
والتر: تا جایی که میدونم... اینا غیرقانونی بودن دیگه؟
هنک: آره خب، بعضی وقتها میوهی ممنوعه خوشمزهترینه. مگه نه؟
والتر: خندهداره مگه نه؟... اینکه چطوری اون خط رو رسم میکنیم.
هنک: جدا؟ کدوم خط؟
والتر: این که چی قانونیه، چی غیرقانونی. سیگارهای کوبایی، مشروب، میدونی اگه این مشروب رو سال 1930 میخوردیم قانونشکنی محسوب میشد اما سال بعدش هیچ منعی نداشت؟ حالا هم فقط خدا میدونه سال بعد چه چیزی قانونی میشه.
هنک: مثلا علف؟
والتر: آره. مثلا علف یا... هر چیز دیگهای.
هنک: کوکائین؟ هروئین؟
والتر: منظورم اینه که این قوانین قراردادیه.
هنک: خب پس باید بیای یه سر زندون رو ببینی. کلی از آدمهای اونجا از این حرفا میزنن؛ هی رفیق! آخه چرا منو به خاطر ده پونزده بسته ماریجوآنا دستیگری کردی؟! سال دیگه وقتی ویلی نیلسون رئیسجمهور بشه همهش قانونی میشه. گندش بزنن. این مسائل رو یهطرفه نبین. بعضی وقتا چیزایی قانونین که نباید باشن. استعمال شیشه قبلا قانونی بود. قبلا به صورت آزاد توی همهی داروخونههای کشور فروخته میشد. خدا رو شکر که تو این مورد سرعقل اومدن.
Breaking Bad
*
پ. ن.: مرزهای سفت و سختِ مقاومتم در برابر سریالدیدن کاملا درهم شکستند!
پ. ن. 2: اردیبهشت تمام شد... (سلام مهسا). محض یادآوری و «حواستان هست؟».
پ. ن. 3: بازتابهای اولیهی نمایش فروشنده توی کن، کمابیش خوب بوده. برای تماشایش، فعلا باید منتظر بمانیم. هر چند، با زمانی که به سرعت برق و باد میگذرد، واژهی انتظار مفهمومش را از دست دادهاست.
پ. ن. 4: یادم نبود که در مورد ابد و یک روز، چیزی بنویسم. از فیلمهای اکران جدید هم باید حتما اژدها وارد میشود را ببینم یکی از همین روزها.
پ. ن. 5: شهر چراغانیست... شبهای چراغانیِ عیدطورِ شهر را دوست دارم. مخصوصا این یکی را.
پ. ن. 6: کجا رفتند چیزهایی که قرار بود در موردشان بنویسم!؟