سطر هفتم

سطر هفتم

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

«او زندگی راحت و بیدردسر یک زن مجرد در آفریقای جنوبی را داشت و خودش نمیدانست که چقدر خوشبخت است. از کجا میبایست میفهمید. هیچ معیاری نداشت که زندگی خود را با آن ارزیابی کند.»

 

دخترخالهجان،‌ خیلی وقت پیش گفته بود،‌ به نظر او،‌ هر دختر مجرد و زن متاهلی باید این کتاب دوریس لسینگ را بخواند. تا حالا که حدود یک‎سوم از کتاب را خوانده‎ام و از دوران مجردی مری عبور و به ابتدای زندگی مشترکش رسیده‎ام، این‎قدر می‎توانم بگویم که خوب است که دخترهای مجردِ ما این رمان را بخوانند و... دیگران هم. چون...

*

بالاخره شهرزاد را دیدم. تا قسمت یازده که آخرین قسمتیست که تا حالا پخش شده. سر فرصت در موردش خواهم نوشت. حتما خواهم نوشت... خیلی حرف‎ها دارم که دلم می‎خواهد در موردش بنویسم.

*

لپ‎تاپم را، برای احتیاط،‌ از دیشب خاموش کرده‎ام تا در اولین فرصت،‌ که احتمالا تا پنج‎شنبه نخواهد بود،‌ راهی پایتخت یا بازار رضا شوم برای نشان دادنش به یک تعمیرکار. تصور زندگی بدون لپ‎تاپ هم برایم سخت است. به‎خصوص حالا که...

ولی شاید تجربه‎ی خوبی باشد. و عدو شود سبب خیر... اگر خدا خواهد.



بعدانوشت: قرار بود بنویسم که ترجمه‎ی این کتاب یک فاجعه است! از اشتباهات متعدد و بدسلیقگی در انتخاب کلمات و افعال،‌ به‎خصوص افعال کمکی و به کار بردن اشتباه علائم نگارشی و... و... باید وقت خواندن حواست را از دقت به زیبایی و درستی متنی که پیش رویت است پرت کنی تا بتوانی پیش بروی. کاری که برای من اصلا آسان نیست.


۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۴ ، ۱۵:۱۶
لیلی

من هنوز شهرزاد رو ندیدم. در واقع، از قبل از شروعش، خیلی قبل از شروعش، قرار بود که حتما بهروز تماشاش کنم، ولی، به خاطر شلوغی‎های این اواخر، اصلا نشد. چون مدل ما، این هست که اینجور سریال‎ها رو، همراه هم تماشا کنیم. یعنی همه، همه‎ی خانواده، بنشینیم دور هم و یک‎ ساعتی، فارغ از همه چیز، سریال رو تماشا کنیم. باور کنید این جور سریال تماشا کردن، لذتِ منحصربه‎فردی داره که سخت می‎شه پیداش کرد. مخصوصا وقتی که از قبل، به خاطر خیلی چیزها، تقریبا مطمئنی که «چیز»ِ خوبی در کار است. کاری که ارزشش را دارد و مهم‎تر از آن، برایت ارزش قائل است. اتفاقی که نادر است، پیش آمدنش... با گزینه‎هایی که در اختیارمان هست! (با در نظر گرفتنِ این‎‎که تماشای سریال‎ها یا فیلم‎های خارجی، در جمعِ تمامِ افرادِ خانواده، اصلا «عاقلانه» نیست! دست‎کم، ما نمی‎توانیم چنین ریسکی را بپذیرم! هنوز هم وقتی به یادِ تماشایِ دسپرادو توی جمعِ خانواده‎ی می‎افتم، بعد از هزار سال چشم‎هایم را می‎بندم!)

خب، همه‎ی این‎ها را نوشتم تا بگویم، دنیا، در لذت‎های پراکنده‎ی جدیدمان، در مورد شهرزاد نوشته... و من را بیشتر از قبل وسوسه کرده که هر چه زودتر تماشای شهرزاد را شروع کنم و خودم را به بقیه برسانم!

*

چند هفته پیش، به دنیا گفتم، بلاگ‎اسکای مثلِ آخر دنیاست!

امیدواریم، این یکی لذت‎ها... را، شما هم مثل ما، دوست داشته باشید و در این‎جا، ماندگار باشیم.

لذت‎های پراکنده

 

*

قرار بود در مورد چند تا فیلم و یک کتاب توی لذت‎ها بنویسم که چون در حال اسباب‎کشی بودیم، نشد که بنویسم. امیدوارم مشمولِ گذر زمان نشده باشند و باز هم بتوانم در موردشان بنویسم.


۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۴ ، ۱۷:۳۱
لیلی

هر بار شنیدن یا خواندنِ صورتهای مختلفِ این سخنِ منسوب به امام صادق،‌ تکان‎دهنده هست.

«هر کس مومنى را به گناهى سرزنش کند، نمیرد تا خودش آن گناه را مرتکب شود.»


۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ دی ۹۴ ، ۱۳:۵۱
لیلی

چه‎قدر! چه‎قدر کم می‎شناسی من را!

چه‎قدر... نمی‎شناسی من را!


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۴ ، ۲۱:۱۰
لیلی

آخرین روز پاییزِ شلوغِ نود و چهار؛ باورش برایم سخت است که این پاییز فقط نود روز بوده. نه که نود روز کم باشد. که تمام فصل‎های نود روزهمان،‌ به سرعت برق و باد عبور می‎کنند... فقط این یکی،‌ پر از اتفاق بود...

در میان هوایی که نفس کشیدن در آن دشوار است، به استقبال زمستانی دیگر می‎رویم. نوای خوش‎آهنگ اسفندماه،‌ شادترین و شلوغ‎ترین و پر امیدترین ماهِ‌ سال را،‌ از همین حالا می‎توان شنید...

و امیدی که در راه است...

هزار تا حرف دارم... هزار تا... بی‎اغراق!


۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۴ ، ۱۵:۳۶
لیلی

...

سکانس n+1ام

فیلمی چند دقیقه‎ای، مربوط به بخشهایی از یک مسابقه‎ی تلویزیونی در فضای مجازی پخش می‎شود و عمق و میزان بی‎اطلاعی شرکت‎کنندگان مسابقه، نه فقط تاسف مجری که برای پنهان کردن تاسفش هیچ تلاشی نمی‎کند (چرا باید بکند؟ آیا این نشان دادن تاسف بسیار پرمعناتر از خنده‎ها و شوخی‎های مجری دیگر این برنامه در موردی مشابه نیست؟) که حیرت و تاسف شمار زیادی از بینندگان این فیلم چند دقیقه‎ای را برمی‎انگیزد.

سکانس n+2ام

همان مسابقه و این‎بار، مجری خندان و شوخِ مذکور؛ شرکت‎کنندگان مسابقه این‎بار، تعدادی از هنرپیشه‎های تلویزیون هستند. خانم‎های هنرپیشه‎ای که بعضی‎هایشان سابقه‎ی طولانی‎ای دارند (و البته کمیت دلیلی بر کیفیت نیست. حتا وقتی که این کمیت سال‎های کاری کسی باشد) و دسته‎جمعی، حتا اسم فیلم صبحانه در تیفانی را نشنیده‎اند و در نتیجه واضح است که نام هنرپیشه‎اش، آدری هیپبورن را هم ندانند و در توجیه این نادانستگی‎شان (عذر بدتر از گناه) با خنده و شوخی و مانند بچه‎ها، از سختی! سوالاتی که برایشان طرح شده شاکی شوند و این سوال را سخت‎تر از بزقرمه بدانند! این ماجرا در مورد آدم‎های معمولی نیست که خیلی طبیعی‎ست اگر فیلم صبحانه در تیفانی را نشناسند، بلکه در مورد کسانی‎ست که اسم‎شان، «هنرپیشه» است و معروف‎ترین فیلم‎های حرفه‎شان را نمی‎شناسند. هیچ‎کدام از آن جمع که کم هم نیستند!

سکانس n+3ام

یکی از همین هنرپیشه‎های تلویزیونی که یک‎شبه، هنرپیشه شده‎اند، در یک برنامه‎ی تصویری اینترنتی، در مقابل مجری قرار می‎گیرد و بعد از این‎که به خاطر نداشتنِ ایدئولوژی مشخص مورد انتقاد ملایم مجری قرار می‎گیرد، در مقابل سوال در مورد برجام، اعلام می‎کند که نمی‎داند برجام چیست و با افتخار اعلام می‎کند که وقتی از همسرش در این مورد پرسیده است، همسر پزشکش گفته است که ندانی برایت بهتر است (نقل به مضمون)!

سکانس n+4ام

یکی دیگر از این هنرپیشه‎ها، در مقابل همان مجری قرار می‎گیرد و اوج بی‎اطلاعی‎اش در مورد حرفه‎اش، مسائل جهانی و حتا سازمانی که منبع درآمدش است، مشخص می‎شود. تصور کنید «هنرپیشه»‎ای را که در میان تمام ندانسته‎های عجیبش، فوردکاپولا و از آن فاجعه‎بارتر، آل پاچینو را نشناسد! و بدتر از آن، توجیه بیاطلاعی با شوخی‎های بی‎مزه و خنده‎ است! گفته می‎شود، صفحه‎ی اینستاگرام این خانم هنرپیشه، بیش از دو میلیون فالوور دارد.

و این داستان ادامه دارد...

شبکه‎های اجتماعی و اینترنت و همه‎جا پر شده است از مطالبی که همینجوری، به صرف قشنگ و تاثیرگذار به نظر رسیدن پی‎درپی کپی می‎شوند. بدون حتا یک لحظه فکر کردن، شک هم که مسلما از فکر کردن می‎آید دیگر، در مورد درستی‎شان. الان در مورد حجم و میزان جوک‎هایی که برای هر اتفاق و هر چیزی، با سرعتی محیرالعقول ساخته و منتشر میشوند، و چه زمان‎هایی را (فکر کردن به عمق آن، هولناک است)، می‎سوزاند، به همین راحتی، حرف نمی‎زنم. بعد، بیشتر این دنبال‎کنندگان و کپی‎کنندگان، حوصله‎ی خواندنِ دو خط مطلب درست و حسابی را هم ندارند. و وقتی که حرفش می‎شود، یا در مورد درستی منبع مطلبی که منتشر کرده‎اند، مورد اعتراض قرار می‎گیرند، خیلی راحت و حق به جانب می‎گویند، به نظرشان جالب بوده و لطف کرده‎اند و کپی کرده‎اند. به همین راحتی!

و داستان جهالت، همین‎طور ادامه دارد...

پ. ن.: کاش حواس‎مان باشد که یکی از معانی فالو کردن یک نفر، اعتبار دادن به آن شخص است. تصور کنید بیش از دو میلیون آدمی را که، به این همه جهالت، اعتبار داده‎اند...

و چه تلخ است... فضیلتِ جهالت در دنیای این روزهای ما...


* عنوانِ دومِ فیلم Birdman ایناریتو (The Unexpected Virtue of Ignorance)


۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۴ ، ۲۳:۵۰
لیلی
سلام

بعد از بیش از سه سال نوشتن در این‎جا رسیده‎ام به این وبلاگ.

۵ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۴ ، ۱۹:۳۵
لیلی