سطر هفتم

سطر هفتم

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲۷ شهریور ۹۶، ۰۰:۵۱ - قالب رضا
    به به

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خانواده‎ی تیبو» ثبت شده است

جلد آخر جستجو، در پاریسِ در معرض جنگ اول جهانی می‎گذرد. هم‏زمان و هم‌عصر با پاریسِ روژه مارتن دوگار در خانواده‎ی تیبو. زندگیِ یک شهر در دو شاهکار قرن بیستم فرانسه، بدون هیچ شباهتی به هم. حتا باور این‎که این دو شهر، نه یکی، که حتا دو شهر جداگانه ولی در یک عصر مشترک باشند هم، سخت است... تصور این‎که آدم‎های این دو قصه، همشهری‎های پاریسِ جنگ‌زده باشند... مگر می‎شود؟! شاید این تفاوت به تفاوتِ طبقاتی این دو قصه برگردد. انگار می‎شود این قانون را با در نظر گرفتنِ استثنائاتی به همه‎ی مکان‎ها و اعصار تعمیم داد که زندگی و زمانه‎ی طبقه‎ی متوسط جلوتر از طبقه‎ی اشراف و هم‎نشینانشان هست. طبقه‎ی متوسطِ پیش‎رو...

 

+ تابلوی «رقص در مولن دلا گالت» اثر پیر آگوست رنوآر (1876ـ موزه‎ی اورسی پاریس)

Le Bal au Moulin de la Galette - Auguste Renoir réalisée en 1876

 

پروست در زمانِ بازیافته به این تابلوی پیر آگوست رنوآر اشاره کرده است. و چقدر دوست داشتم کشاندنِ پای شاهکارهای نقاشی به دلِ شاهکارش را.

 

+ تو همیشه خواب‌آلوده این شهرها را گذشته‌ای ـ شهرام شیدایی


* البته که نادر ابراهیمی


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۳۳
لیلی

ورود ویلیام فیتز دارسی، باشکوه بود، با ارفاق. یعنی مثلا در مقامِ مقایسه، با ورودِ هجوآمیزِ رت باتلر با چشیدنِ ضربِ دستِ اسکارلت، با اصابتِ ضربه‎ی مجسمه‎‎ای که او به سمتِ شومینه پرتاب کرده بود، مسلما ورودِ با اعلام رسمی در مهمانی رقصِ ناحیه، آن‎طور که همه‎ی توجه‎ها را جلب کرد و پچ‎پچ‎ها را برانگیخت، چشم‎گیر و باشکوه محسوب می‎شود. ولی آن هم، خیلی ناگهانی بود، بدون هیچ اعلامِ قبلی. نحوه‎ی ورودِ دزدمونا چطور بود؟ اصلا یادم نیست. ولی افلیا، احتمالا ورودِ پرطمطراق‎تری داشته نسبت به او. ورودِ ربه‎کا... ورود که نمی‎شود گفت، ربه‎کا قبل از شروع داستان مرده بود، ولی، حضور سایه‎اش در سراسرِ داستان... نه، همین‎جا باید حذفش کرد از بازی. ورودی در کار نبود. اگنسِ پتر اشتام توی یک کافه سروکله‎اش پیدا شد، نه؟ یکی پیدا کردم! فکر می‎کنم زمینه‎چینی برای ورودِ استلا به آرزوهای بزرگ بیشتر از این بالایی‎ها بود. آناکارنینا هم، با کمی مقدمه‎چینی وارد داستانِ خودش شد. ورودِ آئورا به قصه‎ی کارلوس فوئنتس... جرویس پندلتون! این یکی را هم می‎شود خوب محسوب کرد. اولین ورودش به عنوان جرویس پندلتون البته، نه حضورِ سایه‎وارش از همان ابتدای قصه و ددی‎لانگ‎لگز شدنش. هیت‎کلیف چه ورودِ بی‎نوایانه‎ای داشت!

ورود که نمی‎شود گفت، ولی زمینه‎چینی در سکوتِ دوگار برای «پیش آمدن»ِ دوباره و جدیِ «اتفاق»ِ عشق بین ژاک و ژنی خانواده‎ی تیبو، جزوِ دلپذیرترین‎ها بوده برای من. این رها کردنِ هر کدام‎شان و سکوتِ احساسی‎شان و بعد شعله‎ور شدنِ همه‎چیز به محضِ دیدارِ دوباره، خب البته این را هم نمی‎شود توی بازی وارد کرد. بازی، بازیِ ورود هست. عشقِ ممنوعِ خدای چیزهای کوچک؛ یک استثناء. کل قصه اصلا، پیچید و دور زد تا در مرکزش به این عشق ممنوعی که به فاجعه انجامید برسد. سرخ و سیاهِ استاندال و عشقِ دیرآمده‎اش. پیش آمدنِ عشقِ جذابِ جلدِ آخر یا یکی به آخرِ شمال و جنوب؛ حتا اسمِ آدم‎هایش را هم فراموش کرده‎ام! ولی شکل گرفتنِ آن عشق، جذاب‎ترین بخش رمانِ هفت‎جلدیِ جذاب بود برای من، هجده‎سالگی، دقیقا قبل از ورود به دانشگاه. ماریِ عقایدِ یک دلقک که از همان اول، اصلا همواره، بود. دخترکِ خداحافظ گریکوپر هم، با یک مقدمه‎ی کوتاه، برخورد کرد با لنی. گتسبی بزرگ؟

 

پ. ن.: دو تا پست قبل، در مورد زمینه‎سازی و ورودِ باشکوه آلبرتین به جستجو نوشتم، بعد فکر کردم بقیه چطور؟ این پست، حاصلِ در حال فکر کردن نوشتنِ چند دقیقه‎ی گذشته‎ی من هست. همین‎طور درهم و برهم! توی این ساعتِ صفرِ شب، چیز زیادی به ذهنم نرسید. تازه از خیلی از آن‎هایی که به ذهنم رسید، چیز زیادی از «ورود» یادم نمانده؛ یک سری تصویرِ محو. بعد تازه، چقدر توی ادبیات، عشق کم داریم! شما هم اگر چیزی به ذهن‎تان آمد، بنویسید.

 

* بهرام حمیدیان

۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آبان ۹۵ ، ۰۰:۵۴
لیلی