومیزی‌ها را از روی میزها جمع می‎کردند. گربه‎هایی که در تارمی قدم می‎زدند، نگاهی اندوه‌بار داشتند. روز بی‎رحمانه بر شاعر طلوع کرد.

 

+ مرشد و مارگیتا ـ میخائیل بولگاکف

*

 

حافظه‌ی ما زیر فشار و نفوذِ تصورات و رویاهای ماست،‌ و از آن‌جا که دچارِ این وسوسه هستیم که رویاها و خیالبافی‌های خودمان را واقعی بگیریم،‌ گاهی از دروغ‌های خودمان هم حقیقت می‌سازیم. حقیقت در برابرِ‌ خیال تنها از اهمیتی نسبی برخوردار است،‌ چرا که هر دوی آن‌ها به یک اندازه زنده و شخصی هستند. 

 

+ با آخرین نفس‎هایم ـ لوئیس بونوئل

*

 

پدر، من وقتی وجوه شرعی به شما خواهم داد که از تبدیلِ خانه‌ی خدا به اتاقکِ‌ رای‌گیری دست برداشته باشید. 

 

+ چهره‎ی مرد هنرمند در جوانی ـ جیمز جویس

*

 

می‎گفت: «وقتی انسان به یادِ انگلیسی‎ها می‎افتد، بلافاصله اسمِ شکسپیر به نظرش می‎آید، ایتالیایی‎ها: دانته، اسپانی: سروانتس. ما خودمان: فورا گوته. بعد باید رفت و جستجو کرد تا نام‎های دیگری پیدا شود. اما اگر بگوییم فرانسه؟ که در نظر مجسم می‎شود؟ مولیر؟ راسین؟ هوگو؟ ولتر؟ رابله؟ یا دیگری؟ ناگهان همه هجوم می‎آورند، مثل جمعیتی که جلوی در تئاتری منتظر باشند: انسان نمی‎داند کدام یک را اول وارد کند.»

بعد برگشت و با لحنی موقر و جدی گفت: «اما در موسیقی، ما باخ، هندل، بتهوون، واگنر، مزار را داریم... کدام یک اول به یاد می‎آید؟»

سپس آهسته سری تکان داد: «و با این احوال باز ما با هم جنگیدیم.»

 

+ خاموشی دریا ـ ورکور

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۶ ، ۲۳:۳۳
لیلی

کلارا با صدایی که برای آندره طنینِ‌ روزگارِ دیگری را داشت،‌ صدایی که در حرف‌زدن با او هیچ‌وقت از آن استفاده نمی‌کرد، به نجوا گفت: «بیهوده است و برای تو فایده‌ای ندارد. ولی می‌خواهم بدانی چقدر افسوس می‌خورم.»

آندره گفت: «کلارا.»

«تو خیلی خوب می‌دانی که چقدر دوستش دارم. متاسف نیستم که کارم به عشق و ازدواج با او انجامید. در واقع آنچه آزارم میدهد این است که تو و او یک مرد نیستید یا من نمی‌توانم دو زن باشم.»

آندره گفت: «خواهش می‌کنم. همه‌چیز همین‌طور که هست خوب است. دیگر یک کلمه هم نگو.»

کلارا گفت: «نه،‌ وضع آن‌طور که هست تعریفی ندارد. اصلا خوب نیست. فقط همان‌طوری است که همیشه بوده است.»

آندره گفت: «افسوس نخور.»

«این‌جوری هم نیست. یعنی دقیقا این‌جور نیست. آنچه مرا واقعا آزار می‌دهد این است که یقین دارم کار درستی کرده‌ام؛ و درست همان‌وقت که این احساس را دارم،‌ ناگهان... دلزدگی از ’کار درست‘، در آن حال که می‌دانیم کار درستی وجود ندارد،‌ وقتی که بیش از دو نفر درگیرند.»

آندره تکرار کرد: «فقط افسوس نخور. بالاتر از هر چیز افسوس نخور.»

کلارا گفت: «خب،‌ دست‌کم بگذار برای خودم غصه بخورم.»

«من نمی‌توانم جلوی تو را بگیرم. چگونگی احساسِ تو را من نمی‌توانم تعیین کنم وقتی که...»

کلارا گفت: «حالا دست‌کم می‌دانی من چه احساسی دارم. هیچ‌وقت حرفی نزده‌ام که از این راست‌تر باشد.»

آن‌ها به کنار در رسیده بودند،‌ که در آن‌جا میانِ‌ همهمه‌ی جمعیت و تماشای لباس‌ها و جنب و جوشِ مردم غوطه‌ور شدند.

آندره گفت: «می‌خواهم ازت تشکر کنم. ولی اسیر دلسوزی و رقت قلب نشو. ببین،‌ افسوس خوردن در جایی که تو کارِ‌ بدی نکرده‌ای؛ ضعفِ وحشتناکی است ـ مثلِ‌محکوم کردنِ‌ خودت است،‌ آری... مثل از دست دادنِ‌ حق انتخابِ لباس و آهنگِ سوت‌زدنت هر روز صبح،‌ و کتابی که می‌خوانی؛

نه،‌ این جوری هرگز. چشم‌های ما در جلوی سرمان است،‌ عزیز دل. تقصیر تو نیست اگر من،‌ هر چند بسیار کم،‌ سایه‌ی پژواکِ‌ توام.

اگر کشتی نمی‌تواند بدونِ‌ شکافتنِ آب پیش رود... ببین چه قشنگ...»

کلارا گفت: «تو خوبی.» و به او لبخند زد.

***

فلوریدا،‌ که جلساتشان را در آنجا تشکیل می‌دادند،‌ تقریبا خالی بود. یک کافه‌ی دانشجویی. آندره از سر عادت آن را دوست داشت،‌ زیرا نمی‌توانست از آن دور هم جمع‌شدن‌های شبانه در آن روزگار گذشته دل بکند: گروه افرادی که هدفی نداشتند جز این‌که هدفی نداشته باشند،‌ درگیری‌های لفظی،‌ عشق‌های ناگهانی،‌ قهوه، تابلوهای نقاشی،‌ کلارا و خوآن،‌ شب‌ها. با هر روزی که می‌گذشت او از آن گذشته دورتر میشد؛

ولی بادبادک هر چه بالاتر می‌رود ـ او لبخندی بی‌رحمانه زد ـ نخِ‌ آن بیشتر سنگینی میکند،‌ گذشته و تکیه‌گاهِ‌ آن.

 

+ امتحان نهایی خولیو کورتاسار

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ آبان ۹۶ ، ۲۳:۳۰
لیلی

سرشب، هنوز توی کوچه بودم که Nora این ترانه‎ی تهرانِ شادی امینی رو برام فرستاد و گفت یاد من و شاید...

افتاده با شنیدنش. البته، شاید... مثل این ترانه غم و حسرت نداره و کسی قرار نیست کسی رو توی تهران جا بذاره ولی، ترانه رو دوست داشتم. احتمالا، کلی خاطره و حسرت برای خیلیها داره نه از تهران، که از هر شهر دیگهای که دورهی کارشناسی ـ اون دیوانهترین و پررنگترین سالهای جوانی ـ رو توی اون، دور از خانواده، گذرونده باشه.

این شهرِ «سکتهکردهی از هر دو پا فلج» و «وصله پینه شده با خطوطِ کج»، این «شهر خسته»، شهریست که من دوستش دارم. خیلی دوستش دارم.

تهرانِ شاید... غمگین بود؟

دلم میخواست تهرانِ شاید... رو سرخوش تصویر کرده باشم، مثلِ هجده‌سالگی...

تهرانِ این ترانه شاید شبیهِ تهرانِ شیواست... شاید شبیهِ بخشی از تهرانِ من باشه.

 

* تهران ـ شادی امینی

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۶ ، ۲۰:۴۲
لیلی


«تماشای این فیلم را از دست ندهید»، شاید زیادی توصیه‎ی شدیدی باشد ولی، تماشای این فیلم نسبتا شدیدا توصیه می‎شود.

به هیچ‎وجه فیلمِ بی‎نقصی نیست، که اتفاقا اشکالاتِ ریز و درشتِ زیادی دارد ولی، فیلمی‎ست دلنشین، متفاوت و غیرمنتظره در سینمای ایران. تجربه‎اش کنید.

+ ایتالیا ایتالیا

 

* نیکی فیروزکوهی

۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۶ ، ۰۰:۱۰
لیلی



جالب‎توجه‎ترین ویژگی He Loves Me... He Loves Me Not (2002)، آدری توتوست. فیلم بیشتر از هر چیزی، مجموعه‎ای از قاب‎های خوشرنگِ آدری توتوست، و اگر فقط از این جنبه‎ هم تماشایش کنیم، کلی تماشایی‎ست!

*

مرا به سلول انفرادی می‌فرستند
هیچ‌کس نمی‌داند
رویای تو
در پستوهای عمیق هم
منتظرم می‌ماند


+ صدیقه مرادزاده

 

* شیما سبحانی

۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۹۶ ، ۲۳:۳۸
لیلی

«روزِ قشنگی در انتظارِ ماست.»

آندره ظاهرا خواب بود، پاهایش را دراز کرده بود، و پشتِ گردنش به لبه‎ی صندلی تکیه داشت. لبخندِ مبهمی بر لب داشت و با تکانِ مختصرِ سر بی‎آن‎که بداند استلا چه می‎گوید آن را تایید کرد.

با خود اندیشید اعجازِ نزدیکی، دیدار، تماس. این جوری ما با هم پیش می‎رفتیم، و گاهی من بازویش را می‎گرفتم. گاهی هم بگومگو داشتیم ـ

و گاهی او بداخلاق و فراموشکار می‎شد،

و یک ذره درد؛

خب که چه

اگر ما تاییدی بودیم، اگر تاییدی بودیم، اگر تاییدی بود ـ برای آن لحظه‎ی تلفظ ناشدنی که تو خویشتن خودت را ترک می‎کنی و می‎گویی: تو. به خودت می‎گویی تو. آن تو خودت هستی.

همین است که هست و کاریش نمی‎شود کرد. کاملا واضح است.

پاره‎هایی از تصویر ـ اگر اجازه ندهیم که آوا و صوت عباراتی سرهم کنند که باعثِ جدایی می‎شوند. من تنها به خاطر می‎آورم، یا باز هم بهتر ـ

ادامه می‎دهم، اگر هنوز آنجا باشم، به ستایشِ آن نهایتِ آرزو و اشتیاق، بی‎کلام، نهایتِ آرزو...

پیشکشی از آن شب که اینک فقط خاطره‎ای از آن مانده است.

به خود گفت، بالاخره یک روز به پایان می‎رسد، یک روز تمام می‎شود. از همین حالا می‎دانیم که یک روز در خیابان از کنار هم یک‎وری می‎گذریم بی‎آن‌که یکدیگر را بشناسیم ـ چه رسد به گفتگو با هم یا با هم بودن در تصویری یگانه. امشب ما با هم غذا خوردیم؛

و او یک گیلاس شراب برای من ریخت و گفت: «خوآن، آندره از من عصبانی است» و ادای کلارا را در آورد، به این شکل که خود را کلارایی وانمود کند که هنوز می‎تواند به من نگاه کند و نزدیکی مرا به خود بپذیرد. و زمانی خواهد رسید...

گنجشک‎ها، توده‎های کوچکِ خاکِ جهنده، آبتنی‎کنان

شادی ساده‎ی ماده‎ی ناب

آرمیدنِ سنگِ بدل‎گشته به مرغان

یک روزی تمام می‎شود. او تنها می‎شود، یا من. ناگهان: یک تلفن، خبرِ مرگ. بله، ناگهانی بود. آه عشقِ من، عزیز دلم ـ

انتقامِ زبان، سیلابِ مجاز، ولی باز هم ترسناک است ندیدن او یک بار دیگر، و پی‎بردن به این‎که به طورِ برگشتناپذیر ـ

          شب را تا سحر در انتظارِ مانده

          آن‎گاه ناگهان فروافتاده، فروافتاده

          چنان شیرین چنان سرد، چنان برهنه

«سرِ نبش نگهدار. برویم عزیزم. اوه خدایا! تو چقدر خواب‎آلودی!»

آندره که کیفش را در می‏آورد با خود اندیشید هیچ بهایی در برابرِ این یقینِ مسلم نمی‎توان پرداخت. فقط فراموشی شادی‎آور است، و هر دوراندیشی‎ای ترس‌آور. انگشتان را به تندی بر کلاویه به پرواز درآور، نسیم و نارنج را از بند رها کن، من ضربِ بعدی را می‎شناسم، می‎شناسم ـ

         ضربی آهسته است، آندانته‎ی ترسناک

         همان است که پیش از این دروغ ناپایدار بود

                                                          زمانِ حال اخباری

وقتی به رختخواب می‎رفتند به کلارا فکر می‎کرد. (استلا شیرقهوه درست کرده بود و او حمامی طولانی گرفت، و در این حال از پنجره‎ی نیمه‎باز به درختان چنار خیابان چشم دوخته بود.)

و آرامش و صفا بود. خواب دست‎هایش را بر او می‎گشود.

دوباره کلارا را دید، تلخ و تُرُشرو (نسبت به او، فقط به او، و شاید نسبت به خوآن)، پرسشِ آرامِ او فقط تظاهر بود: «آندره، چرا این‎همه دلواپسی؟ مگر او می‎خواست ما را بخورد؟» و وقایع‎نگار پرسید: «کی؟» بعد کلارا گفت: «هیچ‎کس، آبل، یک همشاگردی.» و یک روز ـ در این موقع او داشت خوابش می‎برد، ولی با دلی پر درد فکر می‎کرد ـ یک روز شاید کلارا می‎گفت: «هیچ‎کس، آندره، یک همشاگردی.»

«هیچ‎کس» مبتدای جمله.

 

+ امتحان نهایی – خولیو کورتاسار

 

* بهرام بهرامیان



۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۹۶ ، ۰۰:۱۸
لیلی

بارها، بچه‎ها پیشنهاد داده‎اند کانالی توی تلگرام داشته باشم (و البته حتا اگر مستقیم بیان نکرده باشند، می‎دانم که منظورشان کانالی برای شاید... هست! :دی) و من هر بار سرسختانه مقاومت کرده‎ام! سرسختانه و متعصبانه به وبلاگ وفادار بوده‎ام، به اصالتِ این فضای دیگر تقریبا متروکه. ولی، حالا که گفته‎اند به زودی «تکلیفِ تلگرام را روشن خواهند کرد!»، یک‎هویی تصمیم گرفتم (برای فرار از شروعِ کاری دیگر!) تجربه‎اش کنم، قبل از این‎که کلا نابود شود و من تجربه‎نکرده بمیرم! :)

پست‎های وبلاگ، آن‎جا هم کپی خواهند شد. این اولین کانالی هست که ایجاد می‎کنم و چیزی در مورد کانال و کانال‌بازی نمی‎دانم. به احتمالِ زیاد موقت خواهد بود (تکلیفِ تلگرام را یکسره کنند یا نکنند!) و شاید... هرگز در آن منتشر نخواهد شد.


The7thLine


۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۶ ، ۰۰:۴۹
لیلی