سطر هفتم

سطر هفتم

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۴۸ مطلب با موضوع «فیلم» ثبت شده است


«تماشای این فیلم را از دست ندهید»، شاید زیادی توصیه‎ی شدیدی باشد ولی، تماشای این فیلم نسبتا شدیدا توصیه می‎شود.

به هیچ‎وجه فیلمِ بی‎نقصی نیست، که اتفاقا اشکالاتِ ریز و درشتِ زیادی دارد ولی، فیلمی‎ست دلنشین، متفاوت و غیرمنتظره در سینمای ایران. تجربه‎اش کنید.

+ ایتالیا ایتالیا

 

* نیکی فیروزکوهی

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۶ ، ۰۰:۱۰
لیلی



جالب‎توجه‎ترین ویژگی He Loves Me... He Loves Me Not (2002)، آدری توتوست. فیلم بیشتر از هر چیزی، مجموعه‎ای از قاب‎های خوشرنگِ آدری توتوست، و اگر فقط از این جنبه‎ هم تماشایش کنیم، کلی تماشایی‎ست!

*

مرا به سلول انفرادی می‌فرستند
هیچ‌کس نمی‌داند
رویای تو
در پستوهای عمیق هم
منتظرم می‌ماند


+ صدیقه مرادزاده

 

* شیما سبحانی

۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۹۶ ، ۲۳:۳۸
لیلی

1

جاده‎ی ساحلی... شب‎های اهواز، کارون... قصه‎ی دلنشین و دوست‎داشتنی‎ای بود در هرمِ گرمای اهواز که همان اوایلِ راه رها شد. دختر (زن)ِ جوانِ مطلقه‎ای که دانشجوی یکی از رشته‎های پیراپزشکی بود توی اهواز و استادش... کسی از سرنوشتِ این قصه خبر دارد؟ از نویسنده‎ی آن؟

2

برگشته‎ام به کوچه‎های نوجوانی‎ام. کوچه‎هایی که خیلی فاصله ندارند با کوچه‎های تمامِ این سال‎ها، ولی جورِ خوبی بوی نوجوانی‎هایم را می‎دهند. نمی‎دانم چرا در تمامِ این سال‎ها، از همین نزدیکی‎ها، سراغشان را نگرفته بودم. من که همیشه دلتنگ‎شان بودم! گاهی دلم می‎خواهد کوچه‎ها کش بیایند و خانه دورتر شود تا قدم بزنم... همین‎طور قدم بزنم... توی کوچه‎هایی که حتما من را به یاد نمی‎آورند... خانه‎هایی که توی این سال‎های نبودنم سربرآورده‎اند... و درختانی که... این‎ها بودند... در تمامِ این سال‎های نظاره‎گر بودند... شاید هم منتظرِ بازگشتِ آن‎هایی که بدرقه‎شان کرده بودند.

3

دلم تنگ شده برای اینجا نوشتن. برای همین‎جوری نوشتن و حرف زدن. کلا برای نوشتن. خیلی وقت هست که هیچ چیزی ننوشته‎ام. هیچ چیزی. دلم تنگ شده برای خیلی‎هایی که از این‎جا عبور می‎کردند و توقفی... برای خیلی‎ها. دلم تنگ شده برای آن روزهای دور. برای روزهای شاید... نوشتن. گاهی عیدی که می‎شود از ذهنم می‎گذرد: پست‎های عیدی... آبی‎نوشت‎ها... فونتِ عزیزِ ب نازنین و بعد... اولین پیام‎... دومین... سومین... و صفحه‎ی گفتگو و نقدی که نابود شد و حسرتش به دلم ماند.

4

دلم می‎خواهد بروم ایتالیا ایتالیا را ببینم. از همان زمانِ جشنواره این فیلم رفت توی لیستِ «باید بروم ببینم‎»ها. هر چند، خیلی لیستِ الزام‌آوری نیست! مثلِ رگِ خوابی که فرصتی نشد برای دیدنش... مثلِ خیلی فیلم‎های دیگر که فقط راهی آن لیست شدند.

5

برخلافِ شیارِ 143ی نرگس آبیار که حتا آن‎قدر برایم جذابیتی نداشت که کامل تماشایش کنم، نفس را دوست داشتم. دارم. با بچه‎ها سر ناهار در موردش حرف می‎زنیم. این‎که چقدر شبیه بچگی‎های خودمان است... آن حجمِ خیالبافی... آن دلبستگی‎های بی‎تعهدِ بدونِ وفاداری به یک شخصِ معین... آن کتاب خواندن‎های یواشکی و همه‎چیز را چپکی فهمیدن‎ها... آن احساس بزرگ بودن کردن‎ها... و چقدر خوب است داشتنِ آدم‎هایی که چنین فیلم‎های ضدجنگی بسازند... و چقدر تلخ و نفرت‎انگیز و سیاه و غم‎انگیز است جنگ.

6

خیلی فیلم‎ها دیدم که نشد در موردشان بنویسم. از این به بعد سعی می‎کنم، اگر حرفی بود در مورد فیلمی، حتا در حد یکی دو جمله، این‎جا بنویسم. اصلا از همین چیزهای معمولی ننوشتن است که کم کم نوشتن و حرف زدن را سخت می‎کند. حرف نزدن از باقی چیزها بماند بدهی ما...

7

مثلا توی فیلم‎هایی که این اواخر دیدم، انیمه‎ی Your Name را دوست داشتم.

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مهر ۹۶ ، ۲۲:۱۳
لیلی

نشده بود، اگر بوده، یادم نیست که سریالی از همان اول، این‎طور میخکوب و مجذوبم کرده باشد؛ شد و کرد. نه از همان قسمت اول، که از همان اولین دقیقه‎ها، قبل از تیتراژ. انگار از مدت‎ها قبل می‎دانستم که این سریال برای من لحظاتِ لذت‎بخشی خواهد داشت. تماشایش را همان‎وقت‎ها گذاشته بودم، شاید برای روز مبادا. روز مبادا که نبود، ولی بعد از تماشای اولین قسمتِ بیگ‎بنگ تئوری، همین‎جوری، یکهویی، رفتم سراغِ این یکی. فاکتورهای زیادی جمع شدند تا این‎قدر این شروع را دوست داشته باشم؛ ماهیت پشتِ صحنه‎ی خبر بودنش (که همیشه جزو موضوعاتِ موردعلاقه‎ام برای تماشا بوده و هست)، فیلمِ آرون سورکین بودنش (با آن شیوه‎ی خاصِ نوشتن و هوش و نبوغی که به وضوح از نوشته و آدمهای خلق‎کرده‎اش بیرون می‏‌زند)، سیاسی بودنِ قصه، قصه‎های شخصی پررنگ و شخصیت‎های جذاب و... آن سخنرانیِ کوبنده‎ی ویل مکاووی (جف دنیلز) قبل از تیتراژ (که شاید در یک پستِ دیگر آوردمش) در یک گردهمایی میهن‎پرستانه، در مورد این‎که چرا آمریکا بهترین کشور دنیا نیست، ولی می‎توانست، می‎تواند باشد و... به هر حال همه‎ی این‎ها باعث شدند که تا این اندازه مجذوبش شوم و سیزن اول را توی شلوغی‎های این دو روز تماشا کنم. نه به درخشندگی اولین قسمت، ولی ادامه‎ی این سریال HBO در این فصل هم، بسیار خوب بود. تماشایش به شدت توصیه می‎شود: اتاق خبر (The Newsroom). باز هم خواهم نوشت.


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۵۲
لیلی

بعد باید کلی بنویسم در مورد حس‎هایم... خیلی چیزها در مورد جستجوی پروست؛ پرِ حرفم در موردش. بعد باید بنویسم از سیزن هفتم گیم‎ آو ترونز که چقدر بد بود! بعد باید آن مطلبی را که قرار بود وسط‎های این سیزن در مورد جیمی لنیستر بنویسم، بنویسم یک روزی. بعد باید در مورد شهرزاد بنویسم که این فصلش چقدر ناامیدکننده است و چقدر غیرقابل‎تحمل حتا! بعدتر... باید از خیلی چیزهای دیگر بنویسم، اما، آن حرف‎های اصلی نانوشته خواهند ماند... در مورد تمامِ اتفاقاتِ این روزها و هفته‎ها و ماه‎ها... از تمامِ دردهای مشترک جمعی‎مان... از تمامِ حرف‎ها... اندوه‎ها... خیلی چیزها... خیلی چیزها...

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۴۳
لیلی

تمام نیمه‎ی دومِ اسفند را دلم می‎خواست بنویسم از سالی که در حالِ تمام شدن بود... نشد. اسفندِ گذشته آن‎قدر شلوغ بود که نشد... حرفها هم مردند. داستایوفسکی می‎گوید: « همیشه چیزی هست که حاضر نیست از جمجمه‎ی شما بیرون آید و تا آخر ناگفته در ذهن‎تان باقی می‎ماند و شما می‎میرید و شاید اهمِ آنچه در ذهن دارید با خود به گور می‎برید.»* این‎جا البته، حکایتِ حرف‎هایی هستند که ناگفته می‎مانند و نه اهمیت‎شان. دل را باید برای آن‎ها که مهم هستند سوزاند یا که... اصلا چه کسی می‎تواند اهمیتِ حرف‎ها... چیزها را تعیین کند... و مگر همه‎چیز نسبی نیستند و هر چیز را نباید در ظرفِ نسبتش سنجید؟

ماند بدهیِ من به صبوحا که باارزش‎ترین عیدیها را به من داد...

و حرف‎هایی که ماند... شاید برای وقتی دیگر.

پ. ن.: حالم اصلا بد نیست ولی، چقدر حالِ این پست بد شد!

پ. ن. 2: سال نو مبارک و پر از خوبی و سلامتی و آرامش؛ نه از آن آرامش‎ها که به قولِ پروست بیشتر تسکین رنج باشد تا شادمانی... آرامشِ شادی‎آور (و پدیدآمده از شادی) و دلنشین و خواستنی... و البته التیام‎بخش در صورتِ لزوم.


بعدانوشت: اولین پست در سال جدید و اولین پست با ویندوزِ جدید! (البته که 7، که کماکان ویندوزِ محبوبِ من هست!)

بعدانوشتِ 2: مثلا قرار بود در مورد سالِ طفلکیِ نودوپنج بنویسم که با همه‎ی تلخی‎هایش سزاوارِ بد و بی‎راه گفتن‎های ما نبود. مثلا قرار بود در مورد فیلم‎هایی که این اواخر تماشا کردم بنویسم، که به سنتِ دو سه سالِ اخیرم پشت کردم و چندتایی از فیلم‎های جدید را تماشا کردم و دلم می‎خواست چیزی در موردشان بنویسم، مثلا در مورد شباهتهای شاید به نظر عجیب و غریبِ لالالند و بوی‎هود (من یک جورهایی متخصصم در پیدا کردنِ تفاوت‎ها و شباهت‎های عجیب و غریب البته!) مثلا دلم می‎خواست در موردِ اسفندِ محبوب بنویسم، در مورد هوای شهر، در موردِ... مثلا دلم می‎خواست در مورد خیلی چیزها بنویسم، لیستِ بلندبالایی که اگر به سنتِ سابق شماره می‎زدم بیش از بیست مورد می‎شدند... مثلا دلم می‎خواست از شهر کوچکی (سانسور خودخواسته هم البته می‎شود کرد مثال‎ها را) بنویسم که دلم ندیده هوایش را کرد، آخرِ اسفندی! مثلا... مثلا...

 

* ابله

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۰۷
لیلی




۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۴۰
لیلی

به سنت هر سال، که هیچ‎وقت عملی نمی‎شود، مثلا پارسال، از بین فیلم‎هایی که قرار بود «حتما» تماشایشان کنم، فقط ابد و یک روز و فروشنده را دیدم، امسال هم فیلم‎هایی را انتخاب کرده‎ام برای «حتما» دیدن! از همان «حتما»های بی‎اعتبارِ هر سال!

ایتالیا ایتالیا، ماجرای نیمروز، ویلایی‎ها، رگِ خواب.

پ. ن.: کسی توی جشنواره فیلمی تماشا کرد؟ فیلمی را برای تماشا انتخاب کردید؟


۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۴۱
لیلی

.



ما دسته جمعی کارهایی میکنیم که اگر انفرادی انجامشان داده بودیم، واقعا از بابتشان شرمسار بودیم.


Young Mr. Lincoln 1939 +


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۵ ، ۲۱:۲۷
لیلی


میدونی چقدر خوش‎شانسن مردمی که میفهمن چی براشون خوبه؟ این نعمت بزرگیه. می‎فهمی؟

 A Room with a View - 1985


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۵ ، ۲۰:۰۴
لیلی


وکیل دوقلوهای وینکلوس: چرا قبلا یکی از این نگرانیهاتون رو اعلام نکردید.

مارک زاکربرگ: داره بارون مییاد.

وکیل: معذرت میخوام؟

مارک: یهویی شروع کرد بارون اومدن.

وکیل: آقای زاکربرگ، من همهی توجه شما رو به خودم دارم؟

مارک: نه.

وکیل: فکر میکنید من مستحقش هستم؟

مارک: چی؟

وکیل: فکر میکنید من مستحق این هستم که تمام توجه شما رو داشته باشم؟

مارک: من مجبور بودم سوگندی بخورم، قبل از اینکه ما این گواهیبازی رو شروع کنیم، و منم نمیخوام که عهد خودم رو بشکنم. پس بنده یه التزام قانونی دارم که بگم، خیر.

وکیل: بسیار خوب... نه. شما فکر میکنید که من لیاقت توجهتون رو ندارم.

مارک: من فکر میکنم اگه موکلهای شما میخوان بشینن روی شونههای من و خودشون رو «بلندقد» صدا بزنن، اونا این حق رو دارن که یه امتحانی بکنن. اما هیچ التزامی وجود نداره که من باید از اینکه بشینم اینجا و دروغهای مردم رو بشنوم لذت ببرم. شما قسمتی از توجه من رو داری، یه چیزی در حد مینیمم. بقیهی توجه من اون پشت توی دفترِ فیس‎بوکه، جایی که من و هم دانشگاهیهام کارایی رو میکنیم که هیچکس توی اتاقش انجام نمیده. که مخصوصا شامل موکلین شما هم میشه که از لحاظ فکری و خلاقیت قادر به این کار نیستند. به اندازهی کافی جواب سوال فروتنانهتون رو دادم؟

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۵ ، ۰۱:۲۹
لیلی

1

خدایا! چه کارهایی که با هم می‎تونستیم انجام بدیم.

2

هی می‎خواستم یک‎بار دیگر بعد از چند سال شبکه‎ی اجتماعی فینچرـسورکین را تماشا کنم، بعد بروم سراغ تماشای استیو جابزِ سورکین (حواسم هست که سورکین نویسنده‎ی استیو جابز هست و کارگردانش نیست. نیست واقعا؟ نقشِ بویل چقدر است در کارگردانی، و نقشِ سورکین چقدر است در وادار کردنِ او به ساختنِ آن‎چه که ساخته شده؟ کاش فینچر فیلم را کارگردانی می‎کرد... حسرتی که باقی خواهد ماند)، و هی جور نشد. دی‎وی‎دی شبکه‎ی اجتماعی گم شده و نسخه‎ی دانلودی‎اش هم بد از آب درآمده بود. همین هی ذوقم را می‎کشت و باعث می‎شد تماشای استیو جابز که تماشایش یکی از وسوسه‎کننده‎ترین فیلم‎های پارسال بود برایم، عقب بیفتد تا امشب که کلا یادم رفت قرار بود اول دوباره آن یکی را ببینم (نمی‎دانم این چه اصراری بود البته!)، و فیلم را پلی کردم و اعجازِ سورکین و رفقایش شروع شد. البته که نمی‎شد گذشت از جذابیتِ قصه‎ی پدر تکنولوژی نوین، اصلا پیشوای دنیای دیجیتال... خب مگر توی دنیای انفورماتیک، مهم‎تر و موثرتر و غول‎تر از استیوجابز هم داریم؟ خدا می‎داند که چه مقدار از بدیهیات زندگیِ دیجیتالِ امروزِ ما می‎توانست رویا باشد، اگر استیو جابز، روی تصورات غیرممکنش پافشاری نمی‎کرد. مردی که غیرممکن، محال، نه، نمی‎شود، برایش معنی نداشتند. اگر مارک زاکربرگ، خالقِ شبکه‎ای به گستردگی فیس‎بوک و باعثِ شبکه‎های اجتماعی بعدی بود و زندگی اجتماعی و ارتباطاتِ دنیا را تغییر داد و فاصله‎ها را به کوتاهی یک کلیک رساند، استیو جابز اصلا خدای جهانی بود که مارک زاکربرگ در آن ترک‎تازی می‎کرد.

3

دلم‎ می‎خواست شبکه‎ی اجتماعی را دوباره تماشا کنم، بیشتر از همه برای یکی از لحظاتش، اگر بعد از این همه سال، خوب به خاطرم مانده باشد (بعد یادم باشد که این پایین بنویسم که چقدر نحوه‎ی سرک کشیدن سورکین به زندگی این دو نابغه دنیای تکنولوژی را دوست دارم، برای مارک، جلسات بازپرسی و دادگاه به خاطر اتهام دزدی ایده، برای جابز، پشت صحنه سه رونمایی بزرگ زندگی‎اش که یکی با شکست مواجه شد، دومی باز به اپلِ محبوبش بازش گرداند و سومی که یک پیروزی و تحولِ عظیم بود، تازه پیش از آی‎پد و آی‏فون و آی‎پاد و...): مارک زاکربرگ نشسته است و طرف صحبت وکلای طرف مقابل است و بی‎توجه به تمامِ گفتگوهایی که در اتاق و حول او و خطاب به او انجام می‎شود، حواسش به بارانِ بیرون است و این بی‎توجهی و بی‎تفاوتی را با اشاره‎ای آشکار هم می‎کند. اوجِ به هیچ جایی نگرفتن تمامِ آن تقلاها. و بعد یک سخنرانی طولانی و بی‎وقفه برای به رخ کشیدنِ خودش و توانایی‎هایش و بی‎تفاوتی‎اش نسبت به طرفِ مقابل و ادعاهای مطرح‎شده (باید شده این یک صحنه را دوباره ببینم امشب). بماند تمامِ تنهایی‎های مارک... صحنه‎ی رفرش کردنِ مدام صفحه‎ی دختری که می‎خواهدش، تا وقتی که درخواستِ دوستی‎اش در جهانی که خودش خالقش است، پذیرفته شود.

4

بین استیو جابز و مارک زاکربرگِ آرون سورکین، جابز شخصیتِ دوست‎داشتنی‎تری‎ست. اصلا می‎خواهم بگویم به کار بردنِ «تر»، برای «من» یکی که اشتباه است. چون مارک زاکربرگِ فینچر سورکین، اگرچه یک نابغه‎ی خونسرد هست، ولی من دوستش نداشتم. اگرچه فیلم به نظرم یکی از بهترین فیلم‎های هزاره‎ی سوم بود. استیوجابزِ سورکین را اما دوست داشتم. با وجود تمامِ چیزهایی که می‎شد برای دوست نداشتنش در فیلم پیدا کرد. انگار خالقان اثر، با جابز مهربان‎تر بوده‎اند تا با زاکربرگ. شاید هم، قهرمانِ مرده را عشق است.

5

راستی حالا که صحبت نوابغ دنیای دیجیتال شد، The Imitation Game هم چه فیلم خوبی بود. توی فیلم استیوجابز هم، ادای دین می‎شود به آلن تورینگ، پدر کامپیوتر. مردی که به نحوی خارق‎العاده بر جهان تاثیر گذاشت.

6

روزی که خبر مرگِ استیو جابز منتشر شد، دنیا در بهت و ناباوری و غم فرو رفت. مرگِ یک قهرمان ورزشی، یک هنرمند، یک سیاستمدار هم، ممکن است همه‎ی دنیا را عزادار کند، ولی شیوه‎ای که مرگِ استیوجابز دنیا را در بهت فرو برد، فکر نمی‎کنم نمونه‎ی دیگری داشته باشد. تصویر مردی با پیراهن یقه اسکی مشکی و جین آبی و ته‎ریشِ جوگندمی همه‎جا دیده میشد؛ روی روزنامه‎ها، روی خبرگزاری‎ها، فیس‎بوک، وبلاگ‎ها و وب‎سایت‎ها و... مردی که کامپیوتر برای همه‎ی مردم، یکی از ابتدایی‎ترین رویاهایش بود... رویاهایی که حد و مرزی نداشتند و نان‎استاپ پیش‎روی می‎کردند. مردی که اگر نرفته بود، دنیای‎مان حتما شکل دیگری داشت. چندین قدم جلوتر از جایی که هستیم. قدم‎هایی که ممکن است هیچ‎گاه برداشته نشوند. دنیا پیش خواهد رفت ولی، جهتش حتما آنی نخواهد بود که می‎توانست باشد.


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۵ ، ۱۵:۳۵
لیلی


عجب فیلمی بود این Wild Tales.


۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۵ ، ۲۳:۴۷
لیلی

1

از همه‎ی شیوه‎های پرورش عشق، از همه‎ی ابزارهای پراکنش این بلای مقدس، یکی از جملهی کاراترین‎ها همین تندباد آشفتگی است که گاهی ما را فرا می‎گیرد. آن‎گاه، کار از کار گذشته است، به کسی که در آن هنگام با او خوشیم دل می‎‏بازیم. حتا نیازی نیست که تا آن زمان از او بیشتر از دیگران، یا حتا به همان اندازه، خوش‎مان آمده بوده باشد. تنها لازم است که گرایش‎مان به او منحصر شود. و این شرط زمانی تحقق می‎یابد که ـ هنگامی‎که از او محرومیم ـ به جای جستجوی خوشی‎هایی که لطف او به ما ارزانی می‎داشت، یک‎باره نیازی بی‎تابانه به خود آن کس حس می‏‎کنیم، نیازی شگرف که قوانین این جهان برآوردنش را محال و شفایش را دشوار می‎کنند ـ نیاز بی‎معنی و دردناک تصاحب او.


+ در جستجوی زمان ازدست‎رفته – پروست

2

احتمالا این احساس همه‎گیر است. احساسِ ناراحت‎کننده‎ی وقتی که توی یک اثر ادبی، آن کسی که به منِ خواننده نزدیک‎تر است، دارد درگیرِ عشق به کسی می‎شود که نباید، درگیرِ آدمی اشتباهی. و البته، در این یکی، از پیش، از همان اولین مراحلِ دیدار، به دلیلِ آگاهی‎ای که جهانِ اثر به ما داده است، می‎دانیم که این احساس شکل خواهد گرفت و به کجا خواهد انجامید. و جالب این‎که، آن‎قدر خوب مراحلِ دگرگونی این احساس، از بی‎تفاوتی و نپسندیدن، به عشق (یا احساس عاشقی، که گاهی فریب‎مان می‎دهد با نمایاندنِ خودش به شکل عشق) شرح داده شده‎است که در عینِ دلسوزی برای این طرفِ ماجرا، درکش هم می‎کنی.

3

داشتم فکر می‎کردم که این وصل‎های اشتباهی توی ادبیات کم اتفاق نیفتاده‎اند. بعد حواسم رفت به این که مثلا عشقِ دارسی به الیزابت هم، از منظری دیگر، می‎توانست اشتباهی باشد، و آن چیزی که جلوی اشتباهی به نظر رسیدنش را می‎گیرد، زاویه‎ی نگاهِ ماست که از این سمتِ ماجرا شاهدِ آنیم (و یادمان نرود که آن‎طرفِ ماجرا، مردی‎ست که از همان ابتدا به اشتباهی بودنِ این احساس اندیشیده و از تمامِ نگرانی‎ها عبور کرده است) و خودِ الیزابت که بی‎توجه به طبقه و خانواده‎ای که در آن زندگی می‎کند، صادق است و باهوش و مهم‎تر از آن اهلِ اندیشه و نه سبک‌سر. و البته که الیزابت، ربطی به اودت ندارد. و بعد یک‎هو، دلم خواست، غرور و تعصب را تماشا کنم دوباره. هر چند خیلی وقت‎ها چیزی پیش می‎آید که دلم می‎خواهد تماشایش کنم، و نمی‎کنم.

4

وانگهی، بی‎آن‎که خود بداند، این اطمینان که اودت منتظرش بود، که در جای دیگری با دیگران نبود، که او بدون دیدنش به خانه برنمی‎گشت، دلشوره‎ی فراموش‎شده اما همیشه آماده‎ی سربرآوردنِ آن شبی را که اودت در خانه‎ی وردورن‎ها نبود آرام میکرد، و این آرامش اکنون چنان خوش بود که می‌شد آن را خوشبختی دانست. شاید اهمیتی که اودت برای او یافته بود از همین دلشوره می‎آمد. آدم‎ها معمولا چنان برای ما بی‎اهمیت‎اند که، وقتی بدین‎گونه رنج و شادی‎مان را به یکی از ایشان وابسته می‎‏کنیم، می‎پنداریم که او از کائنات دیگری است، در هاله‎ای از شعر می‎زید، زندگی ما را به گستره‎ای آکنده از هیجان بدل می‎کند که در آن بیش و کم به ما نزدیک می‎شود. سوان نمی‎توانست بی دلشوره به این بیاندیشد که در سال‎هایی که می‎آمد اودت برای او چه حالی می‎یافت.

+ جستجو - پروست

5

آن‌قدر نزدیک شده‌ام
که شبیه تو را دیگر
به ندرت می‌بینم
اما تا چشم کار می‌کند
تو را نمی‌بینم
تو را ندیده‌ام
تو را...

 

+ عباس صفاری

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۵ ، ۱۳:۲۱
لیلی

The View of Delft  - Johannes Vermeer 1661

این اثر یوهانس فرمیر (نقاش هلندی 1631-1675)، همان تابلویی هست که به‏ نظر پروست زیباترین تابلوی دنیاست و بارها به این تابلو و به فرمیر، در جستجو اشاره می‎کند.

پ‎. ن.: یوهانس فرمیر، همان نقاشِ دختری با گوشواره‎ی مروارید هست.



۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۴۹
لیلی


ـ می‎دونی چه اتفاقی براشون افتاد؟

ـ نه.

ـ دقیقا. هیچی. زندگی‎شون رو کردن و هیچ اتفاقی براشون نیفتاد.

 

Room 2015


۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۴۴
لیلی

سزار که دشنه‎های بی‎قرار دوستانش او را به پایهی مجسمه‎ای چسبانده‎است، برای این‎که وحشتش به حد کمال برسد، در میان تیغه‎ها و چهره‎ها، چهره‎ی مارکوس یونیوس بروتوس، دستپروذه و شاید هم پسر خود را می‎بیند. آن‎گاه دست از دفاع می‎کشد و فریاد حیرت برمی‎آورد: «تو هم، پسرم!». شکسپیر و کودو این فریاد دردناک را برمی‎گیرند.

سرنوشت، تکرارها، مشابهات و تقارن‎ها را دوست دارد. نوزده قرن بعد، در جنوب ایالت بوینس آیرس، گاچویی مورد حمله‎ی گاچوهای دیگر قرار می‎گیرد و هنگام افتادن، یکی از پسرخوانده‎هایش را می‎شناسد. با سرزنشی ملایم و حیرتی آرام به او می‎گوید (این حرف‎ها را باید شنید، نباید خواند): «پس این‎طور!». او را می‎کشند و نمی‎داند که می‎میرد تا صحنه‎ای تکرار شود.

ـ خورخه لوئیس بورخس

*

وسط تماشای کلئوپاترا، سر صحنه‎ی قتل جولیوس سزار توسط سناتورها، یاد «تو هم، بروتوس!؟» افتادم که دورهی بچگی‎ام، یکی از مشهورترین جملات بود توی خانواده‎مان! وقتِ خرده‎خیانت‎های درون خانوادگی، وسط خرده‎ناباوری‎ها، این جمله هی تکرار می‌شد: تو هم بروتوس؟! شده بود یک بازی برای‎مان. طرفِ ماجرا لورفته پیشش، بیشتر اوقات مامان بود. ولی خودِ او هم گاهی اوقات بروتوس می‎شد. بعد یادم افتاد که یک زمانی یک چیزهایی در مورد این صحنه، که صحنه‎ی موردعلاقه‎ام بود در کل ماجرای سزار و کلئوپاترا و آنتونی، هم توی نمایشنامه‎ی شکسپیر، هم فیلم جولیوس سزار و هم توی آن کتاب باریک دوره‎ی کودکی و هر جای دیگری که قصه‎ی این سه نفر را خوانده بودم، توی سررسید قدیمی‎ام، وسطِ شعرها و... نوشته بودم. رفتم توی کتابخانه و سررسید را پیدا کردم و بعد از سال‎ها بازش کردم. دقیقا یادم بود کدام سمتِ صفحه نوشته بودمش. برخلاف تصورم اثری از «تو هم، بروتوس؟!» نبود. فقط آن‎قدر این جمله را توی عمرم تکرار کرده بودم که حتا توی حرکاتِ لب سزارِ فیلم هم، دنبالش می‏گشتم.

تاریخ زیر متن بورخس، توی سررسیدم 21/4/80 هست. بیشتر از شانزده سال پیش!

پ. ن.: احساس می‎کنم قبلا توی شاید... هم این جمله را جایی به کار برده بودم! باید چک کنم بعد.


۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۱۹
لیلی

توماس اشنوز، یکی از نویسنده‎های برکینگ بد می‎گوید مایکل اسلوویس، فیلمبردار/کارگردان نابغه‎مان در روز پایانی به همه‎مان هدیه‎هایی داد با نقلقول معروفی از دکتر زئوس که به‎شان چسبانده بود: «غمگین نباش که تمام شد، خوشحال باش که اتفاق افتاد.» (+)

و من امروز، مدام این جمله را تکرار می‎کردم. جمله‎ی قشنگی‎ست و دلنشین، قابل تعمیم به خیلی موقعیت‎ها و اتفاقات زندگی‎مان. روی یک تکه کاغذ نوشتمش و دادمش به الف. می‎توانستم همان وقت توی تلگرام برای او بفرستمش. ولی ترجیحم این بود که روی کاغذ بنویسم تا نگه‎ش دارد، شاید که هر از چند گاهی چشمش به آن بیفتد، به‎جای این‎که در انبوه پیغام‎های تلگرام گم شود و محو (هی قرار است درباره‎ی آفاتِ تلگرام و این شبکه‎های سریع و سهل‎الوصول و کنسروطورِ اجتماعی بنویسم و هی جور نمی‎شود). و بعد یک صدایی سعی می‎کرد خودش را به گوشم برساند. هی سعی می‎کرد خودش را عرضه کند. نمی‎شد، گیر کرده بود وسطِ همه‎ی شلوغی‎های امروز. بعد وقتی که شروع کردم به نقل کردن جمله توی فایل Word، خودش را یک‎جورهایی، کم و زیاد بالا کشید: غمگین نباش که تمام شد، خوش‎حال باش که «بالاخره» تمام شد، و بیشتر از این طول نکشید. این یکی هم قابل تعمیم هست به خیلی موقعیت‎ها و اتفاقات و رابطه‎های زندگی‎مان. شاید خیلی بیشتر از اولی. گاهی پایان خیلی بهتر از امتدادِ... اصلا فرهادی جمله‎ی گویایی را در درباره‎ی الی‎اش گنجانده بود: یک پایان تلخ، بهتر از یک تلخی بی‎پایان هست.

پ. ن.: عید مبارک.

پ. ن. 2: درباره‎ی برکینگ بد خواهم نوشت. تا به سرنوشت همه‎ی فیلمهایی که توی یک سال اخیر تماشا کرده بودم و قرار بود در موردشان بنویسم، دچار نشده. و به سرنوشت ترو دتکتیو.

پ. ن. 3: هزار سال بود که پی‎نوشت نگذاشته بودم!

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۴۵
لیلی

1

تابستان آخرین نفس‎های گرمش را می‎کشد و آخرین زورش را می‎زند. فصل فراغت... فصل مهربان و دوستداشتنیِ من... فصلی مثلِ رمان‎های جین آستین...

دقت کرده‎اید نقش آلارم را ایفا می‎کنم؟ حواستان باشد این تمام شد، آن تمام شد، این دارد می‎گذرد... و فلان:دی.

2

هزار ساله که کتاب‎فروشی نرفته‎ام. از آن کتاب‎فروشی‎های با دل سیر... از آن سِیر کردن‎های لذت‎بخش بین قفسه‎های کتاب‎ها... هزار ساله که از بوی انبوهِ کتاب‎های نو و دست‎نخورده دور بوده‎ام... به همین زودی‎ها باید سری به یکی از آن کتاب‎فروشی‎های دوست‎داشتنی‎ام بزنم.

3

بعد مثلا قرار بود کلی چیز بنویسم در مورد آدم‎های گیم آو ترونز! همه‎ی حرف‎ها و دل‎نوشتههای نوشته‎نشده، رفتند و محو شدند، متولد نشده... مثلا در مورد مهر جیمی لنیستر به برین و مردِ دوست‎داشتنی‎ای که با برین بودن او را به آن تبدیل می‎کند، انگار کاملا بی‎ربط به جیمی لنیسترِ سرسی، در مورد جان اسنو؛ پسرکِ ترسوی پر از ترس و تردیدِ بی‎عملی که عشق و مرگِ یک دختر وحشی، از او مردی ساخت، قهرمانی ساخت که دیدیم، از... از خیلی چیزها... خیلی آدم‎ها...

4

به عقیده‎ی رادفورد، او رفت چون دنبالِ کسی می‎گشت، یا چون می‎خواست کسی پیدایش کند. (بلو ملودی؛ دی. جی. سلینجر)

5

آقای محمدحسن معجونی، آخر یک قسمتی از اون سریالی که رامبد جوان ساخته بود، می‎گفت ماها (زمینی‎ها)، عادت عجیبی داریم که به جای لحظه، از خاطره‎ی آن لحظه لذت می‎بریم. بله. همینطور است... چقدر تلخ که این‎طور است.

6

و من همیشه دیر رسیدم

شاید

هربار با قطار قبلی

باید می‌آمدم

(حسین منزوی)

7

شاید هیچ‎ کسی را نتوان یافت که، با همه‎ی پارسایی، روزی بر اثر پیچیدگی شرایط انسانی ناگزیر از همراهی با گناهی نشود که بیش از همه طردش می‎کند ـ البته بی‎آن‎که بتواند به‎طور کامل واقعیت‎های ویژه‎ای را که گناه در پس آن‎ها پنهان شده‎است تا بتواند به او نزدیک شود و رنجش دهد، باز بشناسد. (جستجو پروست)

8

سرزنشت نمی‎کنم. انتخاب این‎که عاشق کی باشیم، دست ما نیست. (آقای جیمی لنیستر فرمودن، همین الان، وقتی نشسته‎ام و خواهرم گیم آف ترونز تماشا می‎کند... و من توی پرانتز اضافه می‎کنم: و عاشق کی نباشیم...)

راستی متوجه شده بودید که هنرپیشهی داریو ناهارایس بعد از سیزن سوم عوض شد؟ یعنی آن داریو ناهاریسی که ما می‎شناسیم، همانی نیست که از اول بود!

9

فاینالی برکینگ بد را تمام کردم!

10

برای درباره‎ی الی دو بار و برای جدایی سه بار سینما رفته بودم، اما هنوز نرفته‎ام فروشنده را تماشا کنم. هی وقت نمی‎شود، هی جور نمی‎شود.

این‎که فروشنده فیلم تحسین‎شده‎ی تحسین‎شده‎ترین کارگردانِ ماست، این‎که فیلم‎های فرهادی، همیشه شگفت‎زده‎ات می‎کنند، این‎که فیلم‎هایش برای تو چاره‎ای به‎جز دوست‎داشتن‎شان باقی نمی‎گذارند، این‎که این فیلم دو جایزه‎ی ارزشمند از معتبرترین جشنواره‎ی هنری سینمای جهان گرفته، این‎که حواشی کن و حواشی پیش‎آمده در مورد موضوع و... خواه ناخواه به عطش و کنجکاوی تماشاگران ایرانی برای تماشای این فیلم دامن زده و می‎زند درست، ولی شک نکنید که یکی از دلایل این استقبال، ترکیب قباد و شهرزاد است توی این فیلم، به دور از اغیار!

11

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟ (سعدی)

 

* بهرام حمیدیان

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۵۶
لیلی

والت: من کل قضیه رو بهشون توضیح می‎دم.

گریچن: پس حالا که بحث توضیح دادن شد، به منم توضیح بده.

والت: من توضیحی به تو بدهکار نیستم. من به تو یک عذرخواهی بدهکار بودم که ازت عذرخواهی هم کردم. من خیلی متاسفم گریچن. پس تا الان دو بار ازت عذرخواهی کردم. من واقعا متاسفم. اینم سومین عذرخواهی.

 

برکینگ بد سیزن دو اپیزود شش

*

خیلی عجیبه که یکی در پایان سیزن سوم برکینگ بد، هنوز دوستش نداشته باشه؟

با برکینگ بد، در وضعیت So So به سر می‎برم. مدارا می‎کنیم با هم! اگر در دو سیزن آینده تغییری در این وضعیت ایجاد شد، اعلام خواهم کرد!


* این‎قدر ورد زبانم شده در این جور مواقع که یادم نبود اشاره کنم؛ سیاووش قمیشی :)


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۵ ، ۱۴:۵۶
لیلی