سطر هفتم

سطر هفتم

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲۷ شهریور ۹۶، ۰۰:۵۱ - قالب رضا
    به به

۲۵ مطلب با موضوع «سریال» ثبت شده است

نشده بود، اگر بوده، یادم نیست که سریالی از همان اول، این‎طور میخکوب و مجذوبم کرده باشد؛ شد و کرد. نه از همان قسمت اول، که از همان اولین دقیقه‎ها، قبل از تیتراژ. انگار از مدت‎ها قبل می‎دانستم که این سریال برای من لحظاتِ لذت‎بخشی خواهد داشت. تماشایش را همان‎وقت‎ها گذاشته بودم، شاید برای روز مبادا. روز مبادا که نبود، ولی بعد از تماشای اولین قسمتِ بیگ‎بنگ تئوری، همین‎جوری، یکهویی، رفتم سراغِ این یکی. فاکتورهای زیادی جمع شدند تا این‎قدر این شروع را دوست داشته باشم؛ ماهیت پشتِ صحنه‎ی خبر بودنش (که همیشه جزو موضوعاتِ موردعلاقه‎ام برای تماشا بوده و هست)، فیلمِ آرون سورکین بودنش (با آن شیوه‎ی خاصِ نوشتن و هوش و نبوغی که به وضوح از نوشته و آدمهای خلق‎کرده‎اش بیرون می‏‌زند)، سیاسی بودنِ قصه، قصه‎های شخصی پررنگ و شخصیت‎های جذاب و... آن سخنرانیِ کوبنده‎ی ویل مکاووی (جف دنیلز) قبل از تیتراژ (که شاید در یک پستِ دیگر آوردمش) در یک گردهمایی میهن‎پرستانه، در مورد این‎که چرا آمریکا بهترین کشور دنیا نیست، ولی می‎توانست، می‎تواند باشد و... به هر حال همه‎ی این‎ها باعث شدند که تا این اندازه مجذوبش شوم و سیزن اول را توی شلوغی‎های این دو روز تماشا کنم. نه به درخشندگی اولین قسمت، ولی ادامه‎ی این سریال HBO در این فصل هم، بسیار خوب بود. تماشایش به شدت توصیه می‎شود: اتاق خبر (The Newsroom). باز هم خواهم نوشت.


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۵۲
لیلی

بعد باید کلی بنویسم در مورد حس‎هایم... خیلی چیزها در مورد جستجوی پروست؛ پرِ حرفم در موردش. بعد باید بنویسم از سیزن هفتم گیم‎ آو ترونز که چقدر بد بود! بعد باید آن مطلبی را که قرار بود وسط‎های این سیزن در مورد جیمی لنیستر بنویسم، بنویسم یک روزی. بعد باید در مورد شهرزاد بنویسم که این فصلش چقدر ناامیدکننده است و چقدر غیرقابل‎تحمل حتا! بعدتر... باید از خیلی چیزهای دیگر بنویسم، اما، آن حرف‎های اصلی نانوشته خواهند ماند... در مورد تمامِ اتفاقاتِ این روزها و هفته‎ها و ماه‎ها... از تمامِ دردهای مشترک جمعی‎مان... از تمامِ حرف‎ها... اندوه‎ها... خیلی چیزها... خیلی چیزها...

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۴۳
لیلی




P.S. I've said that "Listen", too! Probably, I hear, too! :D
Who knows that "Listen"?


۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۵۰
لیلی

Joey: Hey, Phoebe, I asked you, and you said it was okay.

Phoebe: Well, maybe now it’s not okay.

Joey: Okay. Well, maybe now I’m not okay with it not being okay.

Phoebe: Okay.

 

+ Friends


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۰۸
لیلی

روزگار سختی با شما خواهم داشت...

 



۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۴۶
لیلی

اندک اندک جمع مستان می‎رسند...


+ مولانا، در حاشیهی وضعیت سفید

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۴۰
لیلی

فقط جهت اطلاع؛ بازپخش سریال وضعیت سفید از شبکه آیفیلم، از دیشب شروع شده. هر شب ساعت 9. فکر می‎کنم غیر از پنج‎شنبه‌ها. تکرارش هم حدود ساعت 1 بعدازظهر هست. من همین تکرارِ قسمتِ اولش را توی چرخیدن توی کانال‎ها کشف کردم.

+ این سریال، به نظر من، بهترین سریال ایرانی‎‎ِست که تا به حال ساخته و پخش شده. اگر قبلا تماشایش نکرده‎اید، تماشای این بارش را از دست ندهید. جاهایی شگفت‎زده‎تان خواهد کرد. امیدوارم این بار کامل بازپخش شود.




۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۵ ، ۱۵:۳۹
لیلی

You know it. You just don’t know you know it.

 

+ Friends


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۵۷
لیلی

So no one told you life was gonna be this way

Your job's a joke, you're broke, your love life's D.O.A.

It's like you're always stuck in second gear

When it hasn't been your day, your week, your month, or even your year, but

I'll be there for you

(When the rain starts to pour)

I'll be there for you

(Like I've been there before)

I'll be there for you

('Cause you're there for me too)

 

+ I'll be there for you - Friends

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۵ ، ۲۲:۴۴
لیلی

توماس اشنوز، یکی از نویسنده‎های برکینگ بد می‎گوید مایکل اسلوویس، فیلمبردار/کارگردان نابغه‎مان در روز پایانی به همه‎مان هدیه‎هایی داد با نقلقول معروفی از دکتر زئوس که به‎شان چسبانده بود: «غمگین نباش که تمام شد، خوشحال باش که اتفاق افتاد.» (+)

و من امروز، مدام این جمله را تکرار می‎کردم. جمله‎ی قشنگی‎ست و دلنشین، قابل تعمیم به خیلی موقعیت‎ها و اتفاقات زندگی‎مان. روی یک تکه کاغذ نوشتمش و دادمش به الف. می‎توانستم همان وقت توی تلگرام برای او بفرستمش. ولی ترجیحم این بود که روی کاغذ بنویسم تا نگه‎ش دارد، شاید که هر از چند گاهی چشمش به آن بیفتد، به‎جای این‎که در انبوه پیغام‎های تلگرام گم شود و محو (هی قرار است درباره‎ی آفاتِ تلگرام و این شبکه‎های سریع و سهل‎الوصول و کنسروطورِ اجتماعی بنویسم و هی جور نمی‎شود). و بعد یک صدایی سعی می‎کرد خودش را به گوشم برساند. هی سعی می‎کرد خودش را عرضه کند. نمی‎شد، گیر کرده بود وسطِ همه‎ی شلوغی‎های امروز. بعد وقتی که شروع کردم به نقل کردن جمله توی فایل Word، خودش را یک‎جورهایی، کم و زیاد بالا کشید: غمگین نباش که تمام شد، خوش‎حال باش که «بالاخره» تمام شد، و بیشتر از این طول نکشید. این یکی هم قابل تعمیم هست به خیلی موقعیت‎ها و اتفاقات و رابطه‎های زندگی‎مان. شاید خیلی بیشتر از اولی. گاهی پایان خیلی بهتر از امتدادِ... اصلا فرهادی جمله‎ی گویایی را در درباره‎ی الی‎اش گنجانده بود: یک پایان تلخ، بهتر از یک تلخی بی‎پایان هست.

پ. ن.: عید مبارک.

پ. ن. 2: درباره‎ی برکینگ بد خواهم نوشت. تا به سرنوشت همه‎ی فیلمهایی که توی یک سال اخیر تماشا کرده بودم و قرار بود در موردشان بنویسم، دچار نشده. و به سرنوشت ترو دتکتیو.

پ. ن. 3: هزار سال بود که پی‎نوشت نگذاشته بودم!

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۴۵
لیلی

1

تابستان آخرین نفس‎های گرمش را می‎کشد و آخرین زورش را می‎زند. فصل فراغت... فصل مهربان و دوستداشتنیِ من... فصلی مثلِ رمان‎های جین آستین...

دقت کرده‎اید نقش آلارم را ایفا می‎کنم؟ حواستان باشد این تمام شد، آن تمام شد، این دارد می‎گذرد... و فلان:دی.

2

هزار ساله که کتاب‎فروشی نرفته‎ام. از آن کتاب‎فروشی‎های با دل سیر... از آن سِیر کردن‎های لذت‎بخش بین قفسه‎های کتاب‎ها... هزار ساله که از بوی انبوهِ کتاب‎های نو و دست‎نخورده دور بوده‎ام... به همین زودی‎ها باید سری به یکی از آن کتاب‎فروشی‎های دوست‎داشتنی‎ام بزنم.

3

بعد مثلا قرار بود کلی چیز بنویسم در مورد آدم‎های گیم آو ترونز! همه‎ی حرف‎ها و دل‎نوشتههای نوشته‎نشده، رفتند و محو شدند، متولد نشده... مثلا در مورد مهر جیمی لنیستر به برین و مردِ دوست‎داشتنی‎ای که با برین بودن او را به آن تبدیل می‎کند، انگار کاملا بی‎ربط به جیمی لنیسترِ سرسی، در مورد جان اسنو؛ پسرکِ ترسوی پر از ترس و تردیدِ بی‎عملی که عشق و مرگِ یک دختر وحشی، از او مردی ساخت، قهرمانی ساخت که دیدیم، از... از خیلی چیزها... خیلی آدم‎ها...

4

به عقیده‎ی رادفورد، او رفت چون دنبالِ کسی می‎گشت، یا چون می‎خواست کسی پیدایش کند. (بلو ملودی؛ دی. جی. سلینجر)

5

آقای محمدحسن معجونی، آخر یک قسمتی از اون سریالی که رامبد جوان ساخته بود، می‎گفت ماها (زمینی‎ها)، عادت عجیبی داریم که به جای لحظه، از خاطره‎ی آن لحظه لذت می‎بریم. بله. همینطور است... چقدر تلخ که این‎طور است.

6

و من همیشه دیر رسیدم

شاید

هربار با قطار قبلی

باید می‌آمدم

(حسین منزوی)

7

شاید هیچ‎ کسی را نتوان یافت که، با همه‎ی پارسایی، روزی بر اثر پیچیدگی شرایط انسانی ناگزیر از همراهی با گناهی نشود که بیش از همه طردش می‎کند ـ البته بی‎آن‎که بتواند به‎طور کامل واقعیت‎های ویژه‎ای را که گناه در پس آن‎ها پنهان شده‎است تا بتواند به او نزدیک شود و رنجش دهد، باز بشناسد. (جستجو پروست)

8

سرزنشت نمی‎کنم. انتخاب این‎که عاشق کی باشیم، دست ما نیست. (آقای جیمی لنیستر فرمودن، همین الان، وقتی نشسته‎ام و خواهرم گیم آف ترونز تماشا می‎کند... و من توی پرانتز اضافه می‎کنم: و عاشق کی نباشیم...)

راستی متوجه شده بودید که هنرپیشهی داریو ناهارایس بعد از سیزن سوم عوض شد؟ یعنی آن داریو ناهاریسی که ما می‎شناسیم، همانی نیست که از اول بود!

9

فاینالی برکینگ بد را تمام کردم!

10

برای درباره‎ی الی دو بار و برای جدایی سه بار سینما رفته بودم، اما هنوز نرفته‎ام فروشنده را تماشا کنم. هی وقت نمی‎شود، هی جور نمی‎شود.

این‎که فروشنده فیلم تحسین‎شده‎ی تحسین‎شده‎ترین کارگردانِ ماست، این‎که فیلم‎های فرهادی، همیشه شگفت‎زده‎ات می‎کنند، این‎که فیلم‎هایش برای تو چاره‎ای به‎جز دوست‎داشتن‎شان باقی نمی‎گذارند، این‎که این فیلم دو جایزه‎ی ارزشمند از معتبرترین جشنواره‎ی هنری سینمای جهان گرفته، این‎که حواشی کن و حواشی پیش‎آمده در مورد موضوع و... خواه ناخواه به عطش و کنجکاوی تماشاگران ایرانی برای تماشای این فیلم دامن زده و می‎زند درست، ولی شک نکنید که یکی از دلایل این استقبال، ترکیب قباد و شهرزاد است توی این فیلم، به دور از اغیار!

11

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟ (سعدی)

 

* بهرام حمیدیان

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۵۶
لیلی

والت: من کل قضیه رو بهشون توضیح می‎دم.

گریچن: پس حالا که بحث توضیح دادن شد، به منم توضیح بده.

والت: من توضیحی به تو بدهکار نیستم. من به تو یک عذرخواهی بدهکار بودم که ازت عذرخواهی هم کردم. من خیلی متاسفم گریچن. پس تا الان دو بار ازت عذرخواهی کردم. من واقعا متاسفم. اینم سومین عذرخواهی.

 

برکینگ بد سیزن دو اپیزود شش

*

خیلی عجیبه که یکی در پایان سیزن سوم برکینگ بد، هنوز دوستش نداشته باشه؟

با برکینگ بد، در وضعیت So So به سر می‎برم. مدارا می‎کنیم با هم! اگر در دو سیزن آینده تغییری در این وضعیت ایجاد شد، اعلام خواهم کرد!


* این‎قدر ورد زبانم شده در این جور مواقع که یادم نبود اشاره کنم؛ سیاووش قمیشی :)


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۵ ، ۱۴:۵۶
لیلی

فکر کردم شاید تصویر امیلیا کلارک در من پیش از تو کمک کند که احساسم نسبت به دنریس تاگریان کمی، فقط کمی، بهتر شود... از آنی هم که بود بدتر شد! انگار واقعا اشکال از هنرپیشه هست نه دنریس تاگریان!



۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۵ ، ۱۶:۵۴
لیلی

.

«رالف عزیز؛
همانطور که قول داده بودم سی فصل (صد و هفتاد صفحه) از اولین جلد داستان فانتزی‌ام را به‎پیوست تقدیم می‌کنم. نام این کتاب «بازی تاج و تخت» و قرار است در پایان تبدیل به اولین جلد یک تریلوژی با نام «آوازی از یخ و آتش» بشود. چنانکه می‌دانی من خطوط اصلی داستانهایم را هرگز پیش از نوشتن مشخص نمی‌کنم، چرا که اگر بدانم داستان قرار است به کدام سمت و سو برود لذت نوشتن را از دست خواهم داد. گرچه کم و بیش ایده‌هایی دربارهی کم و کیف دنیای داستان دارم و سرنوشت نهایی بعضی از شخصیتهای اصلی را نیز می‌دانم.»
از نامه‎ی "جورج ریموند ریچارد مارتین" به وکیل ادبی‌اش رالف ام. ویچینانزا که در تاریخ 7 دسامبر سال 1993 نوشته شده بود.


+ .


۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۵ ، ۰۴:۱۴
لیلی

جیمی لنیستر: سرزنشش نمی‎کنم. تو رو هم سرزنش نمی‎کنم. انتخاب اینکه عاشق کی باشیم، با خودمون نیست.

*

لیدی تایرل: یک ازدواج سلطنتی لازمه. مردم گرسنهی چیزهایی بیشتر از غذا هستند. تشنه‎ی مشغولیت فکر هستند. و اگر ما براشون فراهم نکنیم، خودشون دست به کار میشن. و معمولا مشغولیت‎های فکر اونها به اونجا ختم میشه که ما رو تیکه پاره بکنن. یک مراسم سلطنتی به مراتب ایمن‎تره.

*

جیمی لنیستر: از جنگیدن خسته شدم. اعلام آتش‎بس کنیم.

برین تارث: برای آتش‎بس باید اول اعتماد کرد.

جیمی لنیستر: من بهت اعتماد دارم.

*

تیریین لنیستر: بعضی وقتها فکر میکنیم که میخوایم یه چیزی رو بشنویم، ولی بعدش، وقتی‎که دیگه دیر شده، آرزو می‎کنیم که کاش توی شرایط دیگه‎ای اونها رو شنیده بودیم.

*

لرد بیلیش: هرج و مرج گودال نیست. هرج و مرج یک نردبانه. خیلیها سعی کردند ازش بالا برن و موفق نشدند و دیگه هیچوقت شانس دوبارهش رو هم پیدا نکردند. این سقوط اونها رو خرد کرد. بعضیها شانس اینکه از این نردبان بالا برن، نصیبشون شد، ولی این پیشنهاد رو رد کردند. اونها به مملکت چسبیدن، یا به خدایان، یا به عشق. همهشون وهم و خیالن. فقط نردبان واقعیه. تنها بالارفتن از نردبانه که اهمیت داره.

*

ـ به خاطر این که اون مسائل رو اونطوری که هست درک میکنه.

جان اسنو: و حالا تو میخوای اونو با من قسمت کنی؟ اون دانش عمیقی رو که از توی کلهی یک پرنده به دست آوردی؟

ـ مردم وقتی با هم کار میکنن که به نفعشون باشه. زمانی به هم وفادار هستن که به نفعشون باشه. وقتی عاشق هم میشن که به نفعشون باشه. و زمانی همدیگه رو میکشن که به نفعشون باشه. اون این مسئله رو میدونه، اما تو نمیدونی. برای همینه که تو هیچوقت نمیتونی باهاش بمونی.

*

مارجری تایرل: بعضی از زنها مردهای قدبلند رو دوست دارن. بعضی مردها قدکوتاه رو. بعضی مردهای پرمو رو دوست دارن. بعضیها مردهای کچل رو. مردهای مهربون، مردهای خشن، مردهای زشت، مردهای خوشگل، دخترهای خوشگل. بیشتر زنها نمیدونن چی دوست دارن تا زمانی که امتحانش کنن. و متاسفانه خیلی از ماها قبل از اینکه پیر بشیم و موهامون سفید بشه فرصت زیادی برای امتحان کردن نداریم.

ما زن‎ها موجودات پیچیدهای هستیم. و خوشحال کردن‎مون احتیاج به تمرین داره.

*

تیریین: تا کی قراره این داستانها ادامه داشته باشه؟

سرسی: تا وقتیکه به حساب همه‎ی دشمنامون برسیم.

تیریین: هر وقت که حساب یک دشمنون رو میرسیم دو تا دیگه برای خودمون به وجود مییاریم.

سرسی: پس فکر میکنم که این داستان خیلی طولانی میشه.

*

جان اسنو: من فکر میکنم داری یک اشتباه وحشتناک میکنی.

منس رایدر: داشتن این آزادی که بتونم اشتباه کنم، آرزوی همیشگیم بوده.

*

برین تارث: هیچ چیز سختتر از شکست توی محافظت از کسی که برات عزیزه نیست.

*

جان اسنو: شنیده بودم که بهتره دشمنات رو نزدیک خودت نگهداری.

استنیس باراتیون: هر کی این رو گفته دشمنای زیادی نداشته.

*

استنیس باراتیون: پدرم بهم میگفت وقتی حوصلهت سر میره یعنی استعدادهات زیاد نیستن.

*

لرد بیلیش: گذشته گذشته. آینده هست که ارزش صحبت کردن داره.

*

دنریس تارگرین: اگر تو تیریین لنیستر باشی، چرا برای تلافی کارهایی که خاندانت در حق خاندان من کرد، نکشمت؟

تیریین لنیستر: میخوای انتقام لنیسترها رو بگیری؟ روزی که به دنیا اومدم، مادرم جوآنا لنیستر رو کشتم. پدرم تایوین لنیستر رو هم با یک کمان به قلبش کشتم. من بهترین لنیسترکش کل زمانهام.

دنریس: پس به خاطر اینکه اعضای خانوادهی خودت رو کشتی، باید تو رو به خدمتم قبول کنم؟

تیریین: به خدمتت؟! علیاحضرت، ما تازه همین الان با هم آشنا شدیم. برای این که ببینم لیاقت خدمات من رو دارین یا نه، خیلی زوده!

*

استنیس باراتیون: اگه باید یکی رو بینشون انتخاب میکردی، کدوم رو انتخاب می‎کردی؟

شیرین: هیچ‌کدوم رو. همین انتخاب کردن‎هاست که همه‌چیز رو این‌قدر وحشتناک کرده.

استنیس: بعضی وقت‌ها آدم مجبوره انتخاب کنه. بعضی وقت‌ها دنیا مجبورش میکنه. اگه آدم خودش رو بشناسه و به خودش وفادار بمونه، دیگه در اصل یک گزینه رو انتخاب نمیکنه. باید سرنوشتش رو تکمیل کنه و تبدیل به چیزی بشه که باید بشه. هر چقدر هم که از انتخابش متنفر باشه.

*

تیریون: مغلطه‎ی چیزی که هست، با چیزی که باید باشه، آسونه. مخصوصا وقتی که اون چیز دقیقا باب میل خودت در اومده باشه.

*

دنریس: یک روز شهر بزرگ تو هم با خاک یکسان میشه.

پسر اشرافی میرین: با دستور شما؟

دنریس: اگه لازم باشه.

ـ و چند نفر برای انجام این کار کشته میشن؟

دنریس: اگه به اونجا برسه، حداقل در راه یک هدف خوب کشته شدن.

ـ این آدمها هم فکر میکنن که دارن برای یک هدف خوب کشته میشن.

دنریس: ولی به خاطر هدف یکی دیگه.

ـ پس هدف‌های شما صحیح و هدف‌های اون‌ها اشتباهن؟ اونا نمی‌تونن برای خودشون تصمیم بگیرن ولی شما باید براشون تصمیم بگیرین؟

تیریون: آفرین. خوب سخنرانی می‌کنی. ولی دلیل نمی‌شه که در اشتباه نباشی. با تجربه‌ی من، اکثر آدم‌هایی که خوب حرف می‌زنن به اندازه‎ی آدم‌های کندذهن در اشتباهن.

*

جیمی لنیستر: ما کسانی رو که عاشقشون هستیم انتخاب نمی‎کنیم. می‎دونی... یک جورایی... خب... خارج از کنترل ماست.

 

*

بالاخره سیزن پنجم را هم تمام کردم. کلی حرف دارم برای نوشتن. مخصوصا در مورد شخصیت‎های سریال.

موقعیت و حرف‎های تیریین توی صحنه‌ی دادگاه، اشک من را درآورد. در واقع اگر همه‎ی اتفاقات مهم سریال قبلا اسپویل نشده بود برای من (با شکست در برابر وسوسه‎ی تیترخوانی‎ها و...) شاید جاهای دیگری هم بود... ولی تا این‎جا، به غیر از شوک مرگ ند استارک توی سیزن اول (آن وقت زیاد کنجکاو اتفاقات و تیترها نبودم و در نتیجه چیزی از مرگ ند استارک نشنیده بودم و آمادگی ذهنی‎ای برای قصه‌ای که قهرمانان و شخصیت‌های محبوب یا مهم و اصلی‎اش را به راحتی آبِ خوردن می‎کشد، نداشتم)، این صحنه بود که متاثرم کرد.

خواهم نوشت، به زودی. مخصوصا در مورد شخصیت‎هایی که دوستشان دارم.

 

* امیرحسین منتظری‎فر


۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۵ ، ۲۲:۳۹
لیلی

1

تیریِین لنیستر: مرگ خیلی خستهکننده هست. مخصوصا الان که این همه چیزهای هیجانانگیز توی دنیا هست.

 

2

سِر داوس سیورث: خیلی دوست داشتم یک خدا داشتم، واقعا می‎گم! من نمیخوام تو رو دست بندازم ولی آدم‎هایی رو دیدم که برای هر خدایی که وجود داره دعا میکنن؛ برای باد، برای بارون، برای خونه، ولی هیچکدوم به درد نمی‎خورن.

پسر: ولی تو همیشه می اومدی خونه.

سِر داوس سیورث: من که دعا نمی کردم

پسر: ولی من می کردم

 

3

لرد تیریِین: اون دنبال نقطه ضعف از من می گرده. نباید در مورد تو بدونه!

شِی: من نقطه ضعف تو هستم؟

لرد تیریِین: این یه تعریف بود، بانوی من.

شِی: چطور نقطه ضعف بودن یه تعریفه؟

لرد تیریِین: زبان بعضی وقت‎ها قاصره.

 

4

قدرتی جایی پابرجا می‎مونه، که مردم باور داشته باشن که پابرجا می‎مونه.

 

5

راب استارک: اون پسر خوش‎شانس بود که تو این‎جا بودی.

تالیسا: بدشانسیش این بود که «تو» این‎جا بودی.

 

6

به هیچ‎کس اعتماد نکن. این‎جوری زندگی امن تره.

 

7

سرسی: هر چی آدم‎های بیشتری رو دوست داشته باشی، آدم ضعیف‎تری می‎شی. براشون کارهایی رو می‎کنی که نباید بکنی. کارهای احمقانه می‎کنی تا خوشحالشون کنی. تا امنیتشون رو حفظ کنی. هیچ‎کس رو جز بچه‎هات دوست نداشته باش. در این یک مورد یک مادر حق انتخابی نداره.

 

*

هر چه فصل اول Game of Thrones به نظرم معمولی (در مقابل آن همه تعریفی که از آن می‎‎شود) بود، فصل دوم را دوست داشتم. شاید به خاطر اینکه این بار می‎دانستم سطح انتظارم باید چه باشد و می‎دانستم باید ذهنم در چه فضایی باشم. شاید هم واقعا فصل دوم فارغ از آن تعریف اولیه فضا و مکان و شخصیت‎ها، واقعا بهتر از فصل اول شده بود. در مورد این سریال خیلی خیلی خیلی حرف دارم. دیروز بعد از بازگشت از یک پیاده‎روی لذتبخش از تجریش تا ونک (چقدر دلم تنگ شده بود برای پیاده رفتنِ این مسیر)، نشستم و شش قسمت باقی‎مانده از فصل دوم (بقیه‎اش را شب قبلش، بعد از برگشتن از شرکت دیده بودم) تماشا کردم.

*

پ. ن.: یونیک، من هم نوشتن توی دریم‎لند را دوست‎تر داشتم. حتا نوع نوشتنم هم آن‎جا فرق داشت. راحت‎تر بودم و بی‎تکلف‎تر و صمیمی‎تر. بیشتر خودم بودم. دلبسته بودم به آن‎جا. ولی... اتفاقاتی که سال قبل، نه یک بار، که دو بار برای بلاگفا افتاد، من را مجبور به مهاجرت کرد. کم کم دارم به این‎جا هم عادت می‎کنم. ولی نه مثل بلاگفا...

 

پ. ن.2: تولدت مبارک رفیق. دلم می‎خواست به شیوه‎ی خودم تولدت را تبریک بگویم. ولی حیف که واقعا دور شدم از...


۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۵ ، ۱۸:۰۰
لیلی



والتر: تا جایی که می‎دونم... اینا غیرقانونی بودن دیگه؟

هنک: آره خب، بعضی وقتها میوهی ممنوعه خوشمزهترینه. مگه نه؟

والتر: خندهداره مگه نه؟... اینکه چطوری اون خط رو رسم میکنیم.

هنک: جدا؟ کدوم خط؟

والتر: این که چی قانونیه، چی غیرقانونی. سیگارهای کوبایی، مشروب، می‎دونی اگه این مشروب رو سال 1930 میخوردیم قانونشکنی محسوب میشد اما سال بعدش هیچ منعی نداشت؟ حالا هم فقط خدا می‎دونه سال بعد چه چیزی قانونی میشه.

هنک: مثلا علف؟

والتر: آره. مثلا علف یا... هر چیز دیگه‎ای.

هنک: کوکائین؟ هروئین؟

والتر: منظورم اینه که این قوانین قراردادیه.

هنک: خب پس باید بیای یه سر زندون رو ببینی. کلی از آدمهای اونجا از این حرفا میزنن؛ هی رفیق! آخه چرا منو به خاطر ده پونزده بسته ماری‌جوآنا دستیگری کردی؟! سال دیگه وقتی ویلی نیلسون رئیسجمهور بشه همهش قانونی میشه. گندش بزنن. این مسائل رو یهطرفه نبین. بعضی وقتا چیزایی قانونین که نباید باشن. استعمال شیشه قبلا قانونی بود. قبلا به صورت آزاد توی همهی داروخونههای کشور فروخته میشد. خدا رو شکر که تو این مورد سرعقل اومدن.

Breaking Bad


*

پ. ن.: مرزهای سفت و سختِ مقاومتم در برابر سریال‎دیدن کاملا درهم شکستند!

پ. ن. 2: اردی‏بهشت تمام شد... (سلام مهسا). محض یادآوری و «حواس‎تان هست؟».

پ. ن. 3: بازتاب‎های اولیه‎ی نمایش فروشنده‎ توی کن، کمابیش خوب بوده. برای تماشایش، فعلا باید منتظر بمانیم. هر چند، با زمانی که به سرعت برق و باد می‎گذرد، واژه‎ی انتظار مفهمومش را از دست داده‎است.

پ. ن. 4: یادم نبود که در مورد ابد و یک روز، چیزی بنویسم. از فیلم‎های اکران جدید هم باید حتما اژدها وارد می‎شود را ببینم یکی از همین روزها.

پ. ن. 5: شهر چراغانی‎ست... شب‎های چراغانیِ عیدطورِ شهر را دوست دارم. مخصوصا این یکی را.

پ. ن. 6: کجا رفتند چیزهایی که قرار بود در موردشان بنویسم!؟


۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ خرداد ۹۵ ، ۰۲:۳۹
لیلی

یک جایی هست توی فرندز که وسط یکی از آن گفتگوهای شادِ دورهمی‎شان، یکی از دخترها لو می‎دهد (و فرندز چقدر سرشار است از این چیزهایی که یکی دیگر لو می‎دهد، ناخواسته، بدون ذره‎ای بدطینتی یا شیطنت، که کلا بدطینتی توی این رابطه‎ی شش‎نفره جایی نداشته هیچ‎وقت) که آن شب اولی که ماجرای چندلر و مونیکا توی اتاق مشترکِ چندلر و جوئی توی آن هتل لندنی شروع شد، همان شب عروسی دومِ نافرجامِ راس، مونیکا در واقع برای بودن با جوئی به آن اتاق پاگذاشته، نه چندلر. و یک شوخی تقدیر، یک نبودنِ ساده‎ی جوئی، موجب شده که توی همان لحظه‎ی عدمِ او، چندلری که اصلا توی محاسبات و فکر مونیکا جایی نداشته، یکدفعه تبدیل به یک آلترناتیو شود برای آن حالِ بدِ مونیکا و...

حال چندلر، وقتی که تا این‎جای رابطه با مونیکا پیش رفته، وقتی که تمام زندگی‎اش را برپایه‎ی بودن و دوست‎داشتنِ مونیکا بنا کرده، سردرگمی و بهت و شوکه‎شدنش، وقتی که می‎فهمد که چقدر، چقدر، چقدر شوخی شوخی و اشتباهی این رابطه آغاز شده... آن‎جا...

چقدر زندگی همه‎ی ماها سرشار است از این شوخی‎ها... از این اتفاقات... از این عدمِ هماهنگی‎های زمانی و مکانی... از این... و چقدر گاهی، خوب هستند این شوخی‎ها... و گاهی چقدر تلخ‎اند...


۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۴:۵۶
لیلی


راس: هی ایمی.

ریچل: ایمی، راس رو یادته؟

ایمی: نه راستش. (رو به راس) ولی خیلی باحال‎تر از اون پخمه‎ای هستی که قبلا باهاش قرار می‎ذاشت.

راس: اون من بودم.

ایمی: نه. یه بابای عجیب و غریبی بود که تو دبیرستان بدجور از ریچ خوشش می‎اومد... نزدیکِ... مثلا از کلاس نهم.

راس: هنوزم منم.

ایمی: نه. دربارهی تو حرف نمیزنم. (رو به ریچل) داداشِ اون دوست چاقت بود که موهای مسخرهای داشت...

راس: خب ایمی، میخوام از هدر رفتنِ وقتت جلوگیری کنم. باشه؟ همه‎ش منم!


+

بعدانوشت: به بیتا...

من همهی قسمتهاش رو دوست داشتم. فلاشبک و غیر فلاشبک!

دعواها و آشتیهاشون... و از همه بیشتر رفاقتهاشون... جنس رفاقتهاشون...

و جنسِ دوستداشتنها و عاشقیهاشون... حتا اگر مثل دوست داشتنِ راس و ریچل، اینقدر با صبر و حوصله و حرصِ همه رو درآر باشه! اینقدر بکنند از هم و برن و همهی شانسها و آدمهای دیگه رو امتحان کنند و این‎قدر بی‎تفاوت باشند نسبت به بودنِ خودشون یا اون یکی با کس دیگه‎ای، و آخر از همه، باز هم برگردند به همون احساسی که از نوجوانی پا گرفته بود و در طول سال‎ها، شکل عوض کرد و... ولی ماند و از بین نرفت.

که ببینند با هیچکسِ دیگه‎ای نمیشه، اگرچه بارها از دیگری ناامید شدند، و از شکل و تداوم رابطه‎ی مشترکشون. از شدنش. از کار کردنش. اگرچه صبورانه، توی همهی این سالها، طرفِ مقابل رو با آدمهای مختلف و توی رابطههای مختلف دیدند. اگرچه امیدوارانه سعی کردند رابطه‎های دیگه‎ای شکل بدهند. اگرچه حتا، توی کلیسایی توی یک قارهی دیگه، نشستند و با ناامیدی، مراسمِ ازدواجِ اون یکی رو تماشا کردند به امیدِ نشدنش... اتفاق نیفتادنش... اگرچه سعی کردند منطقی باشند و دل بکنند از داشتنِ کسی که با همه‎ی وجود دلشون می‎خواست... اگرچه یک‎بار تا خودِ همسر بودن پیش رفتند و همون منطقِ کور باعث شد با وجودِ همه‎چیز از هم بگذرند... اگرچه پدر و مادرِ یک فرزند مشترک شدند، بدون با هم بودن... و باز دل بریدند... اگرچه...



۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۱:۰۱
لیلی



I really love him here!


۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۳۸
لیلی