سطر هفتم

سطر هفتم

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲۷ شهریور ۹۶، ۰۰:۵۱ - قالب رضا
    به به

لیمویی یعنی چه رنگی؟

دوشنبه, ۲۶ بهمن ۱۳۹۴، ۰۱:۳۸ ق.ظ

به محض بسته شدنِ در، تاریکی مطلقِ پیش رویم، با روشن شدنِ لوستر و بلافاصله دو چراغ دیگر نابود شد.

ـ سارا! لیمویی یعنی چه رنگی؟

لیمویی رنگ همان دامن کلوشِ کوتاهی بود که مامان برای سیما دوخته بود. همان که وقتی مامان و بابا خانه نبودند، با آن تیشرتِ یشمیِ تنگ میپوشید و در اتاق را به روی من میبست و همراه با آهنگهای نوارِ کاستِ شادی که توی استریو آیوای دوبانده میگذاشت، روبهروی آینهی قدی میرقصید. و من، که عادتِ یواشکیِ دید زدن را از فریده گرفته بودم، از پشتِ پنجرهی توی ایوان، او و رقصیدنش و همهی قشنگیهایش را با لذت تماشا میکردم. همهی قشنگیهایی که سه سال بعد، بابا بر سرش هوار کرد که همین خوشگلیهایش باعث دردسر همهمان شده است! که اصلا دخترِ خوشگل نمیخواهد!

ـ شکلِ زرده.

فریده چشمهایش را گرد کرده و گفته بود: خب چرا سیما دوست داره خونهش زرد باشه؟!

دستم را رویِ بینیام گذاشته و وادار به سکوتش کرده بودم. سیما نباید میفهمید من و فریده یواشکی به حرف‎‎ها و نقشهها و رازهای دخترانهی او و فریبا گوش دادهایم. من عجیب از خواهر بزرگترِ چهاردهسالهام حساب میبردم.

ـ سیماتون خیلی خوشگله.

میدانستم. کی بود که نداند؟!

منتظر ماندم. میدانستم که این اطلاعرسانیِ بدهیات، فقط مقدمه است.

ـ اون روز بابام به مامانم میگفت بابات باید زود شوهرش بده.

برآشفتم. چرا عمو گفته بود بابا باید سیما را شوهر بدهد؟! سیمای خودمان بود. حاضر نبودم...

حاضر نبودم؟ توی دلم زود کوتاه آمده بودم. شوهر کردنِ سیما بد هم نبود. مثل فریده که خواهرش عروسی کرده بود و مدام به خانهی «خواهرش» میرفت. میرفتند. تازه اگر سیما عروسی میکرد، دیگر نمیتوانست سر هر موضوعی دعوایم کند. فکر بدی هم نبود. خوشگل بودن مزایایی هم داشت!

ـ تو دوست داری وسایل خونهت چه رنگی باشه؟

ـ همینی که هست رو دوست دارم. همهی رنگای خونهمون رو دوست دارم.

ـ بعد از اینکه عروسی کردی! اون موقع دوست داری چه رنگی باشه؟

با اطمینان گفتم: من دوست ندارم عروسی کنم.

خندید و گفت: مگه میشه! باید عروسی کنی. خیلی هم خوبه! من تازه دومادمم انتخاب کردم.

البته دامادی که فریده در سنِ هشتسالگی برای خودش انتخاب کرده بود، دو سال بعد ازدواج کرد و وقتیکه من و فریده دوازدهسالمان شد، پدر هم شده بود!

اما در همان هشتسالگی و پشتِ همان در، تکلیفِ دکوراسیونِ خانهاش را به سرعت مشخص کرد: مامان و فریبا میگن سیما خوشسلیقهست. منم وسایل خونهم رو زرد میکنم. توحق نداری زرد رو بگیریا! خودم زودتر گرفتمش.

پس سیما بالاخره رویای چهاردهسالگیاش را عملی کرده بود. این حضورِ دلنشینِ رنگِ لیمویی، در جاهایی از مبلمان و دکوراسیونِ خانهاش، دلم را، جورِ خاصی آرام کرد. بالاخره خانهی دلخواهش را صاحب شده بود. هر چند کوتاه، اما بالاخره احساس تعلق کرده بود. چه خوب بود که این خاطرهی فراموششده دقیقا حالا، از پس سالها سر برآورده بود. چقدر خوب بود که این رنگهای لیمویی، اینقدر به چشم میآمدند. چقدر خوب بود که اینجا خانهی سیما بود، آنقدر واضح و آشکار که خانهی هیچکسِ دیگری نمیتوانست باشد. هیچکسِ دیگری. انگار که سیما، پایِ دکوراسیون و وسایل و چینشِ پذیرایی و نشیمنش را امضا کرده باشد. تک و فقط مالِ او بود. و آن رنگهای سبزِ دلنشین، اینجا و آنجا، و آن آرامش و گرمایی که از خانهی سرد سیما به طرفم جاری شده بود. آنقدر مالِ سیما بود که انگارنهانگار، سیما بیشتر از دوسال است که دیگر نیست و اینجا، قلمرو و خانهی مهران شده است. انگار که همین عصر، حتا همین دو ساعت پیش، اصلا همین چند دقیقهی پیش، قبل از آمدنِ ما اینجا را ترک کرده باشد. حتا بوم نقاشیاش هم هنوز جلوی پنجره‌‌های سرتاسریِ با پردههای لیموییِ ملایم قرار داشت. و چقدر خوب بود که این خانه، با همهی بزرگیاش، از دو خانهی قبلیشان آنقدر کوچکتر بود. چقدر حضورِ مسلم و پررنگ و نشانهی سیما، همهی ترسهای دقایقِ قبل را از قلب و وجودم زدوده بود. مهران من را آورده بود که خوشبختیِ سیما را نشانم دهد. به من اثبات کند. چیزی که بالاخره به آن رسیده بود. اینجا، شاهد و مدرکِ مسلمش بود. و خوب میدانستم که هیچکس نمیتواند این نشانه را پیش من و مامان انکار کند. کاش مامان هم اینجا را میدید. کاش ببیند. چرا در تمام این دو سال، دیدنِ اینجا را از ما دریغ کرده بود؟! از ما که نزدیکترین آدمها به سیما بودیم. خانوادهاش. چیزی که او، انگار، جز در این اواخر، با توجه به آنچه که این خانه ثابت میکرد، واقعا نبود.

از کنارم عبور کرد و ریموت و کلیدها و موبایلش را روی ناهارخوریِ شش نفرهی نزدیکِ آشپزخانهی اپن گذاشت و بعد انگشتش را روی میز کشید و به بیتفاوتترین لحنِ ممکن گفت: انگار سرش به خاطر عید خیلی شلوغ بوده که این ماه نیومده اینجا رو تمیز کنه. چه گرد و غباری نشسته.

بعد نگاهی بیتفاوت به سمتم انداخت و به همان بیتفاوتی و بیاحساسی گفت: خوب نگاه کن. خونهی خواهرته. چهار ماه آخر اینجا زندگی کرد. تنها.

بیتوجه به قیافهی شوکهی من ادامه داد: اگه سه روزِ دیگه طول میکشید، دیگه همسر من نبود. بی عزاداری و سوگواری.


+ شاید... - لیلی م.

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۴/۱۱/۲۶
لیلی

شاید...

نظرات (۲)

لیلی خب چی می شد یک کم شاید جدید می ذاشتی, فعلا که معلوم نیست کی سایت درست بشه!
پاسخ:
دلم نمی‎یاد خب... :|

نمی‎دونم...
آی دنت لاو یو انی مُر! 

وعده و وعید الکی دادی بهم! 

اینجا هم که نمی تونم نشون بدم چه قدررر عصبانی ام!! 
پاسخ:
چی شده؟!
چه وعده و وعیدی؟!
الان دقیقا چه اتفاقی افتاده که این‎قدر عصبانی هستی؟! :)))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی