سطر هفتم

سطر هفتم

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲۷ شهریور ۹۶، ۰۰:۵۱ - قالب رضا
    به به

ترسم چو بازگردی، از دست رفته باشم... *

سه شنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۱:۰۹ ق.ظ

دستش آرام دستم را لمس کرد تا به حرکت واداردم و بعد رها شد. نه که ملاحظه کند. ملاحظهای در کارش نبود، در تماسهای دستش با دستم، با صورتم، با موهایم، با شانهام، با کمرم. لمس میکرد، بیمنظور... ظاهرا بیمنظور. و من و دست و صورت و موها و شانه و کمرم با این تماسها کنار آمده بودیم. با بیمنظوریِ این تماسها. من و دست و صورت و موها و شانه و کمرم خودمان را به خریت زده بودیم. ساده بود. فکر نکردن، خود را به خریت زدن، زودباور و خوشباور بودن، زندگی را سادهتر میکرد. خیلی سادهتر. حتا... حتا دوستداشتنیتر هم. طرفِ دیوار بودم و این طرفِ دیوار بودن، روی سراشیبیِ عرضی تندِ کوچه بودن، اختلافِ قدممان را کمتر میکرد و نزدیکتر. صبح اولِ عید بود. پر از هوای سایهوار و پر از نشاطِ شفافترِ پررنگترِ صبح اول عید. و پر از بوی دید و بازدید و لباس نو و عیدی و همهی آنچه که یک عمر اشتیاقی برایشان نداشتم و حالا، معلوم نبود از کجایِ خاطرههای نداشتهام، از کجایِ حال و هوای مال من نبودهام، سر برآورده بودند و خودشان را پررنگ توی ذهن و دلم جا کرده بودند و به در و دیوارِ وجودم میکوبیدند. مثل همان از شادی در پوستِ خود نگنجیدن... این حال و هوا از من بیرون میزد... در من نمیگنجید، اما... شادی نبود. یک جور شعفِ ناخوانده و غافلگیرکننده بود که بهطورِ ناگهانی دچارش شده بودم. از آنها که انگار روحم میخواهد جلوتر از بدنم برود، بپرد بیرون از وجودم...


+ از شاید...های گذشته

 

+ گاهی هم میشود که آدم را یادش می‎اندازید که بیاید سرک بکشد به این تِکه‎های شاید... شده به هوایِ تکه‎ای نزدیکِ این تکه...

 

* سعدی

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۶/۲۱
لیلی

شاید...

نظرات (۵)

یاد شعر شهریار افتادم؛ آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟!!! 
پاسخ:
چرا آخه؟!
گاهی برایم جای سوال می‌شود ما خودمان را به خریت می‌زنیم یا خریت خودش را به ما؟!
پاسخ:
هر کدومش که باشه، گاهی خوبه البته.
موافقم البته
 گاهی تا چشمتو نبندی ، تا خودتو به اون راه نزنی ، بعضی چیزا رو درک نمیکنی اصلا
پاسخ:
آره. گاهی خود رو به اون راه زدن، خوبه و روشن‌کننده‌ی بعضی چیزها. گاهی.
سلام لیلى عزیز ،
امیدوارم خوب و خوش باشى ... هر چند وقت یکبار سرى یه اینجا میزنم با یک امید که کم کم داره ناامید  میشه :( ...کاش هیچوقت نمى نوشتى یا من هیچوقت نمى خوندم ... باز هم سر میزنم به امید شاید ...
پاسخ:
سلام عزیزم
منم امیدوارم خوب و خوش باشی و موفق.
...
کاش
انقدر چپ چپ نگات کردم چشمم چپ شد!
پاسخ:
:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی