سطر هفتم

سطر هفتم

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

خاطره‎بازی با شاید...

جمعه, ۸ دی ۱۳۹۶، ۰۳:۴۱ ق.ظ

نگاهم به روی درخت‌های باران‌زده‌ی پارک بود که از آن پایین خودشان را تا بالاتر از سطح خیابان رسانده بودند و ذهنم پیش دختر نوجوانی که کنار پسرعمه‌ی محبوبش بچگی می‌کرد؛ همه‌ی بچگیِ نکرده‌اش را. همان پسرعمه‌ای که گفته بود چرا مثل یویو می‌مانی! این حرف چند سال توی دلش مانده تا سرانجام آن‌جا، توی آن شبِ سرد، توی آن مرکزِ خرید گرم، به زبانش آمده بود؟

این پارک محبوب‌ترین پارکِ دنیا بود، از من اگر می‌پرسیدند. از منِ دوسال و اندی پیش.

حالا چطور؟ از محبوب‌ترین بودن عزلش کرده بودم؟ یا هنوز هم خیابان‌های پر از سراشیبی و پله‌های آن که چندین متر از سطح خیابان پایین‌تر بودند، برای من محبوب‌ترین بودند؟ پله‌ها و خیابان‌هایی که هیچ‌وقت تنها از آن‌ها نگذشته بودم. همیشه کسی بود. کسی که همیشه بود. همانی که حالا هم قرار بود برگردد و روی این صندلیِ مقابلم با کم‌تر از یک متر فاصله، کنار این پنجره‌ی رو به طولانی‌ترین خیابان این شهر و این پارک بنشیند. پارکی که از این‌جا فقط قسمت بالای درخت‌هایش دیده می‌شدند. درخت‌هایی که روی همه‌ی خاطرات ما و پارک، حصار کشیده بودند. من را این‌جا، مقابل پرده‌ی محافظ خاطرات‌مان کاشته و کجا رفته بود؟!

پسرجوان، جایی پشت حصار، به پشتیِ نیمکت تکیه داده و به دخترک که عقده‌ی همه‌ی نداشته‌ها و نکرده‌هایش را با او باز می‌کرد، خیره شده بود، با لبخند مهربانی روی لبش. لبخندی که همیشه برای او، آن‌جا بود. حتا در اوج غرغرها و سرزنش‌هایش. مخصوص او بود انگار. جز این اواخر. این اواخر، برای این دخترِ رو به پنجره. نه آن دختر روی نیمکت که به شر تمام کردنِ بستنیِ مگنوم و سالارِ شاه‌توتش مانده بود ولی همچنان اصرار داشت که می‌خواهد ادامه دهد و ادامه داده بود و بالاخره تمام‌شان کرده بود. با شیرینی‌ای که همه‌ی وجودش را گرفته و از هرچه بستنی، از هر نوعی، دل‌زده‌اش کرده بود. پسر چوب‌های بستنی را از دستش گرفته و توی پاکت برگردانده و با دستمال صورتش را پاک کرده و گفته بود: بالاخره فهمیدی کدوم‌شون رو بیشتر دوست داری؟

ـ بالاخره مگنوم انتخاب شد یا سالار؟ هیچ‌وقت نگفتی!

 

+ شاید... لیلی A

 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۱۰/۰۸
لیلی

شاید...

نظرات (۳)

ای جان...
چقدر جزئیات باحال داشت که من فراموش کرده بودم. چطوره از پست اول شروع کنی بذاری تا دوباره غرق شیم تو لذت شاید... خوانی;-)
 دلم میخواست یلدا اون شب طولانی قصه بود،میخوندمش... اگه سایت بود...:-(
پاسخ:
شاید بشه که توی یلدای بعدی، کل قصه باشه و بشه که بخونیش. از اول تا انتها. شاید...
آخی !!! دلمون رو آب میکنی با این خاطره بازی لیلی جانم ... یعنی میشه یلدای دیگه تمام داستان رو داشته باشیم ؟
مواظب خودت باش عزیز نازنین .

پاسخ:
امیدوارم سهیلای عزیز
امیدوارم که به زودی بشه.

ممنون
سلام لیلی جان. من از خواننده های شاید... بودم توی نودوهشتیا و هنوزم نوشته هات رو میخونم توی وبلاگ. همشون رو :). همییشه هرکتابی رو که میخوندم، بسته به نوع نگارش و ارتباط با مخاطب، یه تصویری از نویسنده اش توی ذهنم می ساختم. اونجا همیشه با دیدن اسم دلنشینت یه حس آرامش و لطافت بهم دست میداد. شما و دنیا (خالکوبی) دوست داشتنی ترین نویسنده های نودوهشتیا بودین واسم. اعتراف میکنم که خیلی دوست داشتم باهاتون دوست بودم :)  نسبت به شاید... هم دقیقا همین حس دلنشینی و لطافت رو داشتم. مخصوصا که خودم تجربه زندگی خوابگاهی رو داشتم و تونستم با شاید... و سارا و لی لی به راحتی ارتباط برقرار کنم و باهاشون زندگی کنم. هنوزم خیلی وقت ها دلم پیششونه و البته پیش نویسندشون و هروقت یادشون میفتم میام وبلاگت رو میخونم و لذت میبرم. فقط میخواستم تشکر کنم ازت که باعث به وجود اومدن این حس های خوب و دلنشین میشی و ببخش بابت پرحرفی :) 
همیشه زندگیت پر از آرامش باشه لیلی عزیز
پاسخ:
سلام عاطفه‎ی عزیز

لطف دارین شما. ممنون. واقعا کلی ذوق کردم و خجالت کشیدم.
البته، من اونجوری که تصور می کردین و می کنین نیستم و نسبتی با آرامش و لطافت و دلنشینی و دنیا! ندارم :))

باز هم ممنون.
امیدوارم دور نباشه روزی که شاید... یک قصه‎ی ناتموم نباشه.
زندگی شما هم پر از آرامش و خوبی و زیبایی باشه.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی