سطر هفتم

سطر هفتم

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

خاطره‌بازی با شاید...

شنبه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۲:۲۴ ق.ظ

https://t.me/ShayadLA


* این پست به بالای صفحه پین شده و پست‌های جدید وبلاگ در پایین این پست منتشر می‌شوند.


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۲/۲۲
لیلی

شاید...

نظرات (۲۴)

نمى دونى چه ذوقى دارم ... امروز که دیدم تو صفحه تلگرام لینک شاید گذاشتى ذوق مرگ شدم 😭😭😭😭حیف اونجا مکالمه بآهات بستست ... خیلى گلى ، خیلى ماهى 😍 شاید تنها داستان ان لاینى بوده که براش همیشه شوق و ذوق داشتم ... همیشه هم از اینکه اتفاقى پیش بیاد نفهمم سارا و مهران معرکم چى شدن ترسیدم .. اى کلک همین یه هفته پیش گفته بودم بهت هنوز امیدمو از دست ندادم 😘مرسى میلیون تا 
پاسخ:
سلام عزیزم
خدا نکنه.
لطف دارین شما. من که نمی تونم اینجا اسمایلی بگذارم. مجبورم کارم رو با پرانتز و نقطه هم بیارم :))
من که گفته بودم می یام. اومدم :)
البته هنوز خیلی راهه تا برسیم به جایی که شاید... متوقف شد. ولی به امید خدا جلو می ریم. در کنار هم.
خیلی خوشحالم که بالاخره برگشتی به لیلی A شاید...   :)
خیلی خوشحالم که برگشتیم به روزهای غافلگیری، انتظار و شوق برای خواندن شاید... :)
مرسی لیلی عزیز به خاطر این تصمیم خوبی که برای این روزها گرفتی. 
پاسخ:
مرسی ساراجون :)
فعلا که البته هنوز مونده تا روزهای غافلگیری برای شماهایی که قبلا خونده بودین شاید... رو. ولی امیدوارم زودتر برسه اون جاها هم. :)
لیلی جان حق داری برای داستانت هر تصمیمی بگیری فقط من خیلی به اسم مهران شایگان معرکه عادت کرده بودم :( 
پاسخ:
امیدوارم به این یکی هم زود عادت کنی :)
فکر کنم بارها توی گفتگوهای صفحه ی نقد شاید... گفته بودم که چقدر به این اسم حساس شدم به دلایلی. اون جا نمی شد عوضش کرد وسط داستان و بعد از اون همه پست. اینجا ولی چون همه چیز از اوله، عوضش کردم :))
ولی توی ذهنت اگه عادت کردی، همون مهران بخون :)
لیلی جان حق داری هر تصمیمی برای داستانت بگیری فقط من به اسم مهران شایگان معرکه عادت کرده بودم. :(
پاسخ:
مهران شایگانِ معرکه :)
وای لیلی دوست‌داشتنی نمیتونم بگم چقدر ذوق کردم و خوشحال شدم وقتی توی تلگرام شاید رو دیدم :’) من شاید رو  تا اونجاییش که منتشر شد خوندم ولی الان دوباره با لذت از اول میخونمش و با خوندن خط به خطش کیف میکنم ❤️ مرسی که تصمیم گرفتی شاید رو ادامه بدی و ما رو کیفور کنی🌹
پاسخ:
مرسی عاطفه ی عزیز
خوشحالم که خوشحال شدین. :)
سلام لیلی عزیز...خیلی خیلی خوشحالم که دوباره میتونیم شاید... بخونیم..
به دلایلی این داستان برام خیلی عزیزه و اتفاقاتش انگار تو زندگی خودم افتاده...
دیشب شروع کردم دوباره به خوندنش...خیلی حس سارا بهم نزدیکه... فکر کن منم دانشجوام . اتاقمم ۳۱۲ هست... و روز ورودمم تقریبا اینطوری بود ولی نه به اسفناکی خوابگاه سارا.:d
خیلی خیلی خیلی برام عزیزتر شده داستان...چون دارم حسش میکنم توی این روزای سخت زندگی و دوری و غربت..مرسی که مینویسی... نکنه یه مهرانم بیاد تو زندگی من.. :d

خیلی منتطر ادامه شم...
روزت بخیر.
پاسخ:
سلام آناهیتای عزیزم
منم خوشحالم که باز کنار هم هستیم.

خوابگاهِ سارا هم اون‌قدر اسفناک نیست. فقط در نگاهِ اول و با توجه به زندگی باز و روشنِ سارا این‌قدر اسفناک به نظر می‌رسه. یادته که بعد چقدر دلبسته‌ی اون خوابگاه می‌شه :)

امیدوارم لبخند زندگی توی این دوری و غربت به سراغت بیاد.
لیلی عزیزممم. سلاام
من باز اومدم. پیامت رو توی تلگرام خوندم و یادم افتاد به خصوصی فرستادن :-( اینقدر که هول بودم از پیدا کردنت دیگه مگه فکری موند برام؟؟ شرمنده بابت هول بودنم ;-) 
اونجا که مثل اینکه راه ارتباطی نیست فعلا قربونت برم ولی همینجا هم عالیه، اینکه تو باشی می ارزه تا قله قاف هم رفت برای پیدا کردن دوستان عزیزتر از جان. عرضی نبوده و نیست، ملالی نیست و نخواهد بود جز دوری شما...
خیلی ممنون لیلی جانم که می نویسی دوباره، که خاطرات رو ورق می زنی، که غم و شادی و خنده و هزاران هزار همذات پنداری رو دوباره بهمون هدیه میکنی. 
(فکر کنم دیگه اینجا دست از سرت برندارم و تو بگی پردیس بیا برو، همون بهتر که اینهمه سال منو گم کرده بودی.
 هرچند بعدی هم نیست اگر که زندگی و بالا و پایین های سختش باز ما رو دور نکنه :-*)
پاسخ:
سلام پردیس عزیز :)
پیام‌های قبلیتون رو هم دریافت کردم. مرسی از اظهار لطفتون.
من هم دلم برای این ارتباط‌های دوطرفه تنگ شده بود. برای دوستی‌هایی که به واسطه‌ی شاید...ی که خدا رو شکر که گاهی لبخند به لبتون آورده، شکل گرفته بودند. و همه‌ی اون حرف‌ها و...
امیدوارم زندگی حالا و همیشه بر وفق مرادتون باشه و غم‌های گذشته، از هر جنسی که بودند، کم‌رنگ و فراموش بشن.

مرسی
وای نمیدونی که چقد با دیدن شاید... خوشحال شدم همون قدر که شاید... برای تو پرخاطرس برای منم یسری روزای خوبو ب یادم میاره  اون روزا که تو 98ıa  شاید... رو مینوشتی منم مثل ادمای قصه ی تو خابگاه بودم با شخصیتای شاید.. زندگی  میکردم و همذات پنداری.....خاستم بهت بگم مرسی ازت که با دوباره گذاشتن شاید... کلی حس خوبو برام زنده کردی
پاسخ:
سلام زهرای عزیز

خدا رو شکر که شاید... براتون خاطره‌ی روزهای خوب رو زنده می‌کنه. البته شما که باید برعکسِ بچه‌های شاید... الان فارغ‌التحصیل شده باشین :))

مرسی
اره من نزدیک 3ساله فارغ التحصیل شدم و 2سالع شاغلم و کلن از اون روزای دانشجویی فاصله گرفتم... اما دلم برای اون روزا پر میزنه ...کلن 98ıa  و دوستی های که تو اون سایت شکل گرفت و شاید... و خالکوبی دنیای عزیز  یاداور روزای خوبن.... میدونستی نویسنده هایی مثل تو  و دنیا چقد تو تفکرات ادم تاثیرگذاریید...
پاسخ:
امیدوارم توی همه‌ی مراحل زندگی موفق باشین زهرای عزیز.

خوشحالم که خاطره‌ی خوبی به جا گذاشته. و امیدوارم تاثیری هم اگه بوده، تاثیر خوب و مثبتی بوده باشه.


سلام لیلی جان
اول از همه میخواستم بگم منم خیلی جلوی خودم رو میگیرم که بعداز خواندن هر پست نیام پرحرفی کنم...
دوم اینکه یه نکته ای برای من مبهم مونده،چطوریه که سارا با اون حجم از درسای دبیرستان و کنکور انقدر کتاب خوانده! من جان شیفته را سال پیش خواندم و بنظرم خیلی کتاب سختی بود،از اونایی که تو اون سن مطمئنم کاملش نمیکردم... یا شمال و جنوب را نخواندم ولی اونطور که شنیدم نیاز به حوصله و فکر آزاد داره که بشه با تمرکز خواندش...
بعد هی این شرایط را مقایسه میکنم با وقتی که 1984را دوست نداشت بخونه
ببخشید که دارم گیر الکی میدم ولی خیلی منو درگیر کرده این سارای درسخوانِ باهوش که کتاب خواندن هم جزء اولویت هاشه❤

سوم در مورد لیلی قصه. هرچی بگم کمه.دوست دارم بخاطر انقدر طبیعی تصویر کردن زندگی این دختر، محکم بغلت  کنم:-)
اینجور که تو بنرای رمان های امروزی میخوانیم دخترا عاشق کسایی میشن که به حریمشون تجاوز کردن!!! شاید... مثال دنیای واقعیه،جایی که حتی بهترین حامی هم با تغییر نگاهش غیر قابل تحمل میشه...
مرسی که مینویسی برامون😘😘

+چقدر حرف زدن اینجا سخته.ولی دلم تنگ شده بود
پاسخ:
سلام نورا :)
بیا پر حرفی کنیم :)) تو که می‌دونی چقدر پر حرفی دوست دارم.

اون جانِ شیفته رو توضیح دادم که قبلش خونده. قبل از مرگ سیما. من وقتی دبیرستانی بودم خوندمش. و شمال و جنوب رو، من توی همون سالِ کنکورم خونده بودم. یعنی وقتی نتایج اومد، من در حالِ خوندنِ شمال و جنوب بودم :) گفتم که خیلی از تجربه‌های بچه‌های شاید...، مخصوصا سارا تجربه‌ی خودمه. و 1984 هم تا مدت‌ها بعد از اون برای من دافعه داشت. تا وقتی که بالاخره خوندنش اتفاق افتاد! البته برای من «کسی» نبود که این‌جوری قبلش بیاد توضیح بده!
شاید چون تجربه‌ی خودم بوده، برام عجیب نبوده. من توی تمامِ سال‌های دبیرستان و قبلش، خیلی خیلی بیشتر از درس، رمان می‌خوندم! حتا قبل از کنکورم. البته سارا، داره شمال و جنوب رو بعد از کنکورش می‌خونه. بازم به نظرت عجیبه؟ اگه با این توضیحات هست بهم بگو. البته اگه یادت باشه، سارا بعد از قبولی رمان نمی‌خوند و بیشتر درگیر درس‌های دانشگاه و باقی چیزها بود.

برای منم عجیبه که دختری عاشق کسی بشه که به حریمش تجاوز کرده، می‌کنه.

شایدم ما غیرواقعی هستیم! :)))

مرسی از تو نورا
خب نکته همینه قبل از مرگ سیما میشه حدود 15سالگی وخب از نظر من تو اون سن مثلا بر باد رفته و بلندیهای  بادگیر و... که تم داستانی و نثر روان تری دارند در اولویت هستند، اونم وقتی که تو خانواده ی کتاب خوان و فرهیخته ای باشه.هرچند تحیط مدرسه هم بی تأثیر نیست.
اصلا بذار یه واقعیتی بهت بگم ما یه آشنایی داریم که خب از نظر درسی فوق العاده ست ولی مثلا پارسال من باهاش حرف میزدم اصغر فرهادی رو نمیشناخت! اسم خواننده میبردم میگفت کی هست؟! و مطمئنم جز کتابای درسی کتاب دیگه ای نخوانده.
میدونی میخوام چی بگم... خیلی از اینا تحت تأثیر محیط و توقعی هست که از اون طرف دارند. یه جایی زبان عالی جز اولویته یه جایی کتاب خوان بودن، یه جایی...
وبا توجه به رفتار سیما(اولویت ازدواج با یک معتاد)  و عدم شناخت پدر و مادرش در این راستا یک مقداری انگیزه های خانوادگی به نظرم کم رنگه.

آره خیلی از این حرفا از تجربه های شخصی میاد. مثلا در مورد 1984من دقیقا برعکس تو حدود 18خواندمش و خیلی پیشنهاد کردم به کسانی که وقتی خواندند دوست نداشتند:-))

چقدر حرف زدم!! -اون میمونه که دستاش رو دهنشه-
پاسخ:
*** خطر اسپویل ***

باید هشدار بدیم اگر گذر خواننده‌های جدید رسید به این‌جا!
یک چیزی بگم نورا؟ فکر می‌کنم توی قصه هم جسته و گریخته اشاره کردم (مطمئنم این رو حتما گفتم که مشوقِ کتابخون شدنِ سارا سیما بوده، سیما و فریبا) سیما عاشق پسری که معتاد بوده نشده بود. سیما عاشق پسری شد که بعد مشخص می‌شه معتاده. موضوع این بوده، سیمای اهل مطالعه‌ی هنردوست (رشته‌ی دانشگاه سیما هم گرافیک بوده بعد از ازدواج) توی فرهنگسرا با اون پسر آشنا می‌شه که موزیسین هم بوده. یعنی جاذبه‌های زیادی داشته برای دختر هفده هجده‌ساله‌ای که سیما بوده. از بد حادثه معلوم می‌شه معتاده. پدر سارا هم هنرمند بوده. توی قصه اشاره می‌شه جاهایی به این که پدرش خطاطی می‌کرده و...
یعنی پیش زمینه‌ی خانوادگی سارا بیگانه از مطالعه نبودن به هیچ وجه. توی این گفتگوی دونفره هم سارا مشخصا امتناع می‌کنه از آوردن اسمِ سیما به عنوان دلیلِ کتابخون شدنش.

در مورد جان شیفته و سنی که خوندمش و شمال و جنوب گفتم (اصلا انگیزه‌ی من برای آوردنِ اسم شمال و جنوب این بود که وقتی خبر قبولی من توی دانشگاه اومد داشتم جلد آخرِ شمال و جنوب رو می‌خوندم :)) )
من هفت هشت ساله بودم که مزرعه‌ی حیوانات رو خوندم. ولی توی تمام سال‌های تا بیست و چند سالگی در برابر خوندنِ 1984 مقاومت کردم اونم به خاطرِ این که یکی دوباری که شروع کردم توی همون یکی دو صفحه‌ی اول متوقف شدم. و چقدر شاکی بودم از ترجمه‌ی صالح حسینی که بعدها شدم یکی از طرفداراش! :)

:)))
لیلی امروز نشستم همه ی داستان تا اینجا رو با هم خوندم. وقتی داشتم میخوندم، کلی حس و حال اون موقع ها یادم اومد. به این فکر کردم که حتی وقت "شاید..." نبود، باز تو ذهن من بود... همیشه بود..
 مثل وقتی که منم وارد خوابگاه شدم... همه ی خاطرات "شاید..." توی خوابگاه... جمع شدن ها توی اتاق.. حرف ها... چیزایی که یادمه از "شاید..." هم، ابرو برداشتن و فیلم دیدنا... 
مثل این که هر وقت وسط آهنگ هام می رسیدم به ابی و داریوش، یادم بیاد که بالاخره ابی یا داریوش؟ انتخاب کدوم؟
مثل استاتیک... هنوز وسط یادداشت هام هست.. "اصلا مگر قرار نبود به من استاتیک یاد بدهد؟ پس کجا بود؟ کجا بود تا به من مفهوم لنگر و عکس العمل تکیه گاه را یاد بدهد؟...."
مثل پیاده روی انقلاب و کتاب فروشی ها و اگر درست یادم باشه سمبوسه...
مثل خیلی چیزای دیگه... و مثل وقتی که چه ذوق مرگ شدم وسط خوندن داستانت توی سایت دیدم بالای آخرین پست نوشته "زهرا.الف" :)
فقط امروز یادم اومد که بیشتر از اونی که فکر میکردم دلم واسه "شاید..."، شعرهای منتخب تو و اون حرف های آبی رنگت با فونت ب نازنین، حساسیتت روی نیم فاصله ها و همه و همه تنگ شده بود...
چقدر ازت ممنونم که دوباره می نویسی...
البته که من کلا از طرفدارای پروپاقرص نوشته های تو، حتی توی وبلاگم، و همه رو با عشق میخونم... :)
ماچ محکم به لُپت لیلی عزیزم 😘
اینم بگم که... دلم به شدت برای مهران شایگان تنگ میشه :)
پاسخ:
زهرا :)
خیلی خوشحالم وقتی این چیزها رو می‌شنوم. می‌دونی حس خیلی خوبیه که آدم بدونه تاثیر گذاشته، تاثیر خوبی گذاشته. هر چقدر اندک. خیلی خیلی حس خوبیه. مرسی.

چقدر خوب این همه جزئیات رو یادته! دمت گرم!
راستی بالاخره ابی یا داریوش؟ :))

حیف که این جا مجالی برای حرف‌ها و شعرهای آبی نیست و برای فونتِ نازنینِ ب نازنین.

مرسی.
نمی دونم چجوری اینجا اسمایلی می‌ذارین! من ندارم و نمی‌تونم ابراز محبت کنم.

مهران شایگان :)
یه جای داستان درمورد لفظی که به زشت ترین شوخی نسبت میدن گفته بودی و رسالتی که حس میکنی وقتی مینویسی، به دوشته... اون چسبید ته ذهن من... پس مطمئنم خیلی تاثیرگذار بودی.. خیلی :)

من با گوشی میام... اسمایلی ها رو با همون میذارم... مطمئن نبودم نشون بده اصلا...
پاسخ:
❤❤❤
تولدت مبارک لیلی جانم... امیدوارم همیشه سلامت و خندون باشی و بهترین ها برات اتفاق بیفته 😘😘
پاسخ:
وای مرسی زهرا ❤
واقعا غافلگیر شدم یادت بود.

مرسی 😍
(دارم با گوشی جواب می‌دم و می‌تونم اسمایلی بذارم 😎)
پس با این شرایط یک وجه اشتراک با سارا پیدا میکنم. خواهری که مشوق کتابخوان شدن باشه، داشتم:-)
ولی عجیبه که در این حد سیما برای من پررنگ نبود،چقدر با این توضیحات دوست داشتنی تر شد برام.

با تاخیر تولدت مبارک لیلیِ جان❤❤❤
و میخوام بگم که تأثیر خوب زیاد داشتی، بهترین هدیه دنیای مجازی به من آشنایی با تو بوده😍😍
پاسخ:
منم این وجه اشتراک رو با سارا دارم :))

توی ذهنِ من، جدا از اون چیزی که تونستم بنویسم، سیما شخصیت جذاب و قدرتمندی (منظورم نه از لحاظ شخصیتی، که از لحاظ تاثیری که روی بقیه گذاشته) هست. و با این که مدت‌ها قبل از این که داستان شروع بشه از دنیا رفته، تاثیر و سایه‌ش روی قصه و آدم‌ها نه تنها باقی، که سنگین هم هست. به عبارتی، سیما یکی از شخصیت‌های مهم قصه هست، اگرچه غایب بوده از اول قصه.

*

ممنون :)

*
این حرف که از لطفته نورا. ولی حتا شنیدنش هم خیلی دلپذیره.
سلام
لیلی جان بعد از خوندن پست تلگرامت دیدم بهتره برات پیام بذارم.. من جزو اونایی هستم که اولین باره شاید.. رو میخونن. همون وقتا که تو سایت ٩٨یا مینوشتیش خواهرم خیلی تعریف کرد از رمانت و بهم گفت بخونم ولی فرصتش نشد ینی من همیشه رمانایی که کامل شده بود و نسخه موبایلش میومد رو میخوندم و اینطوری شد که نخنده موند برام.. چند روز پیش خواهرم با خوشحالی بهم گفت داری توی تلگرام مینویسیش و لینک فرستاد برام. تا اینجا رو خوندم و خوشم اومده و منتظر ادامه ش هستم.. حالا اینطور که گفتی و منم شنیدم قراره بهترم بشه.. خواستم تشکر کنم و یه پیامی گذاشته باشم برات تا از خواننده های جدید رمانت هم یه خبری داشته باشی 😊 
ممنونم ازت و برات آرزوی حال خوب دارم 💐
پاسخ:
سلام
چقدر اسم‌تون برام آشناست، توی نودوهشتیا. اگر نگفته بودین فکر می‌کردم خواننده‌ی شاید... بودین بس که این اسم برام آشناست.

خوشحالم که خواهرتون شاید... رو این‌قدر دوست داشته که از دیدنِ کانالش این‌قدر ذوق‌زده شده. سلام من رو بهش برسونین.:)
و مرسی که بهم گفتین. خیلی حس خوبیه که آدم خواننده‌های رمانش رو بشناسه.
امیدوارم که بعد از این، وقتی که برسیم به جاهایی که من شروع به دوست داشتنِ شاید... می‎‌کنم، راضی‌تر باشین.

منم براتون آرزوی خال خوب دارم.
ممنون سلامت باشید عزیزم... لیلی جون الان یادم اومد فکر کنم خواهرم با همون آیدی michka که من تو سایت داشتم میخونده رمانا رو.. در واقع فعالیتی که تو سایت نود و هشتیا با این اسم بوده مربوط به خواهرمه که خواننده قدیمی شماست 😊

پاسخ:
احتمالا همین‌طور بوده. :)
لیلی A یِ عزیز دل... دوست پارسال و آشنای امسال!
از همون اول که میراژ خبر شکستن روال قبل و کانال زدنت رو گفت، دلم دوباره پر کشید برای شاید یواش و دوست داشتنیت... و البته که بعد از زدن کانال شاید ذوقم دو چندان شد .... متاسفانه پیشرفت تکنولوژی ما رو به سمت جدایی برد و برای من کمی تا قسمتی تنبل و البته درگیر، سر زدن به وبلاگت و باز کردن یک لینک، ولو در گوشی از سخت ترین کار ها بود. راستش رو بخواهی هنوز نرسیدم شاید رو باز خوانی کنم. گذاشتمش در الویت های تابستانه... ولی بین سرسری نگاه کردن ها، اسم سیاوش چشمم رو گرفت و تنبلی وبلاگ باز کردن و نظر دادن رو کنار گذاشتم و اومدم که بهت بگویم: لیلییی.... با مهرانِ شایگانِ دوست داشتنی و با پرستیژ و عزیز دل چه کردییی؟ :( 
با تمام احترام به سلیقه ات، و البته رای قاطعت به عنوان نویسنده ی شاید... ( و آن سه نقطه ی دوست داشتنیش) دوست نداشتم تغییر اسمش رو، خاطره ها رو بر هم زد... و در واقع عادت ها و شخصیتی که با اسم مهران در ذهنم نشسته بود... و می دانی که، ترک عادت موجب مرض است... دوباره بخوام بخوانم تمام سیاوش ها را مهران می خوانم در دلم ؛) ... بعله، ما اینجور وفاداریم... ولی هم چنان عاشق آن شعر های بالا و پایین پست هات هستم... و البته یکی دیگر از غرغر هایم نبودن هیچ راه ارتباطی تلگرامی با توست... و پیشنهادم، گذاشتن لینک دریافت پیام ناشناسه... می تونیم ناشناس بهت پیام بدیم و در ارتباط باشیم... راه ساده تری ست از پیام گذاشتن دد وبلاگ یا سپردن پیام به میراژ و نامه رسان کردن او :)

دوست دار تو... یونیک
پاسخ:
یونیک عزیزم، دوست از گذشته تا هنوز :)

همه‌ی ما درگیر و شلوغ هستیم و تنبلی هم مزید بر علت می‌شه تا از هم دور بشیم. تکنولوژی هم که کلا راه‌های تنبلی و دوری رو باز کرده! البته، یک جور نزدیکی دیگه رو ممکن کرده. الان دوران سایت و اون جور ارتباط داشتن چقدر دور و قدیمی به نظر می‌رسه!

بذار یک چیزی بگم همون اول کار، سیاوش شایگان مال شماست ( :) )، توی ذهن‌تون مختارین هر چیزی که دوست دارین صداش کنین. اصلا توی ذهن خودم هم هنوز نیمی مهران شایگانه. اگر چه خیلی قبل‌ترها، قبل از این که نوشتنش توی سایت به خاطر نابودی سایت متوقف بشه گفته بودم که با این اسم به دلایل شخصی مشکل دارم. ولی، هنوزم انگار یک مهران شایگان نهفته توی خودش داره. برای همین شماها کاملا حق دارید که مهران بخونیدش!
البته، می‌تونم آرزو کنم با این اسم تازه هم، خاطره‌ها تکرار بشه. شاید عادت کردیم... همه با هم.

راستش بچه‌ها پیشنهاد گروه رو دادن چند بار، برای من خیلی سخته کنترل کردن یک گروه. خیلی سخت. در مورد این «پیام ناشناس» هم چند نفری گفتند و راستش من اصلا نمی‌دونم چی هست! واقعا من در مورد امکانات تلگرام و کانال و فلان خیلی ناشی‌ام! بدیهیات رو نمی‌دونم خیلی وقت‌ها. حالا در مورد این تحقیق می‌کنم ببینم چیه.

* میراژ راه ارتباطی تلگرام من رو می‌دونه، بی نامه‌رسونی :)

دوست‌دارِ تو، لیلی
تولدت هم مبارک دختر خردادی 😗😍
پاسخ:
مرسی 😗😍
هربار که پست میذاری و من میخونم دلم تنگ میشه بیشتر و هی انگار نیمه خوندمش،میرم سر میزنم به کانال...
کاش زودترِ زودتر برسیم به همین پستای آخر  و کاش نرسیم به پستای آخر
چه پارادوکسی شد.
💜💜
پاسخ:
چه پارادوکسی :)

دور نیست... و من سعی می‌کنم به قولی که برای شب یلدا داده بودم، پایبند باشم. سعی می‌کنم! 💜💜
سلام عزیزم 
من با معرفی میراژ وارد کانالت شدم و خوشحالم از این معرفی، 
برای اولین بار شاید... رو می خونم و خیلی لذت میبرم 
میخواستم بها بگم من به عنوان یکی از خواننده هات خیلی خوشحال تر میشم اگه توی کانال از همه چی صحبت کنی و فقط پست های داستان نباشه 
لذت میبرم که صمیمی تر باشی 
بازم به تصمیمت احترام میذارم
پاسخ:
سلام :)

خوشحالم که راضی هستی تا حالا. لااقل به خاطر میراژ و معرفیش.
باشه، می‌افتم روی دورِ حرف زدن، کم کم :))

مرسی
سلام،من میتونم لینک شاید... رو داشته باشم؟
اگه اره،خوشحال میشم به این آی دی تو تلگرام بفرستینش
@pari_il
پاسخ:
سلام پرنیان عزیز
متاسفانه نتونستم با این آی‌دی پیداتون کنم توی تلگرام.
اگه دوستی دارید که توی کانال هست بگید بیاد توی گروه گفتگو لینک رو بهش بدم. یا اگه کسی رو می‌شناسید که تلگرام من رو داشته باشه بگید بیاد لینک رو بگیره.
سلام
متاسفانه من کسیو نمیشناسم که توی کانال یا گروه باشه،اگه میشه این آی دی رو امتحان کنید
@parnian_yr
اگر نشد هم یه فکر دیگه میکنم ؛))
پاسخ:
امیدوارم قبل از این‌که لینک رو عوض کنم ببینیدش:
https://t.me/joinchat/AAAAAE2Ce0PNMdv38gfqrw

من تونستم :)))) مرسی 3>

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی