سطر هفتم

سطر هفتم

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

یادها...

سه شنبه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۱۹ ب.ظ

اما، حتی از دیدگاه پیش‎پاافتاده‎ترین چیزهای زندگی، هر آدمی یک ذات منسجم ساخته پرداخته نیست که برای همه یکسان باشد و او را به همان سادگی بتوان شناخت که قرارداد یا وصیت‎نامه‎ای را می‎شود خواند؛ شخصیت اجتماعی ما ساخته‎ی فکر دیگران است. حتی کار بسیار ساده‎ای که آن را «دیدن شخصی که می‎شناسیم» می‎نامیم تا اندازه‎ای یک کار فکری است. قالب ظاهر فیزیکی آدمی را که می‎بینیم از همه‎ی برداشت‎هایی که از او داریم پر می‎کنیم، و بدون شک این برداشت‎ها در پدید آوردن شکل کلی‎ای که در نظر می‎آوریم بیشترین نقش را دارند. برداشت‎های ما رفتهرفته آنچنان کامل در قالب گونه‎های شخص جا می‎گیرند، آنچنان دقیق با خط بینی او هم‎خوان می‎شوند، آنچنان خوب به زیروبم‎های صدای او که پنداری پوشش شفافی باشد شکل می‎دهند که هر بار که چهره‎ی او را می‎بینیم و صدایش را می‎شنویم، آن‎چه چشم وگوش‎مان از او می‎بیند و می‎شنود همان برداشت‎هاست. بدون شک، سوانی که خانواده‎ی من پیشِ خود ساخته بودند، به دلیل بی‎خبری‎شان انبوهی از جزئیات زندگی محفل‎نشینی او را کم داشت که موجب می‎شد کسان دیگری، با دیدن او، چهره‎اش را قلمروی برازندگی‎هایی ببینند که در بینی خمیده‎اش، آن‎گونه که در مرزی طبیعی، پایان می‎گرفت؛ ولی از طرف دیگر، خانواده‎ی من توانسته بودند در قالب آن چهره‎ی عاری از حیثیتی که باید می‎داشت، خالی و جادار، و در ژرفای آن چشمان کم‎بهاداده‎شده، ته‎مانده‎ی گنگ و خوشاید ـ ‎نیمی خاطره و نیمی فراموشی ـ ساعت‎هایی از بیکاری را انباشته کنند که با هم، در دوره‎ی همسایگی روستایی‎مان، پس از شام هر هفته گرد میزِ بازی باغچه، می‎گذارندیم. این یادها، و همچنین برخی خاطره‎ها از خانواده‎اش، قالب فیزیکی او را چنان خوب می‎انباشت که سوانی که ما می‎شناختیم برای خود موجودی کامل و زنده شده بود؛ تا آن‎جا که به نظرم می‎رسد آدمی را رها می‎کنم و به سراغ آدم دیگری می‎روم هر بار که، در خاطره‎ام، از سوانی که بعدها به دقت شناختم به دیگری می‎پردازم ـ به آن سوان نخستین که خطاهای جذاب جوانی‎ام را در او باز می‎شناسم و بیشتر از آن‎که شبیه آن یکی باشد به آدم‎های دیگری می‎ماند که در همان زمان‎ها شناختم، انگار که زندگی ما همانند موزه‎ای باشد که در آن همه‎ی تک‎چهره‎های مربوط به یک دوره به نظر خویشاوند می‎رسند و آب و رنگ یکسانی دارند ـ به آن سوان نخستین آکنده از آسودگی، عطرآگین از بوی شاه‎بلوط بزرگ باغچه، و سبدهای تمشک، و چند پر ترخون.

 

در جستجوی زمان ازدست‎رفته ـ طرف خانه‎ی سوان ـ مارسل پروست


نظرات (۳)

"آن‎چه چشم وگوش‎مان از او می‎بیند و می‎شنود همان برداشت‎هاست."

واین بعضی اوقات خوبه و اکثر اوقات بد ... 

+تصورم از تو دود هوا شد رفت
تا هی سقوط کنم به زیر سیگاری*
 
یهویی این بیت اومد:-) * آخرین اتوبوس_محسن چاوشی
پاسخ:

آره گاهی خوبه... گاهی نیست...

خو گرفتن به عادت،‌ حتا اگه داشتنِ تصوری اشتباه از آدم‎ها باشه،‌اکثر اوقات تسکین‎دهنده هست.


+ هوم... :)

میخواستم این تابستان خواندنش را شروع کنم ولی انگار هنوز زوده برام...
:)
پاسخ:

من بعد از سال‎ها وسوسه‎ی شروع کردن و تا لب ساحلش رفتن و برگشتن،‌ تازه شروع کردم. :)

لی لی کتابدار تو پیجش نوشته بود که یه برنامه کتابخونی دارن واسه خوندن "در جستجوی زمان از دست رفته" از اول تیر... روزی سی صفحه... من از امروز شروع کردم. شاید به بهانه ی این کتاب خوانی های جمعی، نصفه رها نکنم (بس که کتاب نصفه رها کردم)... در هر حال ذوق خوندنش رو دارم... انقدر که تو خوب گفته بودی ازش و اون قسمت های انتخابیت :)
پاسخ:
خیلی هم خوب :)
کاش من هم نخونده بودم و توی این لذتِ جمعی شرکت می‌کردم.

البته، با جستجو باید صبور بود. اگر صبور باشی، اگر چه جاهایی به شدت خسته‌ات خواهد کرد، می‌تونی به رسیدنِ روزهای روشن و آفتابی کتاب که کم هم نیستند، امیدوار باشی.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی