سطر هفتم

سطر هفتم

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

...

جمعه, ۶ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۲۹ ب.ظ

وقتی در بزرگراه به طرف خانه می‎آمدند، لوئیس گفت: اگه نمی‎تونی همه‎ی اون چیزی رو که دنبالشی به دست بیاری، لااقل به قسمتی از اون خودت رو راضی کن، این‎قدر مغرور نباش.

هلن که تحت‎تاثیر قرار گرفته بود، گفت: به چی راضی باشم، لوئیس؟

لوئیس مکث کرد. بعد گفت: خودتو به کم‎تر قانع کن.

ـ هرگز به کم‎تر قانع نمی‎شم.

ـ آدما مجبورن سازش کنن.

ـ من روی آرمان‎هایم سازش نمی‎کنم.

ـ با این حساب به چی تبدیل می‎شی؟ یه پیردختر پژمرده‎ی بی‎روح؟ فایده‎ش چیه؟

ـ هیچ‏چی.

ـ خب پس چکار می‎خواهی بکنی؟

ـ منتظر می‎شم و رویابافی می‎کنم، بالاخره یه اتفاقی می‎افته.

ـ دیوونه!

لوئیس هلن را جلوی بقالی پیاده کرد.

هلن گفت: برای همه‎چی متشکرم.

لوئیس گفت: تو من رو می‎خندونی!

و سرعت گرفت و دور شد.

بقالی بسته بود و طبقه‎ی بالا تاریک. هلن به خاطر آورد که پدرش اکنون بعد از خستگی یک روز طولانی، خوابیده است و افرائیم را خواب می‎بیند. از خود پرسید: راستی خودم را برای چی حفظ می‎کنم؟ چرا سرنوشت بابرها این‎همه غم‎انگیز است؟

 

+ فروشنده ـ برنارد مالامد

 

* قبلا پایین یکی از پست‎های شاید... گذاشته بودمش.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۱۱/۰۶
لیلی

فروشنده

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی