سطر هفتم

سطر هفتم

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

پسورد پست قبل، ماجرای همان شبِ برفی زمستان هشتاد و شش، به چالش کشیدنِ حافظهی شماست: اسم یکی از هماتاقیها.

۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۵۸
لیلی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۸ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۵۱
لیلی

ما بی‌‎شماریم.


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۲۰
لیلی

حتا اگر ممنوع‎التصویر و ممنوع‎البیان و ممنوع‎الـ...

اصلا هر چه... باشی ممنوعه‎ی عزیز...

مطمئن باش که، فردا، به تمامی اعضای هر دو فهرست، تکرار می‎کنم، به تمامی اعضای هر دو فهرست، رای خواهم داد.


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۲۷
لیلی

شاید هنوز هم چیزهایی از قبل باقی‎مانده باشند. انقلاب گاهی زیادی دلگیر است. آن هم وقتیکه کاملا از بیخ و بن باشد. گاهی بودنِ چیزهایی از گذشته، دلگرم‎کننده است. همین هست که نوستالژی، با وجودِ تمامِ رنج‎های همراهش،‎ حسی محبوب و خواستنیست.


۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۵۸
لیلی

من رای می‎دهم،‌ پس هستم.

من رای می‎دهم،‌ «چون» هستم.

حالا وقت بی‎تفاوتی نیست. ما رای می‎دهیم برای ساختن. برای جلوگیری از ویرانی بیشتر. برای جلوگیری از بر مسند امور نشاندنِ تنگ‎نظرانِ‌ تندروی صاحبِ‌ افکارِ تیره... برای جلوگیری از مغلوب شدنِ‌عقلانیت و اعتدال... برای جلوگیری از سیطره‎ی جمودِ‌ فکری... برای...

ما رای می‎دهیم،‌ چون «ما بی‎شماریم» و این را فقط آن‎جا می‏‎توانیم نشان دهیم،‌ نه با غرغر کردن و اعتراضِ بی‎اثر در کنج‎های خلوتِ خودمان... نه با فوج فوج پیغامِ اعتراضیِ‌بی‎ثمر فرستادن در شبکه‎های اجتماعی. که فرستادنِ هزارهزارتای آنها هم،‌ به اندازه‎ی حضور کوتاه‎مدتِ هر کدام از ما بی‎شمارها،‌ پای صندوق‎های رای، تاثیر نخواهد داشت.

که:

من اگر برخیزم، تو اگر برخیزی، همه برمی‎خیزند.

من اگر بنشینم، تو اگر بنشینی، چه کسی برخیزد؟*


بعدانوشت: به قولِ حسین پاکدل نمی‌شود بی‌تفاوت باشیم و بی‌حضور و بعد متوقع و معترض.


 

* حمید مصدق


۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۴ ، ۰۹:۵۶
لیلی

اسفندِ عزیز

شادترین، شلوغترین، پرهیاهوترین،‌ رنگارنگترین و پر امیدترین ماهِ‌ سال...

سلام


۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۴ ، ۱۰:۳۸
لیلی

به محض بسته شدنِ در، تاریکی مطلقِ پیش رویم، با روشن شدنِ لوستر و بلافاصله دو چراغ دیگر نابود شد.

ـ سارا! لیمویی یعنی چه رنگی؟

لیمویی رنگ همان دامن کلوشِ کوتاهی بود که مامان برای سیما دوخته بود. همان که وقتی مامان و بابا خانه نبودند، با آن تیشرتِ یشمیِ تنگ میپوشید و در اتاق را به روی من میبست و همراه با آهنگهای نوارِ کاستِ شادی که توی استریو آیوای دوبانده میگذاشت، روبهروی آینهی قدی میرقصید. و من، که عادتِ یواشکیِ دید زدن را از فریده گرفته بودم، از پشتِ پنجرهی توی ایوان، او و رقصیدنش و همهی قشنگیهایش را با لذت تماشا میکردم. همهی قشنگیهایی که سه سال بعد، بابا بر سرش هوار کرد که همین خوشگلیهایش باعث دردسر همهمان شده است! که اصلا دخترِ خوشگل نمیخواهد!

ـ شکلِ زرده.

فریده چشمهایش را گرد کرده و گفته بود: خب چرا سیما دوست داره خونهش زرد باشه؟!

دستم را رویِ بینیام گذاشته و وادار به سکوتش کرده بودم. سیما نباید میفهمید من و فریده یواشکی به حرف‎‎ها و نقشهها و رازهای دخترانهی او و فریبا گوش دادهایم. من عجیب از خواهر بزرگترِ چهاردهسالهام حساب میبردم.

ـ سیماتون خیلی خوشگله.

میدانستم. کی بود که نداند؟!

منتظر ماندم. میدانستم که این اطلاعرسانیِ بدهیات، فقط مقدمه است.

ـ اون روز بابام به مامانم میگفت بابات باید زود شوهرش بده.

برآشفتم. چرا عمو گفته بود بابا باید سیما را شوهر بدهد؟! سیمای خودمان بود. حاضر نبودم...

حاضر نبودم؟ توی دلم زود کوتاه آمده بودم. شوهر کردنِ سیما بد هم نبود. مثل فریده که خواهرش عروسی کرده بود و مدام به خانهی «خواهرش» میرفت. میرفتند. تازه اگر سیما عروسی میکرد، دیگر نمیتوانست سر هر موضوعی دعوایم کند. فکر بدی هم نبود. خوشگل بودن مزایایی هم داشت!

ـ تو دوست داری وسایل خونهت چه رنگی باشه؟

ـ همینی که هست رو دوست دارم. همهی رنگای خونهمون رو دوست دارم.

ـ بعد از اینکه عروسی کردی! اون موقع دوست داری چه رنگی باشه؟

با اطمینان گفتم: من دوست ندارم عروسی کنم.

خندید و گفت: مگه میشه! باید عروسی کنی. خیلی هم خوبه! من تازه دومادمم انتخاب کردم.

البته دامادی که فریده در سنِ هشتسالگی برای خودش انتخاب کرده بود، دو سال بعد ازدواج کرد و وقتیکه من و فریده دوازدهسالمان شد، پدر هم شده بود!

اما در همان هشتسالگی و پشتِ همان در، تکلیفِ دکوراسیونِ خانهاش را به سرعت مشخص کرد: مامان و فریبا میگن سیما خوشسلیقهست. منم وسایل خونهم رو زرد میکنم. توحق نداری زرد رو بگیریا! خودم زودتر گرفتمش.

پس سیما بالاخره رویای چهاردهسالگیاش را عملی کرده بود. این حضورِ دلنشینِ رنگِ لیمویی، در جاهایی از مبلمان و دکوراسیونِ خانهاش، دلم را، جورِ خاصی آرام کرد. بالاخره خانهی دلخواهش را صاحب شده بود. هر چند کوتاه، اما بالاخره احساس تعلق کرده بود. چه خوب بود که این خاطرهی فراموششده دقیقا حالا، از پس سالها سر برآورده بود. چقدر خوب بود که این رنگهای لیمویی، اینقدر به چشم میآمدند. چقدر خوب بود که اینجا خانهی سیما بود، آنقدر واضح و آشکار که خانهی هیچکسِ دیگری نمیتوانست باشد. هیچکسِ دیگری. انگار که سیما، پایِ دکوراسیون و وسایل و چینشِ پذیرایی و نشیمنش را امضا کرده باشد. تک و فقط مالِ او بود. و آن رنگهای سبزِ دلنشین، اینجا و آنجا، و آن آرامش و گرمایی که از خانهی سرد سیما به طرفم جاری شده بود. آنقدر مالِ سیما بود که انگارنهانگار، سیما بیشتر از دوسال است که دیگر نیست و اینجا، قلمرو و خانهی مهران شده است. انگار که همین عصر، حتا همین دو ساعت پیش، اصلا همین چند دقیقهی پیش، قبل از آمدنِ ما اینجا را ترک کرده باشد. حتا بوم نقاشیاش هم هنوز جلوی پنجره‌‌های سرتاسریِ با پردههای لیموییِ ملایم قرار داشت. و چقدر خوب بود که این خانه، با همهی بزرگیاش، از دو خانهی قبلیشان آنقدر کوچکتر بود. چقدر حضورِ مسلم و پررنگ و نشانهی سیما، همهی ترسهای دقایقِ قبل را از قلب و وجودم زدوده بود. مهران من را آورده بود که خوشبختیِ سیما را نشانم دهد. به من اثبات کند. چیزی که بالاخره به آن رسیده بود. اینجا، شاهد و مدرکِ مسلمش بود. و خوب میدانستم که هیچکس نمیتواند این نشانه را پیش من و مامان انکار کند. کاش مامان هم اینجا را میدید. کاش ببیند. چرا در تمام این دو سال، دیدنِ اینجا را از ما دریغ کرده بود؟! از ما که نزدیکترین آدمها به سیما بودیم. خانوادهاش. چیزی که او، انگار، جز در این اواخر، با توجه به آنچه که این خانه ثابت میکرد، واقعا نبود.

از کنارم عبور کرد و ریموت و کلیدها و موبایلش را روی ناهارخوریِ شش نفرهی نزدیکِ آشپزخانهی اپن گذاشت و بعد انگشتش را روی میز کشید و به بیتفاوتترین لحنِ ممکن گفت: انگار سرش به خاطر عید خیلی شلوغ بوده که این ماه نیومده اینجا رو تمیز کنه. چه گرد و غباری نشسته.

بعد نگاهی بیتفاوت به سمتم انداخت و به همان بیتفاوتی و بیاحساسی گفت: خوب نگاه کن. خونهی خواهرته. چهار ماه آخر اینجا زندگی کرد. تنها.

بیتوجه به قیافهی شوکهی من ادامه داد: اگه سه روزِ دیگه طول میکشید، دیگه همسر من نبود. بی عزاداری و سوگواری.


+ شاید... - لیلی م.

۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۳۸
لیلی


من از کمندِ تو، تا زنده‌ام نخواهم جست...



۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۲۹
لیلی

برای سال آینده‎ی سینمایی‎، این‎ها جزو فیلم‎هایی هستند که حتما تماشایشان خواهم کرد، ترجیحا همراه با...:

اژدها وارد میشود،‌ ابد و یک روز،‌ من،‌ سینما نیمکت و ایستاده در غبار و سیانور.

و البته،‌ فروشندهی اصغر فرهادی که توی جشنواره نیست و شاید نگارِ رامبد جوان.

برای آن شبهایی که هدف اصلی، تفریح هست و دور هم جمع شدن،‌ این‎که فیلم چی باشد، زیاد مهم نیست... با در نظر گرفتن این اصل اساسی که وقت گذاشتن برای تماشای بعضی فیلمها،‌ توهین به خود است... البته منظورم «فقط» فیلمهای آقای دهنمکی نیست.

* امیدوارم فیلمهای دیگری هم باشند،‌ خارج از این لیستِ‌ کوچک،‌ که غافلگیرم کنند.

پ. ن.: این که پدیدهی بازیگری سریال شهرزاد،‌ پریناز ایزدیار،‌ توی فیلم ابد و یک روز درخشیده، نشانهی خوبیست. درخشیدن ستاره‎های شهرزاد، چیز غیرقابل‎انتظاری نیست. ولی این‎که پریناز ایزدیار که قبلا، هیچ‎گاه به چشم نیامده بود، آن‎قدر خوب از پسِ گاهی اوقات شیرین و دوست‎داشتنی کردنِ کسی که به خاطر رقیب و دشمنِ درجه یکِ شخصیت اصلی قصه بودن، طبق قواعدِ درام باید منفور باشد، برآمده، او را لایق عنوان پدیده‎ی سریالی که اکثر بازیگرانش خیلی خوب هستند، می‎کند.

پ. ن. 2: من هیچ‎کدام از فیلم‎های جشنواره را ندیده‎ام.

۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۴ ، ۱۷:۱۴
لیلی


گانتر: تو چیزی نمی‎خوای؟

جویی: میدونی من چی میخوام؟ خیلی چیزها میخوام. میخوام تو روز ولنتاین با زنی باشم که دوستش دارم. و میخوام اونم دوستم داشته باشه. و میخوام یک دقیقه از دستِ این درد جون به لبرسون راحت بشم ولی میدونم نمیشه.

گانتر: پیراشکی قرمز داریم.

جویی: باشه.



پ. ن.: حتا وقتی که عاشق می‎شود هم، جویی‎طور عاشق می‎شود...


۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ بهمن ۹۴ ، ۰۰:۳۲
لیلی

یار در خانه و...


۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۴ ، ۲۲:۰۹
لیلی

این‎جا را بخوانید،‌ و این لینک را که برای خواندن توصیه کرده‎است.

و چند لحظه، فقط چند لحظه،‌ به آن فکر کنیم.


۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۹۴ ، ۱۵:۴۶
لیلی

ابوالحسن نجفی، قبل از هر چیزی، خانوادهی تیبو را به یاد من می‎آورد. ترجمه‎ی بی‎نظیر خانواده‎ی تیبوی بی‎نظیرِ دوگار را.

بعد... چیزهای دیگری هم هست؛ شاید قبل از ترجمه‎های دیگرش، مصاحبه‎هایش باشند و «غلط ننویسیم»اش.

 

۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۱۲
لیلی

چقدر خوبه امشب!

بر وزن "چقدر خوبیم ما!"ی مشهور آقای فردوسی پور!


پ. ن.: دوست ندارم بخوابم! جشن های خیابانی منتقل شده اند به فضای مجازی...

کاش می شد که یک چیزی را اینجا به اشتراک بگذارم!

فردا ببینم اگر شد اجازه اش را بگیرم...

پ. ن.2: تا حالا با گوشی و از توی تخت پست ارسال نکرده بودم!

پ. ن. 3: ظریف متشکریم.

هیچی... پاک شد این خط! :)


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۴ ، ۰۲:۲۸
لیلی

حقیقتش این‎که، من مجموعه فیلم‎های هری پاتر را خیلی زیاد دوست ندارم. البته همه‎ی این فیلم‎ها را هم ندیده‎ام. ولی بعد از دیدن اولینشان، اشتیاقی هم برای تماشای بقیه نداشتم. شاید این برای بیشتر کسانی که اول مجموعه‎ی کتاب‎های هری پاتر را خواندهاند، صادق باشد. سینما برای به تصویر کشیدن دنیای جادویی هری پاتر، خیلی بی‎سلاح است در مقابل قدرتِ ذهن.

احتمالا این‎که ارباب حلقه‎ها را هم دوست دارم، به خاطر این‎ هست که کتابِ تالکین را نخواندهام. شاید...

البته با توجه به تجربه‎ی دیگرم از خواندنِ کتاب‎های تالکین بتوانم بگویم که جذابیت قلمِ جی‎کی‎رولینگ خیلی بیشتر از تالکین هست.

برای همین، طبیعتا آلن ریکمن، برای من خیلی زیاد تداعی‎کننده‎ی پرفسور اسنیپ نیست ولی مرگ این هنرپیشه‎ی انگلیسی بهانه‎ای شد که یادی کنم از جذاب‎ترین شخصیت مجموعه کتاب‎های هری پاتر، از نظر من و شاید بسیاری دیگر از خواننده‎ها و طرفداران این مجموعه.

من کلِ کتاب‎های هری پاتر را، یکباره، بلافاصله بعد از انتشار آخرین جلد کتاب خواندم. یعنی اصلا آن تبِ انتظار علاقه‎مندان برای جلدِ بعدی را تجربه نکردم. ولی، خیلی قبل از آن، خیلی اتفاقی، بلافاصله بعد از ترجمه و انتشار، جلد جامِ آتش (کتاب چهارم یا پنجم) را از کتابخانه قرض گرفته و خوانده بودم و... چقدر مفتونش شده بودم. و بیش از همه مفتونِ پروفسور اسنیپ. و همان موقع، تصمیم گرفته بودم، حتما مجموعه‎ی هری پاتر را بخوانم. که اگر توی هر جلد یکی مثل پروفسور اسنیپ رو شود، حتما مجموعه‎ی معرکه‎ای خواهد بود. البته که توی هر جلد یک پروفسور اسنیپ جدید رو نشد و همان یکی بود. برای من، تا آخر، پروفسور اسنیپ، جذاب‎ترین شخصیت مجموعه‎ی هری پاتر باقی ماند و مرگش، دردناک‎ترین مرگ توی این مجموعه.

و چه لذتی داشت آن دوره‎ی پشتِ سر هم، هریپاترخوانی!

و البته، تصور ذهنی من وقتِ خواندن کتاب، هیچ شباهتی به پروفسور اسنیپ آلن ریکمن نداشت. تصویر ذهنی من از پروفسور اسنیپ، کاملا چیز دیگری بود... شاید شبیه تصویری که وقت خواندنِ بلندی‎های بادگیر، توی سال‎های قبل از نوجوانی از هیت‎کلیف داشتم. هیت‎کلیفی که البته تصویر ذهنی‎ام از او هم، شبیه هیچ‎کدام از هیت‎کلیف‎های سینما نبود؛ مردی با پوستِ کمی تیره و ابروهای پرپشت و چشمهای نافذ.

پ. ن.: یکی از قرارهایم این است که یک بار، فیلم‎های هری پاتر را پشت سر هم تماشا کنم. شاید نظرم درباره‎شان عوض شد. و حداقل بخشی از لذتِ وقت خواندنِ مجموعه را به من بخشید.

قرار است هر پنج قسمت ماموریت غیرممکن را ببینم. فکر می‎کنم باز هم باشد از این قرارهای پشت سرهم بینی.


۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۴ ، ۰۰:۲۸
لیلی



+ دلم یک رفیق به بامعرفتی، مهربونی، سادگی، صداقت، خوبی... و باحالی جویی می‎خواد!




۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۴ ، ۱۷:۲۳
لیلی

امروز هوا خوب بود و تصمیم گرفتم تا آرایشگاه قدم بزنم. هندزفری را گذاشتم توی گوشم تا پادکست جدید رادیو روغن حبه‎ی انگور را که تازه بامداد همین امروز منتشر شده بود، گوش کنم؛ کمی تلخ‎تر از همیشه.

«هوا» خوب بود و تقریبا بهاری... چند دقیقه‎ای از قسمتِ محبوبِ فیلم قصه‎ها، گفتگوی پیمان معادی و باران کوثری توی تاکسی ون، اواسط پادکست بود. یکی از خوبی‎های این رادیو، سلیقه‎ی خوبشان در انتخابِ فیلم‎ها و کتاب‎هاست و البته مهم‎تر از همه موسیقی. وقتی گفتگو با «حله ساراخانم؟»ِ پیمان معادی تمام شد، صدای اذان هم از بلندگوی مسجدی که از کنارش عبور می‎کردم، بلند شد. به آسمان نگاه کردم، کاری که وقت شنیدنِ صدای اذان، توی هر جای غیرمسقفی، ناخودآگاه، اولین کاری‎ست که انجام می‎دهم؛ آسمانِ کدر و غبارآلود. هوا... وقتی که توی این‎ نقطه‎ی شهر، ظهرِ پنج‎شنبه، این‎قدر آلوده باشد، تکلیف بقیه‎ی نقاط شهر، تکلیف مرکز و جنوب شهر، دیگر مشخص است. نفس کشیدن هم توی این شهر، دیگر بدون عوارض نیست. مگر خدا کاری کند، کمکی کند، بارانی بباراند که بعد از از مرز فاجعه رد شدنِ هوا، مثل هفته‎ی پیش، هوایی صاف و معرکه داشته باشیم.

وگرنه، از آدم‎ها، نه کاری برمی‎آید، نه تصمیمی برای درست کردنِ امور وجود دارد... وقتی که حسابِ دو دوتا، چهارتا باشد و موضوع، جان و سلامتی آدم‎ها... برای کدام‎یک از آن‎ها اهمیتی دارد که ما توی چه جهنمی نفس می‎کشیم...

دیگر نه راه دوست‎داشتنی بود، نه هوا معرکه؛ هوایی آلوده که محکوم به تنفسش بودیم... هستیم... خواهیم بود...

*

چه بلاتکلیفم، وسط این بحران

تو کجایی بانو؟ تو کجایی الآن؟

من دچار آسمم، این هوا آلوده‎ست...

تو اگه برگردی، ماسک اکسیژن است

این هوا آلوده‎ست، حتا تو شعر کوهن

تو کجایی الان؟ منبعِ اکسیژن

 

بلاتکلیف | اندیشه فولادوند/ رضا یزدانی



پ. ن.: چرا بیشترِ آرایشگرها، هیچ درکی از زیبایی و زیباییشناسی ندارند؟


خب گفتنِ «هیچ» برای «بیشتر» کمی غیرمنصفانه هست. فکر میکنم این درستتر باشد: چرا بیشتر آرایشگرها درک درستی از زیبایی و زیباییشناسی ندارند؟ یا چرا «خیلی» از آرایشگرها، هیچ درکی از زیبایی و زیبایی‏شناسی ندارند؟


۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۴ ، ۱۷:۵۱
لیلی

شبی که Inside Out را دانلود کردم، برنده‎ی گلدن گلوب شد. حالا شب مراسم اسکار چی دانلود کنم؟ :)


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۴ ، ۲۰:۳۵
لیلی

وبسایت سینمایی جالبی پیدا کردم که به راحتی می‎شود برای چند ساعتی، چند روزی... شاید هم بیشتر، توی آن غرق شد.

شما هم بفرمایید غرق شوید: 7فاز :)


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۴ ، ۲۳:۳۱
لیلی