سطر هفتم

سطر هفتم

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سلینجر» ثبت شده است

1

تابستان آخرین نفس‎های گرمش را می‎کشد و آخرین زورش را می‎زند. فصل فراغت... فصل مهربان و دوستداشتنیِ من... فصلی مثلِ رمان‎های جین آستین...

دقت کرده‎اید نقش آلارم را ایفا می‎کنم؟ حواستان باشد این تمام شد، آن تمام شد، این دارد می‎گذرد... و فلان:دی.

2

هزار ساله که کتاب‎فروشی نرفته‎ام. از آن کتاب‎فروشی‎های با دل سیر... از آن سِیر کردن‎های لذت‎بخش بین قفسه‎های کتاب‎ها... هزار ساله که از بوی انبوهِ کتاب‎های نو و دست‎نخورده دور بوده‎ام... به همین زودی‎ها باید سری به یکی از آن کتاب‎فروشی‎های دوست‎داشتنی‎ام بزنم.

3

بعد مثلا قرار بود کلی چیز بنویسم در مورد آدم‎های گیم آو ترونز! همه‎ی حرف‎ها و دل‎نوشتههای نوشته‎نشده، رفتند و محو شدند، متولد نشده... مثلا در مورد مهر جیمی لنیستر به برین و مردِ دوست‎داشتنی‎ای که با برین بودن او را به آن تبدیل می‎کند، انگار کاملا بی‎ربط به جیمی لنیسترِ سرسی، در مورد جان اسنو؛ پسرکِ ترسوی پر از ترس و تردیدِ بی‎عملی که عشق و مرگِ یک دختر وحشی، از او مردی ساخت، قهرمانی ساخت که دیدیم، از... از خیلی چیزها... خیلی آدم‎ها...

4

به عقیده‎ی رادفورد، او رفت چون دنبالِ کسی می‎گشت، یا چون می‎خواست کسی پیدایش کند. (بلو ملودی؛ دی. جی. سلینجر)

5

آقای محمدحسن معجونی، آخر یک قسمتی از اون سریالی که رامبد جوان ساخته بود، می‎گفت ماها (زمینی‎ها)، عادت عجیبی داریم که به جای لحظه، از خاطره‎ی آن لحظه لذت می‎بریم. بله. همینطور است... چقدر تلخ که این‎طور است.

6

و من همیشه دیر رسیدم

شاید

هربار با قطار قبلی

باید می‌آمدم

(حسین منزوی)

7

شاید هیچ‎ کسی را نتوان یافت که، با همه‎ی پارسایی، روزی بر اثر پیچیدگی شرایط انسانی ناگزیر از همراهی با گناهی نشود که بیش از همه طردش می‎کند ـ البته بی‎آن‎که بتواند به‎طور کامل واقعیت‎های ویژه‎ای را که گناه در پس آن‎ها پنهان شده‎است تا بتواند به او نزدیک شود و رنجش دهد، باز بشناسد. (جستجو پروست)

8

سرزنشت نمی‎کنم. انتخاب این‎که عاشق کی باشیم، دست ما نیست. (آقای جیمی لنیستر فرمودن، همین الان، وقتی نشسته‎ام و خواهرم گیم آف ترونز تماشا می‎کند... و من توی پرانتز اضافه می‎کنم: و عاشق کی نباشیم...)

راستی متوجه شده بودید که هنرپیشهی داریو ناهارایس بعد از سیزن سوم عوض شد؟ یعنی آن داریو ناهاریسی که ما می‎شناسیم، همانی نیست که از اول بود!

9

فاینالی برکینگ بد را تمام کردم!

10

برای درباره‎ی الی دو بار و برای جدایی سه بار سینما رفته بودم، اما هنوز نرفته‎ام فروشنده را تماشا کنم. هی وقت نمی‎شود، هی جور نمی‎شود.

این‎که فروشنده فیلم تحسین‎شده‎ی تحسین‎شده‎ترین کارگردانِ ماست، این‎که فیلم‎های فرهادی، همیشه شگفت‎زده‎ات می‎کنند، این‎که فیلم‎هایش برای تو چاره‎ای به‎جز دوست‎داشتن‎شان باقی نمی‎گذارند، این‎که این فیلم دو جایزه‎ی ارزشمند از معتبرترین جشنواره‎ی هنری سینمای جهان گرفته، این‎که حواشی کن و حواشی پیش‎آمده در مورد موضوع و... خواه ناخواه به عطش و کنجکاوی تماشاگران ایرانی برای تماشای این فیلم دامن زده و می‎زند درست، ولی شک نکنید که یکی از دلایل این استقبال، ترکیب قباد و شهرزاد است توی این فیلم، به دور از اغیار!

11

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟ (سعدی)

 

* بهرام حمیدیان

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۵۶
لیلی

مدت‎ زیادی گذشته از آخرین باری که داستانِ کوتاهی خواندم که دوستش داشته باشم. تازه می‎خواستم به این قطعیت برسم که از داستان‎های سلینجر، فقط آن‎ها را که مربوط به خانواده‎ی گلس هستند دوست دارم، که چند روز پیش، توی یکی از کتاب‎خوانی‎های توی مسیرم، با این داستانِ کوتاه شانزده هفده صفحه‎ای سلینجر مواجه شدم: برادران واریونی.

خیلی دوستش داشتم. البته این داستان مربوط به اولین سال‎های نویسندگی او (1943) است و قطعا خامی‎هایی دارد. حرف فقط سر دوست داشتنش هست و به دل نشستن. یکی هست توی این قصه که من را به یادِ کسی می‎اندازد... شاید شما را هم.

 

***

برای من و احتمالا هزاران نفرِ دیگر، قصه‎ی برادرانِ بی‎نظیرِ واریونی یکی از غم‎بارترین و تمام‎نشدنی‎ترین حکایت‎های این قرن است.

*

او بلندقدترین، لاغرترین و افسردهترین پسری بود که در زندگی‏‎ام دیده بودم. هوشش محشر بود. چشم‎های قهوه‎ای براقی داشت و فقط دوتا پیراهن تن می‎کرد. کاملا غمگین بود و من علتش را نمیدانستم.

اگر برای آمدن پای تخته و جان‎دادن برایش داوطلب می‎خواست، حتما برنده‎ی بورسیه‎ی تحصیلی می‎شدم.

*

از نظرِ واحد آگاهی‎های قلبی، سانی واریونی خوش‎قیافه، دلچسب، دورو و بی‌حوصله بود. نوازنده‎ی خارق‎العاده‎ی پیانو بود. انگشتانش بی‎نظیر بودند؛ به نظرم بهترین انگشت‎های 1926. انگشتانش به نظرم کلیدها را چنان ماهرانه می‎نواختند که انگار چیز تازه‎ای قرار بود از پیانو بیرون بیاید.

....

البته خودش هم به خوبی از مهارت‎هایش باخبر بود. چنان از بدوِ تولد خودپسند بود که فروتن به نظر می‎آمد. سانی هیچ‎وقت ازت نمی‎پرسید از موسیقی‎اش خوشت آمده یا نه. کاملا مطمئن بود که خوش‎تان می‎آید.

*

بعد یک‎هو حس وحشتناک و بی‎ردخوری آمد سراغم. ورق‎هایم را گذاشتم زمین و رفتم رو سکو ایستادم و سیگاری گیراندم. سانی هم آمد و سیگاری ازم گرفت. بی‎خیال بالاسرم ایستاد، قاطع و هراس‎آور. رفتارش چنان استادانه بود که حتا نمی‎توانست روی سکو و بینِ واگن‎ها بالاسرت بایستد بی‎این‎که استاد و رهبرِ بی‎رقیبِ سکو قلمداد شود.

*

گفتم: «اشتباه می‎کنی. پاک داری اشتباه می‎کنی. جو دمغ نیست. جو فقط واسه خاطرِ فکر و خیالاش تنهاست. کلی از اون فکرا تو سرش جولون می‎دن. تو هیچ‎کدوم‎شونو نداری. فقط تویی که دمغی سانی.»

سانی گفت: «تو که حتما بدجوری فکر و خیال تو سر داری. داری وقتتو تلف می‎کنی. می‎‏شه نظرت رو به یه چیزی تو مایه‎های خودم جلب کنم؟»

گفتم: «ازت متنفرم. تمومِ عمرم سعی‎مو می‎کنم که از موسیقیت متنفر باشم.»

کیف دستی‎ام را از دستم گرفت، درش را باز کرد و سیگارم را درآورد. گفت: «غیرممکنه.»

*

لبخندی روی لب‎های جو نشست. همیشه لبخندزنِ خوبی بود.

*

از پروفسور ورهیز خواستم وقتی جو همراه من و بابا می‎آید تا ایستگاه قطار، برود دیدنِ سانی. خودم از پسِ دیدنش برنمی‎آمدم. تحملِ آن چشم‎های سردِ بی‎حوصله را نداشتم که هر شگردِ ناچیزم را پیش‎بینی می‎کردند.

*

حالا دیگر من حساسیتم را شاید جایی میان سیطره‎ی زندگیِ معمولِ منطقیِ سرخوشانه جا گذاشته‎ام. تا مدت‎ها پس از مرگِ جو واریونی هنوز از حضور در جاهایی که جاز نواخته می‎شد خودداری می‎کردم. بعد یک‎هو داگلاس اسمیت را در کالجِ معلم‎ها دیدم، عاشقش شدم و باهاش رفتم رقص. و وقتی ارکستر یکی از آهنگهای برادران واریونی را نواخت، با حسی خائنانه دریافتم می‎توانم برای قرار ملاقات‎های عاشقانه و تجربه‎ی سرخوشیِ تازه‎ام با نوستالژی‎بازی‎های آینده، از شعرها و موسیقیِ واریونی‎ها استفاده کنم. حسابی جوان بودم و حسابی عاشقِ داگلاس. چیزِ نه‎چندان نبوغ‎آمیزی در داگلاس وجود داشت ـ دستانش آماده‎ی آماده بود تا مرا در برگیرد. به‎گمانم هرگاه بانویی بخواهد به یادِ عالی‎جنابی چکامه‎ای از جاودانگیِ عاشق بسراید، برای هر چه تاثیرگذارتر کردنش باید به یاد بیاورد حضرتش چه‎گونه صورتِ او را میان دستانش می‎گرفته و چه‎گونه دست‎کم با کنجکاویِ مودبانه آن را می‎کاویده. جو همیشه چنان گرفتارِ کشتی‎های غرق‎شده، چنان بی‎میل و چنان اسیرِ نبوغِ سیری‎ناپذیرش بود که یا میل نداشت یا اصلا فرصتش را، که اگر نه صورتم، دستکم عشقم را بکاود. در نتیجه، قلبِ کم‎ظرفیتم زنگِ یارِ دیرین را از یاد برد و طنینِ تازه را جانشینش کرد.

 

* نیکی فیروزکوهی


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ تیر ۹۵ ، ۰۲:۲۴
لیلی

.

چنان از بدوِ تولد خودپسند بود که فروتن به نظر می‎آمد.


برادران واریونی ـ جی. دی. سلینجر

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۵ ، ۰۳:۱۹
لیلی