سطر هفتم

سطر هفتم

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲۷ شهریور ۹۶، ۰۰:۵۱ - قالب رضا
    به به

پاریس جشن بی‎کران

پنجشنبه, ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۵:۰۱ ب.ظ



لذت بی‎‎کرانی‎ست داشتن دوستی که بداند از یک شهر، کدام تکهاش را برای تو بردارد...

و از هر چیزی... از هر حسی...

که آن‎قدر تو را خوب بشناسد...



نظرات (۵)

قلب و گل و اینها برای هر دوی دوست داشتنی تون!:*


3> 3> 3>
پاسخ:
3>
:*

فکر می کنی لذت تو بی کران تره یا لذت من که دوستی دارم که "شکسپیر و شرکا" رو بهم معرفی می کنه و تشویقم می کنه که برم ببینم و اون حس شگفت آور و گرمابخش رو برام می آفرینه ؟!
دوستی که انقدر خوب می دونه که چی می تونه برای من جذاب باشه و با پیشنهادش پاریس سرد و خاکستری رو گرم و رنگی می کنه.

خوب بهش فکر کن و ببین کدوم لذت بی کران تره !

***

نیمکتمون ؟!

پاسخ:
لذتِ من! (اسمایل خونسردِ عینک... نه! استیکرِ حرص درآرِ گربه‎ی نفرت‎‎انگیزِ تو! همون که خودت می‎دونی!)


***

بله! نیمکت خودمون!
و بعد از اون پیاده‎رویِ صبحِ پنج‎شنبه‎مون! (یلوکینگ و این‎ها :)) )

باید یک نیمکت چوبی برای خودمون پیدا کنیم! نیمکتای فلزی، سرد و غیرشاعرانه‎اند و تازه توی عکس‎ها هم خوب نمی‎افتند! مخصوصا با اون رنگِ سبزِ لجنی‎شون! البته، بعد دقت کردم و دیدم نیمکت‎های همه‎ی پارک‎های اطرافِ ما، فلزیِ سبزِ لجنی‎اند!

می‎بینی... می‎بینی باعث شدی چشم منِ بی‎توجه به چه چیزهایی باز بشه؟!

بهترینی که از همینگوی خوندم . تو تمامی لیست هایی که دارم در تاپ 10 هاست . رویارویی فیتز جرالد دوست داشتنی و پاپا با هم در شهر رویاها و چه قدر اسم گوش نواز دیگر در این کتاب آمده و خود نوشته ها خیلی بیشتر از -تنها چند اسم هست. کاش میشد تا ابد درونش زندگی کنم ... کتاب شکسپیر و شرکا رو خوندید؟تجربه شیرینی یه ;)
پاسخ:
دقیقا. این مجموعه، بهترینی هست که از همینگوی خوندم. و قبلا هم توی لیست لذت‎بخش‎ترین کتاب‎هایی که خوندم و یادم بود وقت نوشتنش (توی وبلاگ قبلی)، گذاشته بودمش. شاید به زمانش ربط داشت (که البته که داشته. در مورد همه‎ی کتاب‎ها، زمان و حس و حال خوندن، برای کشفِ اون «آن»، خیلی مهمه) ولی به هر حال، به دلِ من خیلی چسبید. چند باری وسوسه شدم که برم سراغش دوباره، ولی از ترس کم‎رنگ شدنِ اون حس خب، مقاومت کردم. این کتاب بود که من رو کشوند به خوندن زندگینامه‎ی فیتزجرالد و بعدش شب لطیف استِ او. خوندنِ این کتاب باعث شد که نیمه شب در پاریسِ وودی آلن رو خیلی بیشتر دوست داشته باشم. این کتاب بود که باعث شد پاریس دهه‎ی بیست، به نظرم رویایی بیاد دور از دسترس... این کتاب بود که...
این کتاب بود که...

*
شکسپیر و شرکا رو نخوندم. تعریفش رو شنیدم. البته نه از آدم‎هایی که سلیقه‎شون رو می‎شناسم. این‎که می‎بینم کسی که مثل خودم پاریس جشن بی‎کران رو این‎قدر دوست داشته، شکسپیر و شرکا رو توصیه می‎کنه، وسوسه رو شدیدتر می‎کنه. :)

لیلی

سلام
خوبی؟ خوشی؟ دلم تنگته (استیکر غمگین)


من پاریس جشن بیکران رو خوندم... ولی دوسش نداشتم
نمی دونم چرا...
احساس می کردم قراره یه فضای پر از شادی و شور رو تجربه کنم ولی بیشتر احساس یه شهر مه گرفته پر از کافه و کافه های پر از ادمای غمگینو بهم داد
پاسخ:
سلام مینا!
من خوبم. تو چطوری دختر؟
امتحان ریاضیت چطور شد؟ :))

آره. یک بخش از نظر ما درباره‎ی کتاب‎ها، به انتظاری که قبل از خوندن ازشون داریم و میزان برآورده شدن اون انتظار هم بستگی داره.

اگرچه به نظر من، پاریسِ «پاریس جشنِ بی‎کران» (که این بی‎کران البته ترجمه‎ی نادرستی از عنوان کتاب همینگوی هست، و چه اشتباهِ (حتما که عامدانه) دوست‎داشتنی‎ای از کار درآمده)، یک جشنِ واقعی بود.
دو سه تا استیکر "ایشه" پشت سر هم !!!!!

***

من که دیگه یلوکینگ نیستم ! کارمند سی تی یوئم تو تیم جک بائر ! (اموتیکون عینک دودی !)

بعدشم که خب چه کنیم خواهر ! امکانات محله ی ما به همین نیمکت فلزیای سبز لجنی قد می ده ... و بله ... خیلی غیر شاعرانه ان ! بیا موو کنیم به یه نیمکتی که  لااقل منظره ی شاعرانه داشته باشه !

***

بی تا ! لاو یو مادر <3

***

لیلی ! منم حسی مثل خانم مینا داشتم با خوندن این کتاب ! حتی قبل از خوندن این کتاب ! :))))
باید قبل از مرگم فقط و فقط به نیت عوض کردن چهره ی سرد و خاکستری ای که این سری از پاریس دیدم حتما تو یه فصل گرم و رنگی یه بار دیگه برم !
و واقعا که چقدر هوای خوب و فصل خوب تاثیر داره تو روحیه ی آدم و تاثیری که مکان ها و فضاها بر آدم دارن.
پاسخ:
همون گربهه! :))

***
این‎‏دفعه ایشه! اونم چند تایی پشت سر هم!

آره. باید یه نیمکت دیگه انتخاب کنیم و اسمش رو بذاریم نیمکتمون!
***

میترا! می‎بینی چقدر حال خوندن متفاوته؟ و می‎دونی که توی ذهنِ من، پاریسِ پاریس جشن‎ بی‎کران، دقیقا یک پاریسِ پر شور و پر از زندگی بود؟ یک قلبِ تپنده و پر از ماجرا... که توی هر نقطه‎ش انگار یک تاریخ در حال ساخته شدن بود... مگه کم بودنِ وجود هم‎زمانِ غول‎ها توی اون شهر، توی اون دوره؟ غول‎هایی که بعضی‎هاشون هنوز توی مرحله‎ی گم‎نامی بودن... مگه این کم چیزیه؟ و کتابفروشی شکسپیر و شرکای پاریس جشنِ بی‎کران... (که تا جایی که من می‎دونم، این اون شکسپیر و شرکایی نیست که الان وجود داره و تو دیدیش و این کتابفروشی فقط اسمِ اون رو برداشته و زنده نگهش داشته. شکسپیر و شرکای اصلی بعد از اشغالِ پاریس توسط نازی‎ها دیگه باز نشد.)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی