سطر هفتم

سطر هفتم

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

...

شنبه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۲:۲۴ ق.ظ

https://t.me/ShayadLA



موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۲/۲۲
لیلی

شاید...

نظرات (۱۰)

نمى دونى چه ذوقى دارم ... امروز که دیدم تو صفحه تلگرام لینک شاید گذاشتى ذوق مرگ شدم 😭😭😭😭حیف اونجا مکالمه بآهات بستست ... خیلى گلى ، خیلى ماهى 😍 شاید تنها داستان ان لاینى بوده که براش همیشه شوق و ذوق داشتم ... همیشه هم از اینکه اتفاقى پیش بیاد نفهمم سارا و مهران معرکم چى شدن ترسیدم .. اى کلک همین یه هفته پیش گفته بودم بهت هنوز امیدمو از دست ندادم 😘مرسى میلیون تا 
پاسخ:
سلام عزیزم
خدا نکنه.
لطف دارین شما. من که نمی تونم اینجا اسمایلی بگذارم. مجبورم کارم رو با پرانتز و نقطه هم بیارم :))
من که گفته بودم می یام. اومدم :)
البته هنوز خیلی راهه تا برسیم به جایی که شاید... متوقف شد. ولی به امید خدا جلو می ریم. در کنار هم.
خیلی خوشحالم که بالاخره برگشتی به لیلی A شاید...   :)
خیلی خوشحالم که برگشتیم به روزهای غافلگیری، انتظار و شوق برای خواندن شاید... :)
مرسی لیلی عزیز به خاطر این تصمیم خوبی که برای این روزها گرفتی. 
پاسخ:
مرسی ساراجون :)
فعلا که البته هنوز مونده تا روزهای غافلگیری برای شماهایی که قبلا خونده بودین شاید... رو. ولی امیدوارم زودتر برسه اون جاها هم. :)
لیلی جان حق داری برای داستانت هر تصمیمی بگیری فقط من خیلی به اسم مهران شایگان معرکه عادت کرده بودم :( 
پاسخ:
امیدوارم به این یکی هم زود عادت کنی :)
فکر کنم بارها توی گفتگوهای صفحه ی نقد شاید... گفته بودم که چقدر به این اسم حساس شدم به دلایلی. اون جا نمی شد عوضش کرد وسط داستان و بعد از اون همه پست. اینجا ولی چون همه چیز از اوله، عوضش کردم :))
ولی توی ذهنت اگه عادت کردی، همون مهران بخون :)
لیلی جان حق داری هر تصمیمی برای داستانت بگیری فقط من به اسم مهران شایگان معرکه عادت کرده بودم. :(
پاسخ:
مهران شایگانِ معرکه :)
وای لیلی دوست‌داشتنی نمیتونم بگم چقدر ذوق کردم و خوشحال شدم وقتی توی تلگرام شاید رو دیدم :’) من شاید رو  تا اونجاییش که منتشر شد خوندم ولی الان دوباره با لذت از اول میخونمش و با خوندن خط به خطش کیف میکنم ❤️ مرسی که تصمیم گرفتی شاید رو ادامه بدی و ما رو کیفور کنی🌹
پاسخ:
مرسی عاطفه ی عزیز
خوشحالم که خوشحال شدین. :)
سلام لیلی عزیز...خیلی خیلی خوشحالم که دوباره میتونیم شاید... بخونیم..
به دلایلی این داستان برام خیلی عزیزه و اتفاقاتش انگار تو زندگی خودم افتاده...
دیشب شروع کردم دوباره به خوندنش...خیلی حس سارا بهم نزدیکه... فکر کن منم دانشجوام . اتاقمم ۳۱۲ هست... و روز ورودمم تقریبا اینطوری بود ولی نه به اسفناکی خوابگاه سارا.:d
خیلی خیلی خیلی برام عزیزتر شده داستان...چون دارم حسش میکنم توی این روزای سخت زندگی و دوری و غربت..مرسی که مینویسی... نکنه یه مهرانم بیاد تو زندگی من.. :d

خیلی منتطر ادامه شم...
روزت بخیر.
پاسخ:
سلام آناهیتای عزیزم
منم خوشحالم که باز کنار هم هستیم.

خوابگاهِ سارا هم اون‌قدر اسفناک نیست. فقط در نگاهِ اول و با توجه به زندگی باز و روشنِ سارا این‌قدر اسفناک به نظر می‌رسه. یادته که بعد چقدر دلبسته‌ی اون خوابگاه می‌شه :)

امیدوارم لبخند زندگی توی این دوری و غربت به سراغت بیاد.
لیلی عزیزممم. سلاام
من باز اومدم. پیامت رو توی تلگرام خوندم و یادم افتاد به خصوصی فرستادن :-( اینقدر که هول بودم از پیدا کردنت دیگه مگه فکری موند برام؟؟ شرمنده بابت هول بودنم ;-) 
اونجا که مثل اینکه راه ارتباطی نیست فعلا قربونت برم ولی همینجا هم عالیه، اینکه تو باشی می ارزه تا قله قاف هم رفت برای پیدا کردن دوستان عزیزتر از جان. عرضی نبوده و نیست، ملالی نیست و نخواهد بود جز دوری شما...
خیلی ممنون لیلی جانم که می نویسی دوباره، که خاطرات رو ورق می زنی، که غم و شادی و خنده و هزاران هزار همذات پنداری رو دوباره بهمون هدیه میکنی. 
(فکر کنم دیگه اینجا دست از سرت برندارم و تو بگی پردیس بیا برو، همون بهتر که اینهمه سال منو گم کرده بودی.
 هرچند بعدی هم نیست اگر که زندگی و بالا و پایین های سختش باز ما رو دور نکنه :-*)
پاسخ:
سلام پردیس عزیز :)
پیام‌های قبلیتون رو هم دریافت کردم. مرسی از اظهار لطفتون.
من هم دلم برای این ارتباط‌های دوطرفه تنگ شده بود. برای دوستی‌هایی که به واسطه‌ی شاید...ی که خدا رو شکر که گاهی لبخند به لبتون آورده، شکل گرفته بودند. و همه‌ی اون حرف‌ها و...
امیدوارم زندگی حالا و همیشه بر وفق مرادتون باشه و غم‌های گذشته، از هر جنسی که بودند، کم‌رنگ و فراموش بشن.

مرسی
وای نمیدونی که چقد با دیدن شاید... خوشحال شدم همون قدر که شاید... برای تو پرخاطرس برای منم یسری روزای خوبو ب یادم میاره  اون روزا که تو 98ıa  شاید... رو مینوشتی منم مثل ادمای قصه ی تو خابگاه بودم با شخصیتای شاید.. زندگی  میکردم و همذات پنداری.....خاستم بهت بگم مرسی ازت که با دوباره گذاشتن شاید... کلی حس خوبو برام زنده کردی
پاسخ:
سلام زهرای عزیز

خدا رو شکر که شاید... براتون خاطره‌ی روزهای خوب رو زنده می‌کنه. البته شما که باید برعکسِ بچه‌های شاید... الان فارغ‌التحصیل شده باشین :))

مرسی
اره من نزدیک 3ساله فارغ التحصیل شدم و 2سالع شاغلم و کلن از اون روزای دانشجویی فاصله گرفتم... اما دلم برای اون روزا پر میزنه ...کلن 98ıa  و دوستی های که تو اون سایت شکل گرفت و شاید... و خالکوبی دنیای عزیز  یاداور روزای خوبن.... میدونستی نویسنده هایی مثل تو  و دنیا چقد تو تفکرات ادم تاثیرگذاریید...
پاسخ:
امیدوارم توی همه‌ی مراحل زندگی موفق باشین زهرای عزیز.

خوشحالم که خاطره‌ی خوبی به جا گذاشته. و امیدوارم تاثیری هم اگه بوده، تاثیر خوب و مثبتی بوده باشه.


سلام لیلی جان
اول از همه میخواستم بگم منم خیلی جلوی خودم رو میگیرم که بعداز خواندن هر پست نیام پرحرفی کنم...
دوم اینکه یه نکته ای برای من مبهم مونده،چطوریه که سارا با اون حجم از درسای دبیرستان و کنکور انقدر کتاب خوانده! من جان شیفته را سال پیش خواندم و بنظرم خیلی کتاب سختی بود،از اونایی که تو اون سن مطمئنم کاملش نمیکردم... یا شمال و جنوب را نخواندم ولی اونطور که شنیدم نیاز به حوصله و فکر آزاد داره که بشه با تمرکز خواندش...
بعد هی این شرایط را مقایسه میکنم با وقتی که 1984را دوست نداشت بخونه
ببخشید که دارم گیر الکی میدم ولی خیلی منو درگیر کرده این سارای درسخوانِ باهوش که کتاب خواندن هم جزء اولویت هاشه❤

سوم در مورد لیلی قصه. هرچی بگم کمه.دوست دارم بخاطر انقدر طبیعی تصویر کردن زندگی این دختر، محکم بغلت  کنم:-)
اینجور که تو بنرای رمان های امروزی میخوانیم دخترا عاشق کسایی میشن که به حریمشون تجاوز کردن!!! شاید... مثال دنیای واقعیه،جایی که حتی بهترین حامی هم با تغییر نگاهش غیر قابل تحمل میشه...
مرسی که مینویسی برامون😘😘

+چقدر حرف زدن اینجا سخته.ولی دلم تنگ شده بود
پاسخ:
سلام نورا :)
بیا پر حرفی کنیم :)) تو که می‌دونی چقدر پر حرفی دوست دارم.

اون جانِ شیفته رو توضیح دادم که قبلش خونده. قبل از مرگ سیما. من وقتی دبیرستانی بودم خوندمش. و شمال و جنوب رو، من توی همون سالِ کنکورم خونده بودم. یعنی وقتی نتایج اومد، من در حالِ خوندنِ شمال و جنوب بودم :) گفتم که خیلی از تجربه‌های بچه‌های شاید...، مخصوصا سارا تجربه‌ی خودمه. و 1984 هم تا مدت‌ها بعد از اون برای من دافعه داشت. تا وقتی که بالاخره خوندنش اتفاق افتاد! البته برای من «کسی» نبود که این‌جوری قبلش بیاد توضیح بده!
شاید چون تجربه‌ی خودم بوده، برام عجیب نبوده. من توی تمامِ سال‌های دبیرستان و قبلش، خیلی خیلی بیشتر از درس، رمان می‌خوندم! حتا قبل از کنکورم. البته سارا، داره شمال و جنوب رو بعد از کنکورش می‌خونه. بازم به نظرت عجیبه؟ اگه با این توضیحات هست بهم بگو. البته اگه یادت باشه، سارا بعد از قبولی رمان نمی‌خوند و بیشتر درگیر درس‌های دانشگاه و باقی چیزها بود.

برای منم عجیبه که دختری عاشق کسی بشه که به حریمش تجاوز کرده، می‌کنه.

شایدم ما غیرواقعی هستیم! :)))

مرسی از تو نورا

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی