سطر هفتم

سطر هفتم

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

به ابتذال کشیده شدنِ سلیقه‎ی آدم، کار سختی، راه دوری نیست. یک‎دفعه به خودت می‎آیی و می‎بینی آن‎چیزی که برای ساختنش یک عمر زحمت کشیده‎ای، به هدر رفته است. یک نشانه و زنگِ خطرِ ابتذال، خوب و عالی و معرکه دانستنِ چیزهایی‎ست که ارزشِ «بد نبود» هم ندارند. شاهکار دانستن‎شان که دیگر... یعنی رسما به مراسمِ تدفین فرستادنِ سلیقه.

قدرِ سلایق‎مان، قدرِ تعریف کردن‎های‎مان را بدانیم. بعضی لغت‎ها، بعضی کلمات، بعضی اصطلاحات، خیلی بار دارند. خیلی ارزش دارند. همین‎طوری، این صفات را به کار نبریم. که به کار بردن‎شان، آن چیز را بالا نخواهد برد، بلکه تو هستی که پایین کشیده خواهی شد... در حدِ کسی که آن اثر را عالی می‎داند. همان‎قدر مبتذل. همان‎قدر معمولی. همان‎قدر...

در تعریف‎کردن‎هایمان، اندازه نگاه داریم. اگر اثری معمولی را دوست داریم، این را می‎توانیم با «خیلی دوستش دارم» یا «به شدت دوستش دارم» یا حتا «بی‎نهایت دوستش دارم» یا هر جمله یا جملاتِ دیگری که نشان‎دهنده‎ی احساسات باشد، نشان بدهیم. اصلا می‎توان برایش ساعت‎ها ابراز احساسات کرد.

ولی نه با قرض دادنِ صفاتی مثل شاهکار و عالی و معرکه و فوق‎العاده. بیایید به خودمان و سلیقه‎مان، جفا نکنیم. کلماتی که به کار می‎بریم، اعتبارمان هستند. اعتبارمان را ارزان خرج نکنیم.

عالی یعنی خیلی.

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۰۴
لیلی

بالاخره بعد از مدت‎ها خست به خرج دادن و صرفه‎جویی کردن، امشب فرندز را تمام کردم و از همین حالا، آن حسِ خلائی را که قبلا، نه به اندازه‎ی این‎بار، به وقت تمام شدن این سریال تجربه کرده بودم، حس می‎کنم.

و البته می‎دانم که تا مدت‎ها از سندروم فرندز رهایی نخواهم داشت.

سندروم فرندز؟ این‎که توی بیشتر موقعیت‎ها و اتفاق‎ها، یک قصهای از فرندز را به یاد بیاوری (بس که این سریال وسطِ تمامِ سرخوشی‎هایش، به همه‎جا و همه‎چیز و همه‎ی زوایا و احساسات سرک کشیده بود) و بدتر این‎که دلت بخواهد آن موقعیتِ مشابهِ فرندزی را تعریف کنی. و چون بیشتر کسانی که در آن ماجرا، اتفاق، موقعیت،... درگیرند، فرندز را ندیده‎اند، بیشتر به سمتِ کسانی که تجربه‎ی زندگی کردن با فرندز و ریچل و راس و مونیکا و چندلر و فیبی و جوئی را از سرگذرانده‎اند، و می‎فهمند که تو چه می‎گویی و در مورد چه حرف می‎زنی و به چه می‎خندی، کشیده شوی... چنین سندروم خطرناکی‎ست!


* بعد از یک استراحت کوتاه، تصمیم دارم بروم سراغ گیم آو ترونز. (احساسِ پدر الیزابت را دارم آخر فیلم غرور و تعصب که وقتی به فاصله‎ی کوتاهی به خواستگاری چارلز بینگلی و دارسی از جین و الیزابت جواب مثبت داد، برای خواستگار دختر بعدی هم، در آن گرماگرمِ جوابِ مثبت دادن، اعلامِ آمادگی کرد!)


۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۴ ، ۰۲:۱۰
لیلی

بعد از همه‎ی این سال‎ها و همه‎ی آن نقش‎ها،‌ اسکار هم به لئو رسید.


۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۴ ، ۰۸:۴۰
لیلی

پسورد پست قبل، ماجرای همان شبِ برفی زمستان هشتاد و شش، به چالش کشیدنِ حافظهی شماست: اسم یکی از هماتاقیها.

۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۵۸
لیلی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۸ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۵۱
لیلی

ما بی‌‎شماریم.


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۲۰
لیلی

حتا اگر ممنوع‎التصویر و ممنوع‎البیان و ممنوع‎الـ...

اصلا هر چه... باشی ممنوعه‎ی عزیز...

مطمئن باش که، فردا، به تمامی اعضای هر دو فهرست، تکرار می‎کنم، به تمامی اعضای هر دو فهرست، رای خواهم داد.


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۲۷
لیلی

شاید هنوز هم چیزهایی از قبل باقی‎مانده باشند. انقلاب گاهی زیادی دلگیر است. آن هم وقتیکه کاملا از بیخ و بن باشد. گاهی بودنِ چیزهایی از گذشته، دلگرم‎کننده است. همین هست که نوستالژی، با وجودِ تمامِ رنج‎های همراهش،‎ حسی محبوب و خواستنیست.


۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۵۸
لیلی

من رای می‎دهم،‌ پس هستم.

من رای می‎دهم،‌ «چون» هستم.

حالا وقت بی‎تفاوتی نیست. ما رای می‎دهیم برای ساختن. برای جلوگیری از ویرانی بیشتر. برای جلوگیری از بر مسند امور نشاندنِ تنگ‎نظرانِ‌ تندروی صاحبِ‌ افکارِ تیره... برای جلوگیری از مغلوب شدنِ‌عقلانیت و اعتدال... برای جلوگیری از سیطره‎ی جمودِ‌ فکری... برای...

ما رای می‎دهیم،‌ چون «ما بی‎شماریم» و این را فقط آن‎جا می‏‎توانیم نشان دهیم،‌ نه با غرغر کردن و اعتراضِ بی‎اثر در کنج‎های خلوتِ خودمان... نه با فوج فوج پیغامِ اعتراضیِ‌بی‎ثمر فرستادن در شبکه‎های اجتماعی. که فرستادنِ هزارهزارتای آنها هم،‌ به اندازه‎ی حضور کوتاه‎مدتِ هر کدام از ما بی‎شمارها،‌ پای صندوق‎های رای، تاثیر نخواهد داشت.

که:

من اگر برخیزم، تو اگر برخیزی، همه برمی‎خیزند.

من اگر بنشینم، تو اگر بنشینی، چه کسی برخیزد؟*


بعدانوشت: به قولِ حسین پاکدل نمی‌شود بی‌تفاوت باشیم و بی‌حضور و بعد متوقع و معترض.


 

* حمید مصدق


۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۴ ، ۰۹:۵۶
لیلی

اسفندِ عزیز

شادترین، شلوغترین، پرهیاهوترین،‌ رنگارنگترین و پر امیدترین ماهِ‌ سال...

سلام


۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۴ ، ۱۰:۳۸
لیلی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۶ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۳۸
لیلی


من از کمندِ تو، تا زنده‌ام نخواهم جست...



۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۲۹
لیلی

برای سال آینده‎ی سینمایی‎، این‎ها جزو فیلم‎هایی هستند که حتما تماشایشان خواهم کرد، ترجیحا همراه با...:

اژدها وارد میشود،‌ ابد و یک روز،‌ من،‌ سینما نیمکت و ایستاده در غبار و سیانور.

و البته،‌ فروشندهی اصغر فرهادی که توی جشنواره نیست و شاید نگارِ رامبد جوان.

برای آن شبهایی که هدف اصلی، تفریح هست و دور هم جمع شدن،‌ این‎که فیلم چی باشد، زیاد مهم نیست... با در نظر گرفتن این اصل اساسی که وقت گذاشتن برای تماشای بعضی فیلمها،‌ توهین به خود است... البته منظورم «فقط» فیلمهای آقای دهنمکی نیست.

* امیدوارم فیلمهای دیگری هم باشند،‌ خارج از این لیستِ‌ کوچک،‌ که غافلگیرم کنند.

پ. ن.: این که پدیدهی بازیگری سریال شهرزاد،‌ پریناز ایزدیار،‌ توی فیلم ابد و یک روز درخشیده، نشانهی خوبیست. درخشیدن ستاره‎های شهرزاد، چیز غیرقابل‎انتظاری نیست. ولی این‎که پریناز ایزدیار که قبلا، هیچ‎گاه به چشم نیامده بود، آن‎قدر خوب از پسِ گاهی اوقات شیرین و دوست‎داشتنی کردنِ کسی که به خاطر رقیب و دشمنِ درجه یکِ شخصیت اصلی قصه بودن، طبق قواعدِ درام باید منفور باشد، برآمده، او را لایق عنوان پدیده‎ی سریالی که اکثر بازیگرانش خیلی خوب هستند، می‎کند.

پ. ن. 2: من هیچ‎کدام از فیلم‎های جشنواره را ندیده‎ام.

۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۴ ، ۱۷:۱۴
لیلی


گانتر: تو چیزی نمی‎خوای؟

جویی: میدونی من چی میخوام؟ خیلی چیزها میخوام. میخوام تو روز ولنتاین با زنی باشم که دوستش دارم. و میخوام اونم دوستم داشته باشه. و میخوام یک دقیقه از دستِ این درد جون به لبرسون راحت بشم ولی میدونم نمیشه.

گانتر: پیراشکی قرمز داریم.

جویی: باشه.



پ. ن.: حتا وقتی که عاشق می‎شود هم، جویی‎طور عاشق می‎شود...


۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ بهمن ۹۴ ، ۰۰:۳۲
لیلی

یار در خانه و...


۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۴ ، ۲۲:۰۹
لیلی

این‎جا را بخوانید،‌ و این لینک را که برای خواندن توصیه کرده‎است.

و چند لحظه، فقط چند لحظه،‌ به آن فکر کنیم.


۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۹۴ ، ۱۵:۴۶
لیلی

ابوالحسن نجفی، قبل از هر چیزی، خانوادهی تیبو را به یاد من می‎آورد. ترجمه‎ی بی‎نظیر خانواده‎ی تیبوی بی‎نظیرِ دوگار را.

بعد... چیزهای دیگری هم هست؛ شاید قبل از ترجمه‎های دیگرش، مصاحبه‎هایش باشند و «غلط ننویسیم»اش.

 

۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۱۲
لیلی

چقدر خوبه امشب!

بر وزن "چقدر خوبیم ما!"ی مشهور آقای فردوسی پور!


پ. ن.: دوست ندارم بخوابم! جشن های خیابانی منتقل شده اند به فضای مجازی...

کاش می شد که یک چیزی را اینجا به اشتراک بگذارم!

فردا ببینم اگر شد اجازه اش را بگیرم...

پ. ن.2: تا حالا با گوشی و از توی تخت پست ارسال نکرده بودم!

پ. ن. 3: ظریف متشکریم.

هیچی... پاک شد این خط! :)


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۴ ، ۰۲:۲۸
لیلی

حقیقتش این‎که، من مجموعه فیلم‎های هری پاتر را خیلی زیاد دوست ندارم. البته همه‎ی این فیلم‎ها را هم ندیده‎ام. ولی بعد از دیدن اولینشان، اشتیاقی هم برای تماشای بقیه نداشتم. شاید این برای بیشتر کسانی که اول مجموعه‎ی کتاب‎های هری پاتر را خواندهاند، صادق باشد. سینما برای به تصویر کشیدن دنیای جادویی هری پاتر، خیلی بی‎سلاح است در مقابل قدرتِ ذهن.

احتمالا این‎که ارباب حلقه‎ها را هم دوست دارم، به خاطر این‎ هست که کتابِ تالکین را نخواندهام. شاید...

البته با توجه به تجربه‎ی دیگرم از خواندنِ کتاب‎های تالکین بتوانم بگویم که جذابیت قلمِ جی‎کی‎رولینگ خیلی بیشتر از تالکین هست.

برای همین، طبیعتا آلن ریکمن، برای من خیلی زیاد تداعی‎کننده‎ی پرفسور اسنیپ نیست ولی مرگ این هنرپیشه‎ی انگلیسی بهانه‎ای شد که یادی کنم از جذاب‎ترین شخصیت مجموعه کتاب‎های هری پاتر، از نظر من و شاید بسیاری دیگر از خواننده‎ها و طرفداران این مجموعه.

من کلِ کتاب‎های هری پاتر را، یکباره، بلافاصله بعد از انتشار آخرین جلد کتاب خواندم. یعنی اصلا آن تبِ انتظار علاقه‎مندان برای جلدِ بعدی را تجربه نکردم. ولی، خیلی قبل از آن، خیلی اتفاقی، بلافاصله بعد از ترجمه و انتشار، جلد جامِ آتش (کتاب چهارم یا پنجم) را از کتابخانه قرض گرفته و خوانده بودم و... چقدر مفتونش شده بودم. و بیش از همه مفتونِ پروفسور اسنیپ. و همان موقع، تصمیم گرفته بودم، حتما مجموعه‎ی هری پاتر را بخوانم. که اگر توی هر جلد یکی مثل پروفسور اسنیپ رو شود، حتما مجموعه‎ی معرکه‎ای خواهد بود. البته که توی هر جلد یک پروفسور اسنیپ جدید رو نشد و همان یکی بود. برای من، تا آخر، پروفسور اسنیپ، جذاب‎ترین شخصیت مجموعه‎ی هری پاتر باقی ماند و مرگش، دردناک‎ترین مرگ توی این مجموعه.

و چه لذتی داشت آن دوره‎ی پشتِ سر هم، هریپاترخوانی!

و البته، تصور ذهنی من وقتِ خواندن کتاب، هیچ شباهتی به پروفسور اسنیپ آلن ریکمن نداشت. تصویر ذهنی من از پروفسور اسنیپ، کاملا چیز دیگری بود... شاید شبیه تصویری که وقت خواندنِ بلندی‎های بادگیر، توی سال‎های قبل از نوجوانی از هیت‎کلیف داشتم. هیت‎کلیفی که البته تصویر ذهنی‎ام از او هم، شبیه هیچ‎کدام از هیت‎کلیف‎های سینما نبود؛ مردی با پوستِ کمی تیره و ابروهای پرپشت و چشمهای نافذ.

پ. ن.: یکی از قرارهایم این است که یک بار، فیلم‎های هری پاتر را پشت سر هم تماشا کنم. شاید نظرم درباره‎شان عوض شد. و حداقل بخشی از لذتِ وقت خواندنِ مجموعه را به من بخشید.

قرار است هر پنج قسمت ماموریت غیرممکن را ببینم. فکر می‎کنم باز هم باشد از این قرارهای پشت سرهم بینی.


۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۴ ، ۰۰:۲۸
لیلی



+ دلم یک رفیق به بامعرفتی، مهربونی، سادگی، صداقت، خوبی... و باحالی جویی می‎خواد!




۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۴ ، ۱۷:۲۳
لیلی