سطر هفتم

سطر هفتم

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲۷ شهریور ۹۶، ۰۰:۵۱ - قالب رضا
    به به

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شهرزاد» ثبت شده است

بعد باید کلی بنویسم در مورد حس‎هایم... خیلی چیزها در مورد جستجوی پروست؛ پرِ حرفم در موردش. بعد باید بنویسم از سیزن هفتم گیم‎ آو ترونز که چقدر بد بود! بعد باید آن مطلبی را که قرار بود وسط‎های این سیزن در مورد جیمی لنیستر بنویسم، بنویسم یک روزی. بعد باید در مورد شهرزاد بنویسم که این فصلش چقدر ناامیدکننده است و چقدر غیرقابل‎تحمل حتا! بعدتر... باید از خیلی چیزهای دیگر بنویسم، اما، آن حرف‎های اصلی نانوشته خواهند ماند... در مورد تمامِ اتفاقاتِ این روزها و هفته‎ها و ماه‎ها... از تمامِ دردهای مشترک جمعی‎مان... از تمامِ حرف‎ها... اندوه‎ها... خیلی چیزها... خیلی چیزها...

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۴۳
لیلی

فرانک مجیدی، در وب‌سایت «یک پزشک» نوشته:

اما پدیده‌ی سریال شهرزاد، دوست‌داشتنی‌ترین سوپراستار سینمای ایران است، جناب آقای «سید شهاب‌الدین حسینی».

می‌توانم ساعت‌ها درباره‌ی بازیِ بی‌نظیر آقای حسینی در این سریال حرف بزنم، بی‌ آن‌که باز توانسته باشم حق مطلب را ادا کنم. شهاب حسینی را که از «قباد» بگیریم، هیچ چیز دوست‌داشتنی‌ای در او نمی‌ماند و خیلی وقت‌ها حتی عصبی‌ات می‌کند. اما وقتی شهاب حسینی قباد می‌شود، انگار آرمان و آرزوهای دور و دراز عشق شهرزاد و فرهاد، مسئله‌ای پیش‌وپاافتاده است. قبل از نمایش قسمت ۶ به برادرم گفتم حدس می‌زنم در صحنه‌ی عروسی، به محض اینکه قباد، شهرزاد را ببیند، عاشقش می‌شود. اگر قرار باشد این‌قدر کلیشه‌ای و هندی شود، دیگر بقیه سریال را تماشا نمی‌کنم. همین اتفاق افتاد. ولی در آن صحنه، آن قدر بازی صورت شهاب حسینی بی‌نظیر بود که فکر می کنم حدود ۲۰ بار پشت سرِ هم آن صحنه را عقب بردم و از نو تماشا کردم. می‌دانستم ایشان بازیگر فوق‌العاده‌ای هستند، اما فکرش را هم نمی‌کردم که این‌قدر! و از آن به بعد، عادلانه بود که نام سریال به «قباد» تغییر یابد، چرا که اغلب مخاطبان، همه تن چشم می‌شدند و خیره به دنبال سکانس شروع بازیِ آقای حسینی بودند و هستند. این شهاب حسینی را با شهاب حسینیِ «پس از باران» و «پلیس جوان» مقایسه می‌کنم و تنها شباهت نام بین‌شان می‌یابم. این شهاب حسینی را باید با «سوپر استار» و «حوض نقاشی» مقایسه کرد و برای ستاره بودن‌ش و تعریف ظریف‌ش از نقش قباد و همه‌ی نقش‌های زیبایی که فقط اوست که می‌تواند آن‌جور بازی‌ش کند، کلاه از سر برداشت!

 

*

به میترا گفتم: نمی‎دانی چقدر سخته برگشتن به قصهای که حتا از فکر کردن به آدم‎هایش دست برداشته‎ای. چقدر سخته ادامه دادنِ قصه‎ای که ذهنت هم رهایش کرده...

البته که بعد چیزهایی به من گفت که متاثرم کرد و فکر کردم فردا، فردا به به‎زودی ادامه دادنش فکر می‎کنم! (شیوه‎ی اسکارلت اوهارای درون‎مان که هی فکر کردن به همه‎چیز را به آینده‎ی نزدیک حواله می‎کند و بارش را از اکنون برمی‎دارد). اما واقعیت این است که از شاید... و آدم‎هایش فاصله گرفته‎ام و برگشتن به این قصه، در شرایط فعلی برایم سخت است. نه که ناممکن باشد، ولی سخت است. هر وقت قصه را ادامه دادم، حتما همین‎جا اطلاع‎رسانی خواهم کرد.

تنها کاری که در حال حاضر می‎توانم انجام دهم، این است که اگر دوست داشته باشید، اسمِ ترانه‎ای را که سال گذشته (یا سال قبل‎ترش) گفته بودم انگار کاملا متعلق به صحنه‎ی پایانِ شاید... هست ولی نامش را نبرده بودم، بگویم. و فکر می‎کنم شنیدن این ترانه (که به احتمال زیاد همه‎تان آن را شنیده‎اید) نشان بدهد که آخرِ قراردادیِ این قصه چه خواهد شد (قبلا گفته بودم که به نظر من، هیچ کدام از پایان‎های قراردادی، پایان واقعی نیستند. به خاطر تمام اتفاقاتی که بعد از نقطه‎ی پایان ممکن است بیفتند... تنها مرگ است که شاید...). انتخاب با شماست. اگر که دوست دارید پایان قصه را بخوانید، باید کمی بیشتر صبر کنید. یک روز برای این قصه نقطه‎ی پایان خواهم گذاشت. ولی فکر نمی‎کنم این روز خیلی نزدیک باشد.

 

*

 

شهرزاد: گاهی آدم توی جنگ با خودش باید اونقدر پیش بره که یه ویرونه بسازه از وجودش، اونوقت از دل اون ویرونه یه نوری... یه امیدی... یه جراتی جرقه میزنه...

 

*


آنانی که در عالم بیداری خیالپردازی میکنند از هزاران چیزی آگاهند که دور از دسترس کسانیست که تنها در دنیای خواب رویا میبینند.

 
ادگار آلنپو


* بیژن نجدی


 

۱۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۲۲
لیلی

برای سال آینده‎ی سینمایی‎، این‎ها جزو فیلم‎هایی هستند که حتما تماشایشان خواهم کرد، ترجیحا همراه با...:

اژدها وارد میشود،‌ ابد و یک روز،‌ من،‌ سینما نیمکت و ایستاده در غبار و سیانور.

و البته،‌ فروشندهی اصغر فرهادی که توی جشنواره نیست و شاید نگارِ رامبد جوان.

برای آن شبهایی که هدف اصلی، تفریح هست و دور هم جمع شدن،‌ این‎که فیلم چی باشد، زیاد مهم نیست... با در نظر گرفتن این اصل اساسی که وقت گذاشتن برای تماشای بعضی فیلمها،‌ توهین به خود است... البته منظورم «فقط» فیلمهای آقای دهنمکی نیست.

* امیدوارم فیلمهای دیگری هم باشند،‌ خارج از این لیستِ‌ کوچک،‌ که غافلگیرم کنند.

پ. ن.: این که پدیدهی بازیگری سریال شهرزاد،‌ پریناز ایزدیار،‌ توی فیلم ابد و یک روز درخشیده، نشانهی خوبیست. درخشیدن ستاره‎های شهرزاد، چیز غیرقابل‎انتظاری نیست. ولی این‎که پریناز ایزدیار که قبلا، هیچ‎گاه به چشم نیامده بود، آن‎قدر خوب از پسِ گاهی اوقات شیرین و دوست‎داشتنی کردنِ کسی که به خاطر رقیب و دشمنِ درجه یکِ شخصیت اصلی قصه بودن، طبق قواعدِ درام باید منفور باشد، برآمده، او را لایق عنوان پدیده‎ی سریالی که اکثر بازیگرانش خیلی خوب هستند، می‎کند.

پ. ن. 2: من هیچ‎کدام از فیلم‎های جشنواره را ندیده‎ام.

۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۴ ، ۱۷:۱۴
لیلی

«او زندگی راحت و بیدردسر یک زن مجرد در آفریقای جنوبی را داشت و خودش نمیدانست که چقدر خوشبخت است. از کجا میبایست میفهمید. هیچ معیاری نداشت که زندگی خود را با آن ارزیابی کند.»

 

دخترخالهجان،‌ خیلی وقت پیش گفته بود،‌ به نظر او،‌ هر دختر مجرد و زن متاهلی باید این کتاب دوریس لسینگ را بخواند. تا حالا که حدود یک‎سوم از کتاب را خوانده‎ام و از دوران مجردی مری عبور و به ابتدای زندگی مشترکش رسیده‎ام، این‎قدر می‎توانم بگویم که خوب است که دخترهای مجردِ ما این رمان را بخوانند و... دیگران هم. چون...

*

بالاخره شهرزاد را دیدم. تا قسمت یازده که آخرین قسمتیست که تا حالا پخش شده. سر فرصت در موردش خواهم نوشت. حتما خواهم نوشت... خیلی حرف‎ها دارم که دلم می‎خواهد در موردش بنویسم.

*

لپ‎تاپم را، برای احتیاط،‌ از دیشب خاموش کرده‎ام تا در اولین فرصت،‌ که احتمالا تا پنج‎شنبه نخواهد بود،‌ راهی پایتخت یا بازار رضا شوم برای نشان دادنش به یک تعمیرکار. تصور زندگی بدون لپ‎تاپ هم برایم سخت است. به‎خصوص حالا که...

ولی شاید تجربه‎ی خوبی باشد. و عدو شود سبب خیر... اگر خدا خواهد.



بعدانوشت: قرار بود بنویسم که ترجمه‎ی این کتاب یک فاجعه است! از اشتباهات متعدد و بدسلیقگی در انتخاب کلمات و افعال،‌ به‎خصوص افعال کمکی و به کار بردن اشتباه علائم نگارشی و... و... باید وقت خواندن حواست را از دقت به زیبایی و درستی متنی که پیش رویت است پرت کنی تا بتوانی پیش بروی. کاری که برای من اصلا آسان نیست.


۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۴ ، ۱۵:۱۶
لیلی

من هنوز شهرزاد رو ندیدم. در واقع، از قبل از شروعش، خیلی قبل از شروعش، قرار بود که حتما بهروز تماشاش کنم، ولی، به خاطر شلوغی‎های این اواخر، اصلا نشد. چون مدل ما، این هست که اینجور سریال‎ها رو، همراه هم تماشا کنیم. یعنی همه، همه‎ی خانواده، بنشینیم دور هم و یک‎ ساعتی، فارغ از همه چیز، سریال رو تماشا کنیم. باور کنید این جور سریال تماشا کردن، لذتِ منحصربه‎فردی داره که سخت می‎شه پیداش کرد. مخصوصا وقتی که از قبل، به خاطر خیلی چیزها، تقریبا مطمئنی که «چیز»ِ خوبی در کار است. کاری که ارزشش را دارد و مهم‎تر از آن، برایت ارزش قائل است. اتفاقی که نادر است، پیش آمدنش... با گزینه‎هایی که در اختیارمان هست! (با در نظر گرفتنِ این‎‎که تماشای سریال‎ها یا فیلم‎های خارجی، در جمعِ تمامِ افرادِ خانواده، اصلا «عاقلانه» نیست! دست‎کم، ما نمی‎توانیم چنین ریسکی را بپذیرم! هنوز هم وقتی به یادِ تماشایِ دسپرادو توی جمعِ خانواده‎ی می‎افتم، بعد از هزار سال چشم‎هایم را می‎بندم!)

خب، همه‎ی این‎ها را نوشتم تا بگویم، دنیا، در لذت‎های پراکنده‎ی جدیدمان، در مورد شهرزاد نوشته... و من را بیشتر از قبل وسوسه کرده که هر چه زودتر تماشای شهرزاد را شروع کنم و خودم را به بقیه برسانم!

*

چند هفته پیش، به دنیا گفتم، بلاگ‎اسکای مثلِ آخر دنیاست!

امیدواریم، این یکی لذت‎ها... را، شما هم مثل ما، دوست داشته باشید و در این‎جا، ماندگار باشیم.

لذت‎های پراکنده

 

*

قرار بود در مورد چند تا فیلم و یک کتاب توی لذت‎ها بنویسم که چون در حال اسباب‎کشی بودیم، نشد که بنویسم. امیدوارم مشمولِ گذر زمان نشده باشند و باز هم بتوانم در موردشان بنویسم.


۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۴ ، ۱۷:۳۱
لیلی