سطر هفتم

سطر هفتم

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

چهارشنبه‎سوری

سه شنبه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۴، ۰۴:۰۷ ب.ظ

خاطره‎بازی با بچه‎های شاید...

 

سارا

ـ سارا، بیا بپر دیگه.

سرم را تکان دادم. اصرارهایشان کلافهام کرده بود. چرا ولم نمیکردند؟! چه اصراری داشتند!؟

چرا شیوا برنمیگشت؟! شیوا و مهران آن بالا تنها بودند و این مسئله، برایم بیشتر از همهی شور و شوقی که مقابلم جریان داشت، اهمیت داشت. خیلی بیشتر. و حتا آنقدر جسارت نداشتم که سرم را به بالا بچرخانم، چه برسد به آنکه راه بیفتم بروم آنجا و ببینم... چرا... چرا من شیوا را... اگر خودم با مهران حرف زده بودم، بهتر نبود؟!

نه! نبود! حتا تصور چنین درخواستی از مهران... نه. حتا تصورش هم برایم ناممکن بود!

ـ سارا بیا من هواتو دارم.

اخم نصفه و نیمهای کردم. همین مانده بود که او هوایم را داشته باشد و کمکم کند بپرم! همانطور که حمید دست پریوش را میگرفت تا کمکش کند. همین یک کار را کم داشتم! از دست همه عصبانی بودم و از او بیشتر از همه.

لیلی چرا پایین نمی‌‌آمد؟ او هم مثل من از تصور پریدن از روی این شعلههای جاندارِ آتش وحشت داشت؟ خب، نامزدش که اینجا بود. همهچیز هم که به خوبی و بهتر از آن چیزی که تصورش را داشتیم پیش رفته بود. برخلاف ترس خودش و ما، حمید مهربان بود و هیچ عکسالعمل بدی نشان نداده بود. چرا ده دقیقه بود آنجا مانده بود و از جایش تکان نمیخورد؟! درست بالای سرم، روی پلهها بود. سنگینی حضورش را حس میکردم. و بیشتر از آن سنگینی سکوتش را.

میلاد اینبار پیشرفت کرد! به طرفم آمد و در حالیکه دستش را به سمتم گرفته بود گفت: بیا سارا. مواظبتم.

خودم را عقب کشیدم و به بدنهی پلهها فشردم. چشمهایش با شیطنت خندید و گفت: بیا از روی اون کوچیکه بپر خانمِ دلاور!

و نگاهش به بالا چرخید و خندهاش محو شد و دوباره دستش را دراز کرد و این بار پیشنهادش بیپرواتر شد: بیا با هم بپریم.

سرم را تکان دادم و با حرص گفتم: نمیخوام!

ـ سارا، چرا نمیپری؟

با وحشت نگاهش کردم. از کجا ظاهر شده بود!؟

مچ دستم را گرفت. مورمورم شد. چندشم شد. موجی از احساساتِ بد از محل تماس دستش به کل وجودم سرازیر شد ولی هیچ تلاشی برای رها کردنِ دستم انجام ندادم. چشمم به شیوا افتاد که در حالیکه مینا کنار گوشش چیزی میگفت، دو نفری میخندیدند. دیدنش آن روبهرو کافی بود. با همهی احساساتِ بدم کنار آمدم. الان مهران کنار من بود، با من بود و مهم این بود. پشت سر من بود و بقیه کنار ایستاده بودند تا من بپرم. بله. مهم این بود. من را جلوتر برد و دستم را رها کرد و گفت: هیچی نیست. فقط پالتوت رو در بیار.

بیاراده دستم به طرفِ دکمههای پالتوام رفت. خودش کمکم کرد تا درش آوردم و بعد دستور داد: حالا بپر.

مینا پیشنهاد داد: از اون طرف بپر. کوتاهتره.

به سمتی که اشاره کرد نگاه کردم.

پریوش گفت: یه لحظه هست. اونقدر کوتاهه که اصلا آتیش کاری بهت نداره.

مهران از پشت سرم گفت: بپر دختر. و آرامتر، خیلی آرامتر، جوری که فقط خودم بشنوم گفت: تو شاگرد اولِ کلاستونیا!

برگشتم و به صورتش نگاه کردم. سرش را به تایید تکان داد. چه اصراری داشت من بپرم؟! چه اصراری داشتند؟!

ـ شالت رو گره بزن.

خندیدم. چقدر مرحله و مقدمات داشت پریدن! پالتوام دست او بود و با تونیک بافتم، اصلا احساس سرما نمیکردم. دستهایم را بالا بردم و شالم را پشت گردنم گره زدم. خندهام غیرقابل کنترل شده بود. یک نفر باید لبها و دندانهای من را جمع میکرد! با همان صورتِ پر از خنده برایش خط و نشان کشیدم: اگه طوریم بشهها!

بالاخره خندهی آرامی کرد و گفت: باشه. اگه طوریت شد با من!

مینا خندید: مگه قراره اورست رو فتح کنی! سارا آبرومون رو بردیا! و با نگاهش به پریوش و سپهر اشاره کرد و حمید...

حمید که با نگاه سختش زل زده بود به مهران. از نگاهش ترسیدم. نکند... نکند... برگشتم به عقب و به صورت مهران نگاه کردم که بیتوجه به نگاه او، من را نگاه میکرد و حواسش حتا به من هم نبود.

رو به سمتی که مینا پیشنهاد داده بود ایستادم و تمرکز کردم. اگر بعد از این همه معطلی و جلویِ نگاهِ منتظر همه نمیپریدم... باید میرفتم میمردم!

سپهر گوشیاش را به طرف گوشش برد و از جمع فاصله گرفت. یک نگاه کم شده بود. همین هم غنیمت بود. بیخیال همه چیز شدم و دلم را به دریا زدم و از گوشهی آتش پریدم. قلبم توی دهانم آمد، ولی پریدم. آخرش پایم سر خورد و مینا نگهم داشت، ولی پریده بودم. بچهها برایم دست زدند. پرشِ خوبی نبود و این تشویق، آماتور بودنم را به رخم کشید و اصلا خوشحالم نکرد. ولی لبخندی زدم و از مقابل نگاهِ شاکیِ میلاد گذشتم و پالتوام را از مهران گرفتم. سرش را تکان داد. اصلا دیده بود؟ به خاطرِ او پریده بودم. وگرنه من که تا قبلش حتا تصورش را هم نمیکردم که روزی از روی آتش بپرم. کاری که به نظرم حماقت بود. و من به خاطر او حماقت کرده بودم.

سپهر در حال صحبت کردن با موبایلش از پلهها بالا رفت. لیلی از همان بالا هنوز نگاهمان میکرد. هنوز هم به نظرم پریدن از روی آتش، حماقت بود و با وجود همهی آن معانیای که همهی پیشینیانمان به آن نسبت میدادند، بیمعنی بود. و اصلا هم تفریح بودنش را درک نمیکردم و تازه آنقدرها هم راحت نبود که به او بگویم سخت نیست و نترسد و پیشنهاد بدهم بیاید امتحانش کند. آن هم مقابل این همه نگاه. آن هم مقابل نگاه مهران که رئیسش بود.

شیوا هم به طرف پلهها رفت و مهران باز همراهش رفت! دوباره کجا میرفتند؟! به همان آرامیای که آمده بودند، رفتند. حالا سپهر هم نبود و این کم شدن بیشتر به چشم میآمد. سرخورده به مسیرشان نگاه کردم.

چرا؟! این سئوال مدام توی ذهنم تکرار میشد. از آتش فاصله گرفتم.

آن تو چه خبر بود؟! حتا این فکر که سپهر هم آنجاست، آرامم نمیکرد. دلم آنجا بود. مضطرب و پر از تشویش. ماجرای بین آنها چقدر جلو رفته بود که هی از جمع دورشان میکرد؟! کی فرصتِ اینقدر نزدیک شدن را پیدا کرده بودند؟! عصبی باز به بالا نگاه کردم. صدای موزیکِ شلوغی که پریوش گذاشته بود، از داخل میآمد. چه محیط عاشقانهای! آنها آنجا بودند. و معلوم نبود چرا؟ و معلوم نبود که دامنهی حرفها و صمیمیتشان تا کجا کشیده شده بود. آن بالا... بدون اینکه پالتوام را بپوشم، به طرف پلهها رفتم و چهار پله را بالا رفتم و خیلی بیهوده به لیلی توضیح دادم: من سردم شده. میرم تو.

چقدر هم حواسش بود! چقدر هم متوجه شد!

صدای آهنگ وقتی که در را باز کردم، حجیمتر شد و همهی فضا را در برگرفت. سپهر روی صندلیِ بلندِ این طرف اپن، رو به در نشسته بود و هنوز با موبایلش حرف میزد. لیلی گفته بود که اسم دوست دخترش نگین هست. مهران و شیوا پشت پنجره، آن سمتِ سالن، روبهروی در ایستاده بودند و صحبت میکردند. صدای آهنگ و فاصلهشان اجازهی شنیدن حرفهایشان را به من نمیداد. ولی... صحبتِ خوب و خوشی نبود. بد هم نبود. شیوا شبیه همان شیوایِ در حالِ بحثِ همیشگی بود. و مهران هم که مگر قرار بود قانع شود! مگر قانع کردنی بود!

به دیوار کنارِ در تکیه دادم و نگاهشان کردم. تصویر مقابلم آنها بودند و صدای سپهر را میشنیدم. چقدر مودب و مهربان حرف میزد. ناخواسته و بیهیچ پیش زمینهای ناگهان به نگین حسادت کردم. به دختری که حتا ندیده بودمش اما... تابهحال به هیچ دختری به خاطر دوستِ پسرش حسادت نکرده بودم و این... این احساسِ عجیبِ ناگهانی، ناگهان آنقدر شدید شد که دلم خواست، نگین بد باشد. سپهر را عاصی کند و این رابطه سرانجامی نداشته باشد. شوکه و دستپاچه جلوی پیشروی عجیب و غریب افکارِ ذهنیام را گرفتم. این افکارِ زشت چه بودند؟! و ناگهان از کجا پیدایشان شده بود؟! من و حسادت به... به کسی که حتا ندیده بودمش و به خاطر پسری که اولین بار بود میدیدمش؟! چه اهمیتی داشت که تنها پسری که به من «گیر» داده بود، از نظرِ ادب و شخصیت فرسنگها با این پسر فاصله داشت... چه اهمیتی داشت که شیوا جلوی چشمم...

نگاهم باز به سمتشان رفت. چرخیدند و...!

دستِ مهران همانطور که چرخیدند و از پنجره فاصله گرفتند، بیهوا... بیهوا؟ روی کمر شیوا قرار گرفت! شوکه شدم! تا وقتی که فقط تصورش بود هم قابل تحمل نبود، اما دیدنش، درست جلوی چشمم... تازه من میدانستم که شیوا حتا با مردها دست هم نمیدهد! همین شیوایی که همانطور که حرف میزد، خونسرد و بیاعتنا دستش را برد و دست او را از روی کمرش برداشت و از خودش جدا کرد و حتا جملهاش را هم قطع نکرد. مهران اما، به دستش نگاه کرد و ناگهان خندید.

نگاه شوکهام را به سمتِ سپهر چرخاندم که او هم سرگرم تماشای این صحنه بود و بعد نگاهش به سمتِ من چرخید و ابروهایش بالا رفتند و خندید. نگاهش پر از تحسین بود. خندهاش هم. تحسینِ حرکتِ شیوا که قاطع و مودب دستِ مهران را پس زده بود؟! یا مهران که دستش هرز روی کمرِ شیوا نشسته بود!؟

نگاهش را از نگاهم گرفت و باز مشغولِ نگین شد. سعی کردم دلم را از همهی احساساتِ بد پاک کنم. صحنهای که پیش چشمم اتفاق افتاده بود، تاوانِ همان افکار سیاهم بود. نگاهم را با دلخوری به آن دو دوختم. شیوا حالا روبهروی او، پشت به من ایستاده بود و نگاه مهران از روی من رد شد. جملهای که از درسِ بینش، توی دهانمان افتاده بود، از پسِ دو سه سال، به ذهنم آمد: سَقَط مَن عینی. سرم را تکان دادم. از چشمم افتاده بود. دیدنِ این صحنه تمامِ... مچ دستم را، که چند دقیقه پیش گرفته بود، به شدت به لباسم کشیدم تا اثر تماسش پاک شود. حماقت کرده بودم.

سرم را چرخاندم. چرا باید برایم اهمیت داشته باشد؟ بیشتر از دو سال بود که سیما رفته بود و او هم مردِ مجردِ جذابی بود که... اصلا همین مینا مگر نگفته بود که مطمئن باش با... حتا پدر و مادرش هم انگار... ولی دلم نمیخواست باور کنم. دلم نمیخواست باور کنم و اصلا حتا اگر باور هم میکردم، این که اینجا، جلوی چشمِ من، با دوستِ من... این اصلا برایم قابل پذیرش، قابل بخشش نبود. احساسِ مورد خیانت واقع شدن به من دست داده بود. احساسِ تلخ دور انداخته شدنِ، دور زده شدن. احساسِ خالی شدن...

در باز شد و لیلی و پریوش از کنارم گذشتند و همانطور که به طرف آشپزخانه میرفتند، پریوش آرام به سپهر گفت: ما میریم شام رو آماده کنیم.

سپهر سرش را تکان داد و برخاست و همانطور در حالِ مکالمه به سمتِ آشپزخانه رفت.

دوباره در باز شد و اینبار مینا وارد شد و با دیدن من با ذوق گفت: صحنهی رمانتیک رو از دست دادی!

سعی کردم از قیافهی آدمِ سیلیخورده بیرون بیایم و بی هیچ ذوقی گفتم: چی بود؟

ـ این...

با باز شدنِ در و ورود میلاد و حمید حرفش را قطع کرد و بعد زمزمه کرد: بعد برات تعریف میکنم. اگه احتمالا ادامه نداشته باشه.

 

***

 

 

لیلی

با تماسِ دستی با بازویم، از جا پریدم. شیوا کنار گوشم گفت: خوبه به میلاد این همه سفارش کردیم!... ولی انگار برای تو زیادم بد نشد.

بعد از گفتنِ این جمله از کنارم عبور کرد و پایین رفت. بدون اینکه منظورش را بفهمم، نگاهم به حمید بود که زل زده بود به مهرانِ شایگان که چند لحظه زودتر پایین رفته بود و حالا دستِ سارا را گرفته بود تا وادارش کند از روی آتش بپرد و هیچ توجهی به نگاهِ ثابت طلبکاری که رویش گیر کرده بود نداشت. نگاهِ ثابتِ طلبکاری که دلِ من را زیر و رو میکرد و از اتفاقاتِ بعدی میترساند. اتفاقاتی که افتادنش ناگزیر بود. حتا اگر این طرفِ ماجرا خودش را به بیتفاوتی زده بود. اصلا توی این موقعیت چه اصراری بود که سارای بیچاره را مجبور به پریدن از روی آتش کند؟! مقابلِ حمیدی که آمادگیِ هر اقدامی را در او میدیدم. نه که تجربهاش را داشته باشم. نه که در موقعیتهای مشابهی دیده باشمش. از بس که تجربهاش نکرده بودم، از بس که خشمش را ندیده بودم، هر عکسالعملی از جانبِ او برایم محتمل بود. مخصوصا با چیزهایی که سپهر گفته بود.

اما تصور هر برخوردی با مهرانِ شایگان!

امکان نداشت. مگر میشد با او برخورد کرد؟! اصلا چرا تا اینجا آمده بود؟! چه کسی باور میکرد؟

آمده بود و حالا، مقابل نگاهِ مردی که شاید به خونش تشنه بود، بازی راه انداخته بود. بازی با آتش.

اصلا... اصلا شاید سارای بیچاره دلش نمیخواست بپرد! چه اصراری داشتند؟! اول میلاد و حالا او.

که البته بالاخره مجبور شد بپرد و با لبخند به سمتِ مهران برگشت که تا رسالتِ پراندنِ او از روی آتش را به انجام رساند، همراه شیوا باز از پلهها بالا رفتند. نگاهِ حمید احتمالا تا لحظهی آخرِ عبورش از در ورودی، او را تعقیب کرد و بعد به سمت سارا رفت که مغموم جای قبلیاش ایستاده بود، انگارنهانگار که چند لحظه قبل، آن همه خندههای دلپذیرِ خواستنیاش را خرج کرده بود. خرجِ مردی که رفته بود.

نگاهش آنقدر روی او ماند تا دو دقیقه بعد، او هم، پشت سر بقیه از پلهها بالا رفت.

چقدر امشب طفلکی شده بود! حتا... حتا طفلکیتر از من که... اینجا رها شده بودم... نه... نه بیشتر از من. هیچکس به اندازهی من رهاشده و تنها نبود. هیچکس... هیچکس نمیتوانست جای من باشد. که همهی زندگیام آن پایین بود و حواسش به همهجا بود بهجز من. همهی زندگیام بود دیگر. خانوادهام، همهی کس و کارم. مردی که بدون او، حتا نمیتوانستم زندگی کنم. فقط زنده بودم. مثل این سه چهار هفتهی قبل. که حتا یک آبِ خوش از گلویم پایین نرفته بود. که حتا یک لحظه، یک ثانیه، زندگی نکرده بودم. همهی زندگیام بود دیگر که بی او، فقط زنده بودم. آن وقت آنجا ایستاده بود و اصلا حواسش نبود یک نفر که همهی حواس و قلبش پیش اوست، محتاج یک نگاهش هست. آره... قلبش. همهی قلبش. حتا... حتا اگر عادت بود... حتا اگر وابستگی بود، قلبم هم درگیرِ این عادت و وابستگی شده بود و هیچ راه فراری نداشت. نه. طفلکیتر از من کسی نبود.

همهی زندگیام از جایش تکان خورد، از وضعیتی که از لحظهی پایین رفتن مهران، تغییرش نداده بود و از پشت پریوش به سمت پلهها آمد.

با ترس نگاهش کردم. در عرض چند ثانیه، از همهی زندگیام بودن، به یک خطر بالقوهی نزدیک، تغییر ماهیت داد.

نرود سراغِ مهران؟!

خودم را به نرده چسباندم و از ترسِ اتفاقی که در ذهنم تصور کردم، چشمهایم را بستم.

ـ تو نمیخوای بیای پایین؟

چشمهایم را باز کردم. روبهرویم ایستاده بود! چند ثانیه نگاهم کرد و بعد به پایین اشاره کرد و بیتفاوت گفت: بیا با هم از روی آتیش بپریم.

از شوک اولیهی حضور و طرف صحبت شدنش بیرون آمدم و ناگهان همهی دلخوریهای دقایقِ قبلم به قلبم هجوم آوردند. تمام بیتوجهیِ لحظات قبلش. نادیده گرفتنم و تنها ماندنم روی این پلهها. بیمعرفتیاش. لبم را جمع کردم و با بغضی که این توجهِ ناگهانیاش به گلویم هدیه کرده بود، همانجور طفلکی، گفتم: برو با پریوش بپر!

لبخندی زد و گفت: هرکی جای خودشو داره. تو هم دختر داییم هستی. تازه... با پریوش که نپریدم. فقط دستشو گرفتم. اما با تو میخوام از روی آتیش بپرم.

دخترداییات هستم؟! همین؟! حمید! همین؟!

دستم را گرفت و با لحنِ وسوسهگری گفت: بیا دیگه. امشب شب خاصیه.

یک پله پایین رفت و من بدون اینکه از جایم تکان بخورم پرسیدم: چرا؟!

برگشت نگاهم کرد و پرسید: خاص نیست؟

منظورش چه بود از این حرف، از این حرکت. بعد از آن بیتوجهیها؟ بعد از آن نادیده گرفتنها. به دستم فشاری داد و پرسید: تا حالا از روی آتیش پریدی؟

سرم را تکان دادم. نپریده بودم.

زل زد به چشمهایم و با اطمینان گفت: چرا... پریدی.

نگاهش کردم و سرم را تکان دادم و با اصرار گفتم: نپریدم.

ـ پنج سال ازت بزرگترم. من بهتر میدونم یا تو؟

لبخند ناخودآگاهی به روی لبم آمد. به لبخندم لبخند زد و گفت: بیا دیگه!

همراهش، چهار پلهی باقیمانده را، روی ابرها پایین رفتم. پریوش لبخندی زد و از مقابلمان کنار رفت. هنوز روی ابرها بودم. دستم توی دست او بود و هیچ چیز دیگری توی دنیا اهمیت نداشت. نه مهران شایگان، نه عید، نه خانه و همهی آدمهایی که از آنها فرار کرده بودم، نه درسها، نه بیپولی، نه پریوش. هیچ چیزی.

میلاد با تعجب نگاهمان میکرد. قیافهاش باعث خندهام شد. دلم برایش سوخت. حتا نمیدانست امشب چی به چی هست! بیخبرترین آدمِ امشب... موردِ موردِ نظرش هم که انگار توی باغ نبود. مثل خودش که اصلا توی باغِ حوادثِ امشب نبود.

ـ به چی میخندی؟!

نگاهم را از صورتِ میلاد دزدیدم و ترسِ همهی هشدارهای سپهر قلبم را فراگرفت. چقدر بیاحتیاط به او زل زده بودم! هنوز مسئلهی مهران شایگان حل نشده، یک مشکل دیگر درست کرده بودم؟

نگاهش بد نبود. خوب بود. نه خوبِ خوب. ولی خوب بود. همان حمیدِ «خوبی لیلی؟» بود. همان حمیدی که من هم جای خودم را برایش داشتم و دخترداییاش بود. این آن چیزی نبود که میخواستم ولی بعد از آن لحظاتِ خالیِ قبل، آنقدر خوب بود که دلم نمیخواست با آرزوی بزرگتری، همین را هم از دست بدهم. حتا دلم نمیخواست از روی ابرها جای دیگری بروم. سرم را بلند کردم و گفتم: میشه نپرم؟

خندید و گفت: باشه ترسو! نپر. زوری که نیست! فکر کردم شاید دوست داشته باشی!

چند ثانیه با نگاهش همهجای صورتم را جستجو کرد و ناگهان دستش را بالا آورد و گونهام را کشید و گفت: تو چرا اینقدر مظلوم شدی؟!

با تعجب نگاهش کردم و دستم را روی گونهام گذاشتم. حرکتِ جدید یاد گرفته بود! قبلا کاری به گونهی من نداشت! چقدر هم محکم! نامرد!

نگاهم را از نگاهِ خندانش گرفتم و به مینا دوختم که لبش را گاز میگرفت تا نخندد و چشمکی به قیافهی ماتِ من زد.

تازه... تازه یادم آمد قیافهای که چند ثانیه با دقت به آن زل زده بود، صورتِ تغییرکردهام بود! همین! ابراز احساساتش برای آن همه تغییر همین بود؟! مظلوم شده بودم! آخ! چقدر هم محکم کشیده بود! هنوز هم درد میکرد! نامرد!

بازویم را از پشت گرفت و آرام به طرفِ پریوش، که او هم میخندید، هلم داد و گفت: دیگه برین تو. سرده.

پریوش هم به سرعت موافقت کرد: آره. بریم شام بخوریم. غذا سرد شد.

دستم را گرفت و از پلهها بالا برد. روی همان پلهی چهارم از پایین، توقف کردم و چرخیدم و پایین را نگاه کردم. در مورد خاموش کردن یا نکردن آتش با میلاد حرف میزدند. مینا باز بهرویم خندید و بوسهای به طرفم فرستاد. دستم را روی گونهام گذاشتم. درد میکرد. همه چیز واقعیت داشت. لبخندی از شوق زدم و بالا رفتم و خودم را به پریوش رساندم.

به محض ورودمان با نگاهِ مهران مواجه شدم که آن روبهرو با شیوا حرف میزد. نگاهش با اخم کمرنگی که روی صورتش بود، از روی من عبور کرد.

نگاهم را از او گرفتم و با پریوش به طرف آشپزخانه رفتیم. پشت سرمان سپهر و بعد از او مینا و سارا هم آمدند. یک دقیقه بعد هم شیوا وارد شد. میلاد آن طرف اپن ایستاده بود و نگاهش حتما و بدون نیاز به کنترل کردن، روی سارا بود. مهران هنوز کنار پنجره بود و از حمید خبری نبود.

پریوش وسط آن شلوغی گفت: آخ تا یادم نرفته...

از گوشهی اپن بستهی کادوپیچی را که همان ابتدای ورودمان دیده بودمش برداشت و گفت: لیلیجون رسم ما اینه که چهارشنبهسوری به تازه عروس کادو میدیم. این از طرفِ زنعموئه. یه کادوی کوچیکه. ناقابله.

بسته را توی دستم گذاشت. بچهها با ذوقِ خانوادهی عروس، به جای من از عمهام که کادو را فرستاده بود، تشکر کردند و من اصلا نمیدانستم که با این احساسِ خوشِ دست و پاگیرِ ناگهانی چه کنم. احساسِ خوشِ به رسمیت شناخته شدنِ تازه عروس بودنم... تازه عروسِ حمید بودنم...

هر چند خودش در جمع نبود، اما این کادو، انگار همهی قیافه گرفتنها و پس زدنهایش را بیاثر کرده بود. میخواست یا نمیخواست، قبول داشت یا نداشت، من دیگر فقط دخترداییاش نبودم.



شاید... - لیلی م.



موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۱۲/۲۵
لیلی

شاید...

نظرات (۱۲)

چقد قشنگ بود
مثل رمان خوندمش
فوق العادس قلمتون

به پسر عمتون سلام برسونین
پاسخ:
مثل رمان؟!
خب این چیزی به جز رمان نبود! :))

مرسی :)

پسرعمه‎م؟!؟!
هی من می خوام شکست در پروژوه کشف رمز از خاطر ببرم نمی شه!😪
لیلی امروز داشتم درس می خوندم یاد یه پستت افتادم در مورد فیلم های حال خوب کن
یه انیمیشن دختری که در زمان پرید خیلی باحاله وقت کردی ببین😊
پاسخ:
واقعا پیدا نکردی پسورد رو؟! :))
مگه می‎شه!

مرسی :) بذار ببینم دارمش یا نه. چون جدیدا یه هارد پر از فیلم به دستم رسیده که توش یک عالمه هم انیمیشنه. یعنی الان دو تا هارد پرِ پر از فیلم دارم! :)
فکردم خاطرس :))
پس واقعا رمان بود :)))
پاسخ:
خاطره؟! :))))
کی می‎یاد از این خاطره‎ها بذاره در ملاءعام آخه!
یعنی کامنت من نرسیده بود؟ :o
هیچی... همین که این پست رو خیلی دوست داشتم... و چه خاطره ی خوبی :)
پاسخ:
برای پست قبلی، همون ماجرای همان شبِ... کامنت گذاشته بودی و رسیده بود.
موضوع همون کامنت هست؟

مرسی :)
نه.. واسه همین بود:)
پاسخ:
:|
سلام لیلی جان
من امروز کلا یاد پست های چهارشنبه سوری شاید... می افتادم از همون موقع که سارا از ترس سر و صدا به مغازه ی لوازم آرایش (اگر اشتباه نکنم) پناه برد و منتظر بقیه موند تا...
خلاصه یه دور رمان رو تو ذهنم مرور کردم.
مرسی بابت این خاطره بازی امروز خیلی دلم میخواست سایت بود و این قسمت ها رو دوباره میخوندم. حس خیلی خوبی داره خوندن شاید... برای من اولین رمان در حال تایپی که شروع کردم.
پاسخ:
سلام سارای عزیزم
آره. دقیقا همون بود. از همون جا شروع شد که از ترس به اون مغازه پناه برد. چه خوب یادت مونده. :)
پس اتفاقی نبود که من دلم خواست به جای نوشتن در مورد چهارشنبه‌‎سوری، با شاید... خاطره‎بازی کنم :)

واقعا؟! نمی‎دونستم شاید... اولین رمان در حال تایپی بوده که خوندی... البته جمله‎ی خودت درست‎تره! شروع کردی! :))
نه می دونی چیه فکر کنم اشتباه تایپ می کنم! یعنی در این حد از پذیرشش فراریم!
نمی خوای کانل راه بندازی خیلی ها دارن ادامه می دن ها! اصلا داری آدرس ها رو؟
پاسخ:
اسم خواهر میلاد رو امتحان کن با حروف انگلیسی! حرف اول رو با حروف بزرگ بنویس! :)))
بهم خبر بده اگه موفق شدی! :)))))

منتظر درست شدنِ سایت می‎مونم. گاهی این‎جا خاطره‎بازی خواهم کرد، ولی برای ادامه دادن منتظر می‎مونم سایت درست بشه.
3> 3>

چه خوب که پارت لیلی رو هم گذاشتیش.(Y)

منم مثل سارا از رو اتیش نمی پرم! از کوچیکاش می پرم :))))))
پاسخ:
:)
لیلی اون موقع "اصل ماجرا" بود!

منم نمی پرم! :))
سال نو مبارک❤❤❤
پاسخ:
سال نوی تو هم مبارک عزیزم 😍😍😍
لیلی جون
سال نوت مبارک. ایشاا... همیشه موفق و سلامت باشی. کنار خانوادت...
همیشه برامون شاید بنویسی و همیشه و همیشه به هرچی می خوای برسی
پاسخ:
مرسی میناجو :)
سال نوی تو هم مبارک.
همچنین برای تو. 

همیشه شاید... بنویسم :))))

نه دیگه امیدوارم زودتر تموم شه.

مرسی عزیزم
سلام لیلی جان
خداقوت
اینجا http://ghesse.takbb.com/
عضو شدی آیا؟
 
شاید... میخوام
پاسخ:
سلام فاطمه‎جون
مرسی

منتظر می‎مونم تا 98یا روبه‎راه بشه. :)
بله شاید... اولین در حال تایپی بود که شروع کردم به خوندن و از وبلاگت به شاید... رسیدم. (ببخشید که انقدر دیر جواب دادم با گوشی می اومدم سر میزدم و کامنت گذاشتن برام سخت بود.)
لیلی نمیدونم چرا اما من دیگه امیدی به باز شدن سایت ندارم مخصوصا حالا که مدیرا یه سایت جدید زدن. :((
پاسخ:

بیشتر خواننده‎های مشترک وبلاگم و شاید...، یعنی تقریبا همه‎شون، از شاید... رسیدن. فکر کنم یک استثناء باشی. :)

من هم برام سخته با گوشی کامنت یا پست گذاشتن! فقط کامنت می‎خونم با گوشی!

امیدوار باشیم. :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی