سطر هفتم

سطر هفتم

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲۷ شهریور ۹۶، ۰۰:۵۱ - قالب رضا
    به به

۱۸ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

.

میخنده و می‎گه اصلا نمی‎تونم تو رو تصور کنم که نشستی و DeadPool تماشا می‎کنی! دوباره می‎خنده. باز هم می‎خنده.


۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۰۶
لیلی

وارد بستر شده‎اید. در میان اشیایی که می‎شناسید، میان ملحفه‎ها و پتوهایی که پر از بو‎ها و خاطره‎هاتان است، جای گرفته‎اید. سرتان نرمی آشنای بالشت‎تان را یافته است. به پهلو برگشته‎اید، پاهاتان را به شکم چسبانیده، گردن را به جلو خم کرده‎اید، خنکای بالشت صورت‎تان را خنک کرده‎ است: اندکی بعد خوابتان خواهد برد و در میان تاریکی، همه را و همه چیز را فراموش خواهید کرد.

همه را فراموش خواهید کرد: قدرت بی‎رحم آنانی را که برتر از شمایند، آن سخنان بی‎ملاحظه‎ گفته‎شده را، حماقت‎ها را، کارهایی را که سرانجام نداده‎اید، بی‎شعوری را، اهانت را، ناحقی را، بی‎توجهی را، آنانی را که به شما تهمت زده‎اند و خواهند زد، بی‎پولی‎تان را، زمانی را که به سرعت می‎گذرد، زمانی را که تکان نمی‎خورد، چیزهایی را که به آن‎ها نرسیدید، تنهایی‎تان را، شرمساری‎تان را، شکست‎هاتان را، درماندگی‎تان را، اوضاع اندوهبارتان را، بدبختی‎ها را، همه‎ی بدبختی‎ها را، همه را اندکی بعد فراموش خواهید کرد. خوشحال از این‎که فراموش خواهید کرد، منتظرید.


+ نمی‎توانید بخوابید ـ اورهان پاموک


* سعدی



۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۲۷
لیلی





سالی: منم به عنوان کسی که کنار تو نشسته نیمهی تاریک دارم!

هری: واقعا؟ وقتی یک کتاب جدید میگیرم، همیشه صفحهی آخر رو اول از همه میخونم. اینجوری اگه قبل از اینکه کتاب رو تموم کنم هم بمیرم، میدونم آخرش چی شد. اینه دوست من، یه نیمهی تاریک!

 

پ. ن.: اعتراف می‎کنم که من هم کسی هستم که معمولا آخرِ رمان‎های عاشقانه رو اول می‎خونه! شاید به نیمه‎ی تاریکم ربطی داشته باشه، ولی دلیلم کاملا متفاوته با دلیل آقای هری برنز!


+ When Harry Met Sally


۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۵:۱۹
لیلی

یک جایی هست توی فرندز که وسط یکی از آن گفتگوهای شادِ دورهمی‎شان، یکی از دخترها لو می‎دهد (و فرندز چقدر سرشار است از این چیزهایی که یکی دیگر لو می‎دهد، ناخواسته، بدون ذره‎ای بدطینتی یا شیطنت، که کلا بدطینتی توی این رابطه‎ی شش‎نفره جایی نداشته هیچ‎وقت) که آن شب اولی که ماجرای چندلر و مونیکا توی اتاق مشترکِ چندلر و جوئی توی آن هتل لندنی شروع شد، همان شب عروسی دومِ نافرجامِ راس، مونیکا در واقع برای بودن با جوئی به آن اتاق پاگذاشته، نه چندلر. و یک شوخی تقدیر، یک نبودنِ ساده‎ی جوئی، موجب شده که توی همان لحظه‎ی عدمِ او، چندلری که اصلا توی محاسبات و فکر مونیکا جایی نداشته، یکدفعه تبدیل به یک آلترناتیو شود برای آن حالِ بدِ مونیکا و...

حال چندلر، وقتی که تا این‎جای رابطه با مونیکا پیش رفته، وقتی که تمام زندگی‎اش را برپایه‎ی بودن و دوست‎داشتنِ مونیکا بنا کرده، سردرگمی و بهت و شوکه‎شدنش، وقتی که می‎فهمد که چقدر، چقدر، چقدر شوخی شوخی و اشتباهی این رابطه آغاز شده... آن‎جا...

چقدر زندگی همه‎ی ماها سرشار است از این شوخی‎ها... از این اتفاقات... از این عدمِ هماهنگی‎های زمانی و مکانی... از این... و چقدر گاهی، خوب هستند این شوخی‎ها... و گاهی چقدر تلخ‎اند...


۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۴:۵۶
لیلی

لحنم را گم کرده‎ام...


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۲:۴۶
لیلی

فرانک مجیدی، در وب‌سایت «یک پزشک» نوشته:

اما پدیده‌ی سریال شهرزاد، دوست‌داشتنی‌ترین سوپراستار سینمای ایران است، جناب آقای «سید شهاب‌الدین حسینی».

می‌توانم ساعت‌ها درباره‌ی بازیِ بی‌نظیر آقای حسینی در این سریال حرف بزنم، بی‌ آن‌که باز توانسته باشم حق مطلب را ادا کنم. شهاب حسینی را که از «قباد» بگیریم، هیچ چیز دوست‌داشتنی‌ای در او نمی‌ماند و خیلی وقت‌ها حتی عصبی‌ات می‌کند. اما وقتی شهاب حسینی قباد می‌شود، انگار آرمان و آرزوهای دور و دراز عشق شهرزاد و فرهاد، مسئله‌ای پیش‌وپاافتاده است. قبل از نمایش قسمت ۶ به برادرم گفتم حدس می‌زنم در صحنه‌ی عروسی، به محض اینکه قباد، شهرزاد را ببیند، عاشقش می‌شود. اگر قرار باشد این‌قدر کلیشه‌ای و هندی شود، دیگر بقیه سریال را تماشا نمی‌کنم. همین اتفاق افتاد. ولی در آن صحنه، آن قدر بازی صورت شهاب حسینی بی‌نظیر بود که فکر می کنم حدود ۲۰ بار پشت سرِ هم آن صحنه را عقب بردم و از نو تماشا کردم. می‌دانستم ایشان بازیگر فوق‌العاده‌ای هستند، اما فکرش را هم نمی‌کردم که این‌قدر! و از آن به بعد، عادلانه بود که نام سریال به «قباد» تغییر یابد، چرا که اغلب مخاطبان، همه تن چشم می‌شدند و خیره به دنبال سکانس شروع بازیِ آقای حسینی بودند و هستند. این شهاب حسینی را با شهاب حسینیِ «پس از باران» و «پلیس جوان» مقایسه می‌کنم و تنها شباهت نام بین‌شان می‌یابم. این شهاب حسینی را باید با «سوپر استار» و «حوض نقاشی» مقایسه کرد و برای ستاره بودن‌ش و تعریف ظریف‌ش از نقش قباد و همه‌ی نقش‌های زیبایی که فقط اوست که می‌تواند آن‌جور بازی‌ش کند، کلاه از سر برداشت!

 

*

به میترا گفتم: نمی‎دانی چقدر سخته برگشتن به قصهای که حتا از فکر کردن به آدم‎هایش دست برداشته‎ای. چقدر سخته ادامه دادنِ قصه‎ای که ذهنت هم رهایش کرده...

البته که بعد چیزهایی به من گفت که متاثرم کرد و فکر کردم فردا، فردا به به‎زودی ادامه دادنش فکر می‎کنم! (شیوه‎ی اسکارلت اوهارای درون‎مان که هی فکر کردن به همه‎چیز را به آینده‎ی نزدیک حواله می‎کند و بارش را از اکنون برمی‎دارد). اما واقعیت این است که از شاید... و آدم‎هایش فاصله گرفته‎ام و برگشتن به این قصه، در شرایط فعلی برایم سخت است. نه که ناممکن باشد، ولی سخت است. هر وقت قصه را ادامه دادم، حتما همین‎جا اطلاع‎رسانی خواهم کرد.

تنها کاری که در حال حاضر می‎توانم انجام دهم، این است که اگر دوست داشته باشید، اسمِ ترانه‎ای را که سال گذشته (یا سال قبل‎ترش) گفته بودم انگار کاملا متعلق به صحنه‎ی پایانِ شاید... هست ولی نامش را نبرده بودم، بگویم. و فکر می‎کنم شنیدن این ترانه (که به احتمال زیاد همه‎تان آن را شنیده‎اید) نشان بدهد که آخرِ قراردادیِ این قصه چه خواهد شد (قبلا گفته بودم که به نظر من، هیچ کدام از پایان‎های قراردادی، پایان واقعی نیستند. به خاطر تمام اتفاقاتی که بعد از نقطه‎ی پایان ممکن است بیفتند... تنها مرگ است که شاید...). انتخاب با شماست. اگر که دوست دارید پایان قصه را بخوانید، باید کمی بیشتر صبر کنید. یک روز برای این قصه نقطه‎ی پایان خواهم گذاشت. ولی فکر نمی‎کنم این روز خیلی نزدیک باشد.

 

*

 

شهرزاد: گاهی آدم توی جنگ با خودش باید اونقدر پیش بره که یه ویرونه بسازه از وجودش، اونوقت از دل اون ویرونه یه نوری... یه امیدی... یه جراتی جرقه میزنه...

 

*


آنانی که در عالم بیداری خیالپردازی میکنند از هزاران چیزی آگاهند که دور از دسترس کسانیست که تنها در دنیای خواب رویا میبینند.

 
ادگار آلنپو


* بیژن نجدی


 

۱۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۲۲
لیلی

اردیبهشتِ روشنِ دوست‎داشتنی...

دلم نمی‎خواهد به این زودی‎ها به خرداد تحویلت دهم.

اگرچه خرداد ماهِ من است...

 

 

 

راه میروی

و شهر

اردیبهشت میشود


+ رضا کاظمی

 

 

* مجتبی تقوی‌زاد


+ عکس: شهرک سینمایی غزالی - اردیبهشت نود و پنج

۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۱۳
لیلی



لذت بی‎‎کرانی‎ست داشتن دوستی که بداند از یک شهر، کدام تکهاش را برای تو بردارد...

و از هر چیزی... از هر حسی...

که آن‎قدر تو را خوب بشناسد...



۵ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۷:۰۱
لیلی

جملهی هولناکی که باهاش مواجه شده بودم توی کتاب شهر و خانه‎ی ناتالیا گینزبورگ (فکر می‎کنم توی یکی از این بلاگ‎های گذشته، گفته بودم که نوشته‎های گینزبورگ را خیلی دوست دارم و نمی‎دانم که گفته بودم چرا یا نه؟) و قرار بود بنویسمش این بود: «هنوز هیچ کاری انجام نداده‎ام و به زودی پنجاه‎ساله خواهم شد.»

به همین سادگی... به همین هولناکی... به همین...

پنجاه‎سالگی، حالا خیلی دور به نظر می‎آید ولی... مثل همه‎ی سنین دور از دسترسی که آمدند و عبور کردند وسط بی‎خبری‎هامان... دور نیست روزی که چشم باز کنیم و ببینیم... هنوز هیچ کاری انجام نداده‎ایم و به زودی پنجاه‎ساله خواهیم شد.

اصلا دور نیست... اصلا...

زندگی کنیم.

*

پ. ن.: مهسایی که شعری آشنا را، انگار که اسم رمزی باشد، بدون هیچ حرف دیگری، برایم خصوصی گذاشته‎ای... می‎شناسمت آیا؟

پ. ن. 2: بعضی شعرها، انگار که حرف و حسِ مشترکند بین ماها. چرایش را بعضی‎هایتان، احتمالا، می‎دانید.

پ. ن. 3: از قبل از عید، قرار است برای لذت‎های پراکنده بنویسم! همین‎جوری هی فولدر فیلم‎هایی که قرار است در موردشان، حتما، بنویسم، حجیم‎تر می‎شود و حرف‎ها توی سرم می‎مانند و پرپر می‎زنند و می‎میرند و... چیزی نوشته نمی‎شود.

پ. ن. 4: چقدر خوبه که وقتی شروع به نوشتن می‎کنم، حرفها را فراموش می‎کنم. اگر نه که...

پ. ن. 5:

چه اسفندها... آه!

چه اسفندها دود کردیم!

برای تو ای روز اردیبهشتی

که گفتند: این روزها میرسی

                                     از همین راه!

 

+ قیصر امینپور


۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۰۳
لیلی

 

توی هر موقعیتی، هر چیزی، بستگی به این دارد که چه‎جوری و از چه زاویه‎ای به قضیه نگاه کنی.

 

پ. ن.:

* فراقت از تو میسر نمی‌شود ما را

* که آخری بُود آخر شبان یلدا را

+ سعدی

(دو مصرع مربوط به یک غزل هستند، اما نه پشت سر هم)

 

پ. ن. 2: آیسپکِ وانیل پسته :)

هزار سال بود آیس‎پک نخورده بودم. چقدر چسبید!


پ. ن. 3: این‎جا چه خبر بوده امروز؟! سیصد و خرده‎ای بازدید؟!



بعدانوشت: پیغام خصوصی می‎گذارید خب من نمی‎تونم جواب بدم که!




۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۲۸
لیلی

من اگر هزار خدمت بکنم گناهکارم                  تو هزار خون ناحق بکنی و بیگناهی

به کسی نمی‌توانم که شکایت از تو خوانم           همه جانب تو خواهند و تو آن کنی که خواهی

 

+ سعدی

 

کسی از تو چون گریزد که تواش گریزگاهی...


۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۲:۰۰
لیلی

 

کاش قبل از دل بستن، دل کندن را یادمان داده بودند...

 

* سعدی


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۵۱
لیلی


پسورد پست قبل، همان کلمه‎ی قبلی‎ست؛ اسم یکی از هم‎اتاقی‎ها.


۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۴۷
لیلی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۴۵
لیلی



بعد از اینکه شماها به دنیا اومدید، مادرت حرفی بهم زد که درست منظورش رو نفهمیدم؛ گفت از حالا دیگه ما فقط اینجاییم تا برای بچههامون خاطره باشیم. فکر کنم الان منظورش رو میفهمم. وقتی که پدر و مادر میشی دیگه فقط روحی میشی برای آیندهی بچههات.


  Interstellar- کریستوفر نولان

 

 

* پاره‎ای از شعری از مهتاب سالاری


۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۱:۲۲
لیلی



دلتنگم

دلتنگم و بیقراری‌های در ترافیکمانده‎ی غمگینی دارم

و نمی‌دانم از مقابلِ ایستگاه مترو

تا سرِ کوه بلند، چقدر فاصله باقی‌ست

نمی‌دانم

و انگشتانم کفافِ اشاره به دوردست‌ها را نمی‌دهند

و کفافِ شمردنِ دست‌هایی

که هربار پیش از رسیدنم

دست‌های کسی را

با دست‌های من

اشتباه گرفتند و بردند...

 

+ لیلاکردبچه

بخشی از یک شعر بلند

 

+ عکس: روستای ابیانه - اردیبهشت نود و پنج

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۱:۱۹
لیلی

پارسال یکی از همین روزهای اردیبهشت بود. از زیر درخت توت رد شدم. گفتم: سلام. چقدر خوشگل شدی! سال بعد دوباره زیبا میشی. چه من باشم. چه نباشم.

دیروز دوباره دیدمش. توتهایش گل انداخته بودند. من بودم، اما نخواستم دوباره همان جملهی تکراری را بگویم. به خودم گفتم: ریحان برو. راه برو. در اردیبهشتی که تو هستی. در اردیبهشتی که الهام نیست. که رضا نیست. که عباس نیست. که عمو نیست. که هما نیست. به جای همهی آنها راه برو. بعد از کوچه پس کوچههای مرزداران تا آریاشهر و ستارخان و دوباره تا خانه، همینطور راه رفتم. سال بعد درخت توت دوباره زیبا میشود  اگر من به اندازهی کافی راه بروم. مردههای زیادی در من هستند که باید سهمشان را از اردیبهشت بگیرند. موبایلم را خاموش کنم، وبلاگم را به حال خودش بگذارم. این یک ماه را فقط، این یک ماه را طوری زندگی کنم که وقتی تمام شد نتوانم بگویم هوای باغ نکردیم و دور باغ گذشت.

 

یادداشتی از «ریحان ریحانی»

 

+  اردیبهشتهایتان را هدر ندهید.


پ. ن.: این یادداشت را پارسال، پایان اردیبهشت توی سطر هفتم بلاگ‎اسکای گذاشته بودم. همان موقعی که درهای بلاگفا بسته شده بود و...

پارسال چقدر سرشار بودم از اردیبهشت... و چقدر جایی برای نوشتن نبود. امسال که هست، اگر باز سرشار شدم از این زیباترین ماه‎ِ سال، شاید... شد که بنویسم از همه‎ی حس‎های خوبِ این ماه.

خدا را شکر که این اردیبهشت، همراه است با باران و طراوت و هوایی معرکه و با عیدی آغاز شده که این‎قدر برای من عزیز هست.


پ. ن. 2: معرکه همیشه توی دایره‎ی لغاتم بوده. جزو کلماتی که جایگزینی برای‎شان نداشته‎ام برای توصیفِ همه‎ی «معرکه‎»ها. این معرکه، از دایره‎ی لغات خودم بود که به زبانِ مهران شایگان هم آمد. اما، از همان وقتی‎‏که مهرانِ شایگان با معرکه خطاب کردنِ سارا او را بیشتر به سرزمین افسانه‎های پریان و رویاهای عاشقانه هل داد، معرکه‎هایم من را یادِ او می‎اندازند و حالِ خوبِ آن شبِ انقلاب و به یادِ سارا...

راستی... اردیبهشت بود آن شب هم.


پ. ن. 3: تکرار می‎کنم: این یک ماه را فقط، این یک ماه را طوری زندگی کنیم که وقتی تمام شد نتوانیم بگوییم هوای باغ نکردیم و دور باغ گذشت.


پ.ن. 4: دیدید چطور این «تکرار می‎کنم»ها، اضافه شد به فرهنگ اصطلاحاتِ پر از بار معنایی‎مان و به فرهنگِ اصطلاحاتِ نویدبخش و پیروزی‎بخش‎مان؟ دیدید چطور یک‎هویی آمد و شد بخشی از خاطره‎ی خوشِ جمعی‎مان؟ دیدید که چه‎کار کرد؟ دیدید که همین دو کلمه‎ی ساده، چه قدرتی پیدا کردند؟ تبدیل به چه موجی شدند و... چه...


پ. ن. 5: مانع اگر نشوم، همین‎طور این پی‎نوشت‎ها زیاد خواهند شد. گفته بودم که بیشتر از خودِ مطلب، پی‎نوشت‎ها را دوست دارم؟ انگار همیشه این‎ها اصل هستند و متنِ مثلا اصلی، فقط بهانه‎ای بوده برای نوشته شدنِ این‎ها.


پ. ن. 6: شب به‎خیر و عید و روز پدر مبارک... و اردیبهشت هم.


*  منصور اوجی

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۲:۲۲
لیلی


راس: هی ایمی.

ریچل: ایمی، راس رو یادته؟

ایمی: نه راستش. (رو به راس) ولی خیلی باحال‎تر از اون پخمه‎ای هستی که قبلا باهاش قرار می‎ذاشت.

راس: اون من بودم.

ایمی: نه. یه بابای عجیب و غریبی بود که تو دبیرستان بدجور از ریچ خوشش می‎اومد... نزدیکِ... مثلا از کلاس نهم.

راس: هنوزم منم.

ایمی: نه. دربارهی تو حرف نمیزنم. (رو به ریچل) داداشِ اون دوست چاقت بود که موهای مسخرهای داشت...

راس: خب ایمی، میخوام از هدر رفتنِ وقتت جلوگیری کنم. باشه؟ همه‎ش منم!


+

بعدانوشت: به بیتا...

من همهی قسمتهاش رو دوست داشتم. فلاشبک و غیر فلاشبک!

دعواها و آشتیهاشون... و از همه بیشتر رفاقتهاشون... جنس رفاقتهاشون...

و جنسِ دوستداشتنها و عاشقیهاشون... حتا اگر مثل دوست داشتنِ راس و ریچل، اینقدر با صبر و حوصله و حرصِ همه رو درآر باشه! اینقدر بکنند از هم و برن و همهی شانسها و آدمهای دیگه رو امتحان کنند و این‎قدر بی‎تفاوت باشند نسبت به بودنِ خودشون یا اون یکی با کس دیگه‎ای، و آخر از همه، باز هم برگردند به همون احساسی که از نوجوانی پا گرفته بود و در طول سال‎ها، شکل عوض کرد و... ولی ماند و از بین نرفت.

که ببینند با هیچکسِ دیگه‎ای نمیشه، اگرچه بارها از دیگری ناامید شدند، و از شکل و تداوم رابطه‎ی مشترکشون. از شدنش. از کار کردنش. اگرچه صبورانه، توی همهی این سالها، طرفِ مقابل رو با آدمهای مختلف و توی رابطههای مختلف دیدند. اگرچه امیدوارانه سعی کردند رابطه‎های دیگه‎ای شکل بدهند. اگرچه حتا، توی کلیسایی توی یک قارهی دیگه، نشستند و با ناامیدی، مراسمِ ازدواجِ اون یکی رو تماشا کردند به امیدِ نشدنش... اتفاق نیفتادنش... اگرچه سعی کردند منطقی باشند و دل بکنند از داشتنِ کسی که با همه‎ی وجود دلشون می‎خواست... اگرچه یک‎بار تا خودِ همسر بودن پیش رفتند و همون منطقِ کور باعث شد با وجودِ همه‎چیز از هم بگذرند... اگرچه پدر و مادرِ یک فرزند مشترک شدند، بدون با هم بودن... و باز دل بریدند... اگرچه...



۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۱:۰۱
لیلی